با سلام خدمت همه دوستان
چند روز پیش در هفته نامه امید جون مطلب جالبی دیدم که حیفم آمد سایر دوستان این مطلب را نخوانند با بر این در اولین فرصت با جستجو در اینترنت مطلب را پیدا کردم این مطلب در مورد علل عقب ماندگی ما ایرانیان بود با توجه به اينكه بنده شخصا معتقد بوده وهستم که مشکل اساسی جامعه ما منظورم کل ایران است مشکل فرهنگی است و من معتقدم هر فردی برای اصلاح جامعه باید از خودش شروع کند و اينكه تا حالا چند بار در مطالبم به مشکل اساسی جامعه مان یعنی فرهنگ اشاره کرده ام و چون دیدم که این مقاله حق مطلب را ادا کرده خلاصه انرا دراین این مطلب می اورم و اصل مقاله را هم می توانید در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.
بیست عامل عقب ماندگی ما ایرانیان(خلاصه)
مصطفی ملکیان
منبع: روزنامه اعتماد ملی، شماره ۱07 - پنجشنبه 25 خرداد ۱۳۸5
در صد سال اخير كساني كه درباره مشكلات جامعه سخن گفتهاند و مطالعه كردهاند معمولاً مجموعه علل و عواملي كه باعث اين همه مشكلات علمي، بيچارگي و بدبختي و مسائل نظري براي جامعه شده است را بيشتر در سه محور كندوكاو كردهاند. اولين محور، مداخله كشورهاي خارجي، استعمار و انواع و اقسام سلطهطلبيها بوده است. دومين نكته رژيمهاي سياسي حاكم و مساله سوم تلقي مردم از دين بوده است. اين سه عامل تاكنون بيشتر مورد تاكيد بوده است و بسته به ديدگاههاي مختلف بر يكي از اين عوامل بيشتر تاكيد شده است. اگرچه معمولاً كسي هم نيست كه دو عامل دیگر را انكار كرده باشد.
اما مسالهاي كه مهمتر از اين سه عامل است وضع فرهنگي مردم است بنابراين سخنان من به معناي انكار سه عامل ديگر نيست. ولي تاكيد بر اين است كه مهمتر ازآن، نگرشهاي فرهنگي ماست.
1) پيشداوري: اولين خصوصيتي كه در ما وجود دارد، پيشداوريهاي فراوان نسبت به بسياري از امور است.
2) دگماتيسم وجمود: نوعي دگماتيسم و جمود در ما ريشه كرده است
3) خرافهپرستي: ويژگي ديگر ما خرافهپرستي است هم خرافه در بافت ديني و مذهبي و هم در بافتهاي غير ديني و مذهبي
4) بهادادن به داوريهاي ديگران نسبت به خود: ما به ندرت در «من»ي كه از خودمان تصور داريم زندگي ميكنيم و هميشه توجهمان به «من»ي است كه ديگران از ما تصور دارند و هميشه ترازوي ما در بيرون ماست. اين بهادادن به داوريهاي ديگران علتالعلل يكسري مشكلات فرهنگي جامعه ماست.
5) همرنگي با جماعت: نكته پنجم ناشي از نكته چهارم است به اين معنا كه ما هيچوقت در برابر جمهوري كه با آن سروكار داريم نتوانستهايم سخنی بگوييم كه در مقابله با آن (جمهور) باشد و هميشه همرنگ شدن با جماعت براي ما مهم است.
6) تلقينپذيري: تلقين يعني رايي را بيان كردن و آراي مخالف را بيان نكردن و مخاطب را در معرض همين راي قرار دادن. هر وقت شما در برابر هر عقيدهاي نظر مخالفان آن را هم خواستيد نشان ميدهد كه تلقينپذير نيستيد. تلقينپذيري يعني قبول تكآوايي.
7) القاپذيري: القاپذيري به لحاظ روانشناختي با تلقينپذيري متفاوت است. در القا يك راي آنقدر تكرار ميشود تا تكرار جاي دليل را بگيرد
8) تقليد: منظور من از تقليد نه آنست كه در فقه گفته ميشود. مراد، تقليد به معناي روانشناختي آن است. يعني اينكه من آگاهانه يا ناآگاهانه تحت الگوي شخصي باشم.
9) تعبد: تعبد يعني سخني را پذيرفتن صرفاً به اين دليل كه فلان شخص آن را گفته است
10) شخصيتپرستي: كمتر مردمي به اندازه ما شخصيتپرستند و شخصيتپرستي جز اين نيست كه شخصيتي خود را بر ما عرضه ميكند و خوبيهايي كه در زندگي اطراف خودمان نميبينيم از سر توهم به او نسبت ميدهيم و او را به دست خودمان بزرگ ميكنيم.
11) تعصب: تعصب همافق با شخصيتپرستي است. تعصب به معناي چسبيدن به آنچه كه داريم و نگاه نكردن به چيزهاي فراواني كه نداريم.
12) اعتقاد به برگزيدگي: هر كدام از ما اگر به خودمان رجوع كنيم ميبينيم به نوعي فكر ميكنيم که به نوعي مورد لطف خدا هستيم
13) تجربه نيندوختن از گذشته: انسانهاي سالم كساني هستند كه در درونشان ميتوانند بزرگترين دشمنان خود را از لحاظ عاطفي ببخشايند، چرا كه از لحاظ عاطفي بايد بخشود اما از لحاظ ذهني نبايد فراموش كرد. اما متاسفانه ما عكس اين عملمي كنيم.
14) جدي نگرفتن زندگي: كساني زندگي را جدي ميگيرند كه دو نكته را باور كنند:
1. باور به مستثني نبودن از قوانين حاكم بر جهان 2. نسبتسنجي در امور.
15) ديدگاه نسبت به كار: ما كار را فقط براي درآمد ميخواهيم و بنابراين اگر درآمد را بتوانيم از راه بيكاري هم به دست آوريم از كار استقبال نميكنيم.
16) قایل نبودن به رياضت: رياضت در اين جا نه به معناي آنچه كه مرتاضان انجام ميدهند رياضت به معناي اينكه در زندگي همه چيز را نميتوان داشت.
17) از دست رفتن قوه تميز بين خوشايند و مصلحت: مردمي كه منافع كوتاهمدت را ببينند و قدرت ديدن منافع درازمدت را نداشته باشند در معرض فريبخوردگي هستند.
18) زيادهگويي: ما درست برخلاف آنچه كه در اديان و مذاهب گفته ميشود زيادهگو هستيم و پرحرف ميزنيم.
19) زبان پريشي: بدتر از پرسخني ما زبانپريشي ماست. زبانپريشي به اين معنا است كه انسان حرف خود را خودش هم متوجه نميشود يعني اگر تحليل روانشناختي در سخنان ما انجام شود اصلاً برخي جملات معنا ندارد
20) ظاهرنگري: ظاهرنگري به دليل غلبه روحيه فقهي در دين بر كل كارهايمان سايه افكنده است. يعني به جاي آنكه ما به ارزش و انگيزه كار توجه كنيم فريفته ظاهر ميشويم.
در پايان پيشنهادي دارم كه داراي دو نكته است: اول اينكه در باب هر كدام از موارد مطرحشده فكر كنيم كه درست است يا نه. اگر درست است اول كاري كه بايد كرد اين است كه در شخص خودمان بررسي كنيم. يعني اينكه اين نكتهها را ذرهبين نكنيم و روي ديگران بگيريم بلكه اول ذرهبين را روي خودمان بگيريم. نكته دوم اينكه اگر مطالب گفته شده درست است روشنفكران و مصلحان اجتماعي به جاي اينكه هميشه مجيز مردم را بگويند و فكر كنند تمام مشكلات متوجه رژيم سياسي است. بايد از مجيزگويي مردم دست بردارند و به مردم بگوييم چون شما اينگونهايد حاكمان هم آنگونهاند. حاكمان زایيده اين فرهنگند؛ جامعهاي كه فرهنگش اين باشد ناگزير سياستش هم آن ميشود و اقتصادش هم آن ميشود. خطاست كه روشنفكران و مصلحان اجتماعي برای پيداكردن محبوبيت و شخصيت اجتماعي مجيز مردم را بگويند و بگوييم كه مردم هيچ عيب و نقصي ندارند. چرا كه رژيم سياسي وليده مردم است و رژيم سياسي بهتر به فرهنگ بهتر نياز دارد.
دوستان سلام
به مناسبت روز مادر و روز زن شعر زيبا و بياد ماندني جناب اقاي مختار تنگسيري بنام " چه بگم دا" را برايتان مي نويسم.
البته اين شعر را من از روي نسخه اي كه با دستخط خود اقاي تنگسيري مي باشد و مربوط به سالها پیش است تايپ كرده ام و شايددر حال حاضر توسط ايشان اصلاحاتي در اين شعر انجام شده باشد.
و اينكه با توجه نوشتن زبان محلي يك مقدار مشكل است اگر در رساندن مطلب از اينجانب اشتباهي سرزده پيشاپيش ازابتدا از استاد عزيزمان جناب اقاي تنگسيري و ساير دوستان معذرت خواهي مي كنم.
و هرگونه اشكالي در شعر مي بينيد گوشزد كنيد تا سريعا اصلاح كنم.
چِِه بِِگُم دا شِوِِِِِ دوشي كه چِطو ريم سحر آبي
چه بِگُم دا شِفَقِشْ سِه تر شوش بتر آبي
چه بِگُم دا كه خَلوُِ مِن بِغَلُم پيتِس و جونش وِ در آبي
يادِم اومَه و كُكامُون كه ري كول تو عمرش وِ سر آبي
چِه بِگُم دا شو دوشي كه چِطو ريم سحر آبي
مُو چِه ايدونِسُم اوسُو كه دل اِشْكَهسَه چِه طَهري وُ چِه رنگه
مُو چِه ايدونسُم اوسُو دل دِي نازك و نرم و نِه وَ سنگه
بخدا دا مو كه شرمندتُم و ايسو دلُم سيتو چه تنگه
ايسو حاليمه و مُردن كُرَكُو بيشتر عمرت هَدر آبي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
سُخْتَه دل بيدي و دَم زحمت و روزَل دَمِِ كارِت
نِصفِ شو قُرقُر قِيْلُون و صِدِيِ گِيروَهي لاجُون و حَمارِت
فِكر باقي بِچِّيَل خُو كه بيدن همه بارِت
ايگُتي واخ كه بِچَّم وَ لحافش تكِ سرما وِ در ابي
چِه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
نِجَفُو گيروِِسُ وُ اُو خاصُ تُو اُو دِيش وُ نِشَهسِي
كُمِ شُو كردي حَميرَك يَدُوَه زخمش بَهْسي
چيتِ پيت كردي تو قَيلونَ پسِ در در بَسي
كه صبح گَه هوي قبرِ كُكُا حَلِه سَر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
شُو بارونيِ زِِشْتو ُكه كُكا ناله سر اِيكِه
تو دعا خوندي و هُف كردي و او هي بِتَر ابي
تو وَكو هم يه هُر ابيده و جاش ترَ اِيكه
ايگُتي هر چي كه وابي وَ بِچَم بِيْ نَظَر ابي
چه بگم دا شوِ دوشي كه چطو ريم سحر آبي
ايگتي دار دُوِيْ درد كُرُم پخته نباته
بند سوزي دم بازوش و گُتي دا يو شِفاته
دَسِ دم هرچي نهادم ايگتي نذر كُكاته
و كُكا هِيْ بِتَر و لَرْ تَر و جِزناده تَر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
شِل و كَهْ كِردي و رِيْ تِك تِك بارون گرفتي
خَرَلَه بردي من شاشي و ميخَل شونه كُفتي
خُت نِخَش بيدي من شُرشُر بارون و نگفتي
بِر گرفتي كه گليم سُكُلو خيس و تَر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
بُوْ وَ سي خاطر گا گفتيُ بُو وَم بُردُ فروختش
پيله دا دكتر وَش كُم بچيه دِرْدُ بدختش
پيل گايه اِسّدُ و بچيه جزنادش وُ سُختش
بعد گا زنديي هم سي بُو وَكو خين دل و درد سر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
وَخْتِ مردن ايگُتي قبر مو تي قبرِ كُرُم بو
ايگتي سر كُركو ايخم كه دا جَمب ِسرم بو
سيلِ دل دِي بكنين ايگو بچَم جون دلُم بو
هم وِ داغِ كركو بيد كه عمر او وَسَر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
غير ما كي ايكشه اي همه رنج و غم و بارَه
چه خبر بو و مچيري گُلكِ چرمه سواره
بيكس ايدونه غم بيكس و كاره
تا كه گفتم غَمُمَه سي كه بيكَسْ يِه هُر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي
سيت بگم دا ايسو مختارو گرفتار همو كاسه و آشه
زنديي تحله اوُ وَمْ مثل بباشه
پل باريك صراط و تش سرخو هم نهاشه
و قيومت گه بترسين و خوشم ري و هوا در سفر ابي
چه بگم دا شو دوشي كه چطو ريم سحر آبي