با سلام
این چند روز قصد نداشتم بنویسم چون هم سرم خیلی شلوغه هم چیز خاصی برای گفتن ندارم به هرحال حالا که دوست عزیزم جناب فضول باشی گیر داده اند که پنچر شده ای برای اینکه مشت محکمی در دهان آمریکا نه ببخشید اشتباه شد در دهان ... نه بابا اصلا ولش کن مشتی چیزی نخواستیم . برای اینکه ثابت کنم پنچری چیزی در کار نبوده وشروع می کنم به نوشتن حالا خدای ما هم کریمه .
نمی دانم چرا تو ایران ،ما همه فقط نوک دماغمان را می بینیم.مثلا توی همین شرکت خودما پروژه ی یک ملیارد تومنی تعریف می شود و یکی دو نفر هر جوری دوست دارند و واقعا سلیقه ای تصمیم می گیرند ،بعد که یک ملیارد تومن خرج شد. تازه یادشان می آید اقای بهره برداری بیا ببین نظری نداری؟ وقتی شما می روی و نگاه می کنی،می بینی ای بابا این موضوع چرا دیده نشده؟ اقا این جاش می لنگه ،اون زاویه دیده نشده، تازه حالا باید بیایند و هزینه کنندو در خارج ا ز اون چهارچوب اولیه، به پیمانکار پول بدهند و یا گاهی خیلی از چیزهای که را که قبلا ساخته اند خراب کنند تا به نتیجه مطلوب برسند .حالا چند مثال خنده آور نه، که گریه آور برایتان می زنم .که تجربیات شخصی خودم است و بقول اقای منصور نژاد" ولا غیر".
در شرکت البته دولتی ما یک پروژه احداث ساختمان تعریف شد آنهم دو طبقه با هزینه حدود صد ملیون تومان که توی شرح کار سقفی برای ساختمان منظور نشده بود.!!!! بنا بر این مجبور شدند دوباره کلی درصد به قرار داد پیمانکار اضافه کنند.تا سقف را اجرا کند؟؟؟؟!!!!!
در همین شرکت یک پروژه ی ساخت اتاق با مبلغ سی و پنج ملیون تومان تعریف شده بود که براش برق در نظر نگرفته بودند.
و باز در همین شرکت طراح پیشنهاد کرده بود یک دیزل ژنراتور چهار مگاوات خریداری و نصب بشه ولی بعلت اینکه مدیر وقت فکر کرده بودند(یعنی دقیقا سلیقه ای) نیازی نیست امر نموده بودند لازم نیست.
ابتدا راه اندازی مجبور شدند یک دیزل 300کیلو واتی یعنی کمتر از یک دهم مقدار مورد نیازاجاره شود که حتما ماهیانه مبلغ زیادی اجاره ان بوده ،بعدها مجبور شدند یک دیزل دیگر 500 کیلوواتی هم بخرند. که خریداری شد بعد دیدند این هم فایده نداره یک دیزل 500 کیلو واتی دیگر هم خریدند وبازهم کم بود خوب این بار یه کم عقل از سرگذشتشون پیدا کرده بودند. امدند و محاسبه کردند ودیدند دو مگا وات دیگه هم لازم دارند ولی باز چون دیدند هزینه اش زیاده یک دیزل این بار 1/1 مگاواتی هم خریدند.باور کنید این یکی هم توان تحمل بار را ندارد الان دارند یک 1800کیلواتی هم می خرند.ولی اخرش باید همون چهار مگاواتی را بخرند.خلاصه از این جور داستانها زیاده بگذریم.
نظر شما چیه ؟
پیتزا های یک مهندس
دیشب چندتا از دوستان تماس گرفتند (البته دیشب نه دیروز تماس گرفتند) و گفتند امشب را در خدمتتان پلاسیم .تدارک شام را ببین و این حرفها ،خلاصه کلام اینکه ما هم بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمان به این نتیجه رسیدیم که بهترین وسریع ترین غذا و البته ارزان ترین و آبرومندانه ترین غذا همان پیتزا است که البته کلی هم کلاس داره و بازهم برای تنویر اذهان عمومی اعلام کنم که این روزها تنها هستم.
باز یه کمی با خودمان کلنجار رفتیم که پیتزا بخریم یا درست کنیم که البته نتیجه این بود که هنر آشپزی خودمان را به رخ دوستان بکشیم.
خلاصه ساعت هفت دست به کار شدیم ابتدای کار اوضاع خیلی خوب پیش می رفت
نه سوختگیی، نه نمک زیادی و نه کمبود متریالی؛ ولی از انجا که شاعر گفته" که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها " اولین مشکل با کم بودن مواد پیتزا ،برای پنج تا نون پیتزا خودش رو نشون داد. خوب مشکل اول را با کمی صرفه جوئی اقتصادی و مالیدن سس و غیره حل کردیم.مشکل دوم هم کمبود جا برای پنج پیتزا در یک فر بود که باز هم با کمی مهربانتر قرار دادن پیتزاها و عدم استفاده از ظرف وگذاشتن پیتزاها روی سینی فر حل شد؛مشکل سوم سوخاری شدن نون پیتزا ها بود.که با هیچ صراطی مستقیم نشد. باور بفرمایید بنده همیشه از ابتدای پروسه پیتزا سازی تا انتهای آن در کنار خانم هستم.ولی نمی دانم چی شد کی ای شد؟
به هر حال دوستان با کلی خنده مجبور به خوردن پیتزا ها شدند.
قاشق پیتزا خوری
حتما شنیده اید که نیاز مادر اختراع است بعله دیشب هم چنین اتفاقی افتاد .بعلت اینکه نمی شد پیتزاها را با نونشون خورد یکی از دوستان فاشق اورد و مایه ی پیتزا را با نون معمولی خورد که مورد استقبال سایر دوستان هم قرار گرفت.و نام زیبا و با مسمای قاشق پیتزا خوری هم برای اولین بار اختراع شد.
تنظیم ردیف
وقتی دوستان حدود ساعت هشت تشریف فرما شدند پس از سلام ابراز احساسات و اشک وگریه و روبوسی وخنده و اینها با یک جعبه شیرینی امدند و و هی اصرار که جعبه شیرینی رو باز کن ما هم که حدس می زدیم که باید کاسه ای زیر جعبه شیرینی باشه جعبه را با احتیاط باز کردیم ، دیدم که یک قوطی آب میوه "رانی"هم داخل جعبه هست گفتم به چه دوستان با معرفتی تو راه آبمیوه خوردن و سهم من رو هم اوردن ولی با بلند کردن آن متوجه وزن سبک آنشدم.!!حالا از این قوطی خالی که بگذریم نصف جعبه شیرینی هم خالی بود و طبق سنت دیرینه مون ردیف هاش رو تنظیم کرده بودند.این تنظیم ردیف هم اولین بار به این صورت اتفاق افتاد که دو تا از دوستان یک جعبه شیرینی از انواعی که شیرینی های کوچکتری دارند مثل میشکا می خرند که معوملا دو ردیف دارند یکی زیر ویکی بالا روی هم چیده شده. ولی از انجا که هوس می کنند از شیرینها بخوردند یکی یک دونه بر می دارند و می خورند ولی وفتی می بینند جای خالی این دوتا خیلی تو چشم میاد ردیف اول را کامل بر میدارند ولی تازه حالا شیرینی بهشون مزه داده بوده.خوب دوتای دیگه برمی دارن و الی آخر و به این ترتیب لایه رویی را کامل میل می فرمایند.
یک سنت دیرینه دیگه
در بین دوستان دیشب فقط جای علی خالی بود که باز طبق یک سنت دیرینه تا تونستیم هفتش کردیم.
البته هنگامی که دوستان می خواستند برن ازشون قول مردونه گرفتم که بین راه طبق همون سنت دیرینه منو هفت نکنن. به هر حال من که فکر نمیکنم به قولشون عمل کنند اگر اینطور بوده انشالله که اون پیتزاهای مهندسی ساز کوفتشون بشه.
زد زد
پس از خوردن شام یکی از دوستان که متهم به یه چیزهایی هست شستن ظرفها به عهده گرفت . که واقعا خدا پدر و همینطور مادرشو بیامرزه که منو از یک مشکل بزرگ دیگه نجات داد.
نمی دانم از چه زمانی شاید پانزده سال پیش یا شاید بیشتر که این شعر را برای اولین شنیدم، انهم با صدای زیبا و دوست داشتنی شاعر عزیز گناوه ای "ایرج شمسی زاده" متخلص به "ایرجو" که که اشعارمحلیش واقعا زیباست، عاشق این شعر شدم و هنوز هم هستم .امروز در اینترنت دنبال این شعر بودم که در اسایت تبیان پیدایش کردم و دیدم نوشته که اول شهریور سالروز در گذشت شاعر این اثر یعنی دکتر پرویز ناتل خانلری است.گفتم با توجه به نزدیکی اول شهریوربرای اینکه یادی از او کرده باشم.این شعر را اینجا هم بیاورم.
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
خواست تا چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند
***
صبحگاهي زپي چاره کار
گشت بر باد سبک سير سوار
گله کآهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
و آن شبان بيم زده ، دل نگران
شد سوي بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاري است حقير
زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روز به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود
***
آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون ز شمار
شکم آگنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد بشتاب
گفت کاي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايي
بکنم هر چه تو مي فرمايي
گفت ما بنده درگاه توييم
تا که هستيم هوا خواه توييم
بنده آماده بگو فرمان چيست
جان به راه تو سپارم ، جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که ز جان ياد کنم
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
که مرا عمر حبابي است بر آب
راست است اينکه مرا تيز پر است
ليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
من و اين شوکت و اين شهپر و جاه
عمر از چيست بدين حد کوتاه ؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم از پدر خويش شنيد
که يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کرده است فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين
چو تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليد است که بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز
رازي اينجاست تو بگشاي اين راز
زاغ گفت از تو در اين تدبيري
عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصير شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سيصد و اند
کان اندرز بُد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز ز بر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزند است و ضرر
تا بد آنجا که بر اوج افلاک
آيت مرگ بود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافته ايم
کز بلندي رخ بر تافته ايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمره ر دار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان است
چاره رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ره چرخ مپوي
طعمه خويش بر افلاک مجوي
ناودان جايگهي سخت نکوست
به از آن گنج حيات و لب جوست
من که صد نکته ي نيکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه اي در پس باغي دارم
و اندر آن باغ سراغي دارم
آنچه زان زاغ همي داد سراغ
گند زاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشّه، مقام زنبور
هر دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خواني که چنين الوان است
لايق محضر اين مهمان است
مي کنم شکر که درويش نيم
خجل از ماحضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
***
عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حـَيَـوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سينه کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه او
اينک افتاده در اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ريش
گيج شد بست دمي ديده خويش
يادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زيبايي و آزادي و مهر
فر و آزادي و فتح و خطر است
نفس خرم باد سحر است
ديده بگشود و به هر جا نگريست
ديد گردش اثري زآنها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار ترا ارزاني
گر در اوج فلکم بايد مرد
عمر در گند بسر نتوان برد
***
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه اي چند در اين لوح کبود
نقطه اي بود و سپس هيچ نبود
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم
نمی دانم کی بود، دیگه حافظه ای که برام نمونده دیروز بود ؟پریروز بود؟ یا حالا یه روز دیگه خدا ، نهار شرکت قورمه سبزی بود(ببینید اسم شرکت رو اوردم که یاداشتهای یک مهندس باشه) و طبق علاقه شخصی به این غذا حسابی خوردیم.البته به خوشمزگی قورمه سبزی های خانم و مخصوصا مادر خانم نبود ولی خب ماطبق سابقه قبلی خوردیم.حالا مشکل چیه که صحبت از قورمه سبزی کردم والله چه عرض کنم نمیدونم از کجا این قورمه سبزی راه به کله ما باز کرد و حسابی بوش(رئیس جمهور آمریکا رو نمی گم ها یه وقت نگید چیزی از دلارها به ما رسیده) اونجا پیچیده. و این متنی که در ادامه میارم نتیجه همین بوها است.
دیشب داشتم ظرف می شستم (از همین الان بگم کسی تهمت نزنه این روزها تنها هستم.) که دیدم نه ببخشید شنیدم که صدای الله اکبر و تیر اندازی میاد.اول گفتم شاید خرم شهر آزاد شده ولی یادم اومد که سال هشتادو پنج هستیم نه شصت ويك يا اون حدودا ،بعد گفتم شاید بیست ودو بهمنه بعد که دور برم رو نگاه کردم و دیدم کمی هم عرق کرده ام فهمیدم بیست و سوم مرداده با عجله دویدم و تلوزیون رو روشن کردم. دیدم که بعله
صدای الله اکبر هست و شعر عربی و معروف" قولو مای الله اکبر" در حال پخشه ، گفتم خب خدا را شکر بلاخره قدس ازاد شد.
بعد دیدم نه مثل اینک خبر دیگه ای و مجری تلوزیون خبر ازپیروزی حزب االله لبنان میده گفتم خوب بازهم خدا را شکر. بعد گفتم ببینیم اون ور اب چه خبره کانال های عربی را گرفتم دیدم نه بابا خبر زیادی نیست فقط یه اتش بس شده و حزب الله ادعای پیروزی تاکتیکی داره و اسرائیل ادعای پیروزی دیپلوماسی داره. با خودم گفتم نمی دانم اگر دوباره این اسرائیل غاصب و جنایتکار که به هیچ کدام از قوانین انسانی و بین المللی پایبند نیست،هوس کرد دوباره چند بمب ناقابل روسر مردم بی دفاع لبنان بریزد. یا اقای سید حسن نصرالله قهرمان عجم نه ببخشید عرب، خواست دوباره به اسرائیل رو دست بزنه و دوتا سرباز صهیونیست را به اسارت بگیره یا چند تا کاتیوشا بزنه توی حیفا و چند تا صهیونیست دیگر را بکشه و دوباره جنگ شروع شد اقایان چه توجیهی برای این جشن و شادی که برگزار کرده اند دارند.
ولی به هر حال ما هم از اینکه جنگ متوقف شده و کودکان لبنان دیشب را با خیال راحت خوابیدند ، خوشحالیم و لوگو توقف جنگ لبنان را هم بر داشتم.چون هم می ترسم کسی بیاد ببینه و فکر کنه استارت واره و بره جنگ را دوباره شروع کنه.و هم اینکه حالا که حرف ما رو جامعه جهانی گوش کرده دیگه اصرار نکیم و خودمون رو خراب نکنیم.
ولی امروز می خواهم یه کمی مهندسی بنویسم.اصلا نمی دانم این مطلب به اندازه ای می شود بتوان یک پست بهش گفت یا نه؟ حالا ببینیم چی پیش می اید چندتا از دوستان که خیلی از من تعریف کرده اند ومن را بنوشتن امیدوار، منظورم اقایان صدیق و شهبازی است به هر حال من از ایشان ممنونم.ولی اینجوریها هم نیست (شکسته بندی ایرانی
).
بریم سر اصل مطلب در طول این چند سالی که در صنعت بوده ام حدودا هفت سال و اندی به این نتیجه رسیده ام که ما ایرانی ها از لحاظ دانش و هوش هیچ چیزی از سایر کشورها بقول معروف خارجیها کم نداریم و خیلی چیزها هم بیشتر داریم شاید بگید خب اینو که همه میگن و می دونستیم چیز جدیدی نیست بله ولی فرقش اینه که(قرار نبود گیر بدید هرچی نوشتم بخونید دیگه ،من دارم از تجربیات خودم می گم.)من در این صنعت با هندیها ،کره ای ها، هونگ کونگی ها،آلمانیها ،فرانسویها،ایتالیائی ها ،سوئیسی ها و انگلیسیها کار کرده ام ولی باور کنید هیچ کدومشان باهوش تر و حتی واردتر و با تجربه تر از ما ایرانیها نبودند.ولی رمز موفقیت اینها می دانید در چیست؟چند مورد را من می گویم بقیه را هم شما بگید.
۱) هر کسی در یک زمینه خاص تخصص دارد و هر مورد دیگری ،از او سوال کنید ،حتی اگر بداند می گوید من دراین زمینه تخصص ندارم باید از کس دیگری بپرسید.
۲)با توجه به اینکه هرکسی در یک زمینه تخصص دارد کار گروهی انجام می گیرد و انرژی هر فرد بیهوده تلف نمی شود.
۳)هر کسی همه کارهایی را که انجام می دهد یاداشت می کند و مثل اکثر ما ایرانیها زیاد به این حافظه اعتماد نمی کنند.
۴)ارزش افراد به دانش انها است نه به قد و وزن و هیکل و ... بقیه را نمی گم چون مثنوی هفتاد من ...
۵) در همه کارها برنامه ریزی دارند و برای هر کاری هدف مشخص است.
۶)وجدان کاری دارند و کار را برای کار می کنند نه برای پول(البته اکثرا)
رد یا تایید و اضافه کردن سایر موارد با شما
نمی دانم دیشب به چه امیدی خوابیدی؟ شاید به این امید که صبح با صدای پرندگان از خواب بیدار شوی، و شاید به این امید که اسباب بازیی که مادر، در پی بهانه گیری های تو برای جای خالی پدری که به جنگ رفته است ,قول داده بود فردا بخرد، بخواب رفتی ، ولی نیمه شب با صدایی وحشتناک بمب لیزریی که دقیقا قلب تو را نشانه رفته بود از خواب بیدار شدی و شاید هم اصلا بیدار نشدی وبرای همیشه در رویاهای کودکانه ات ماندی،آری ای کاش اینطور باشد وکاش که درد له شدن بدن کوچکت را در زیر آواراحساس نکرده باشی.شاید از تاریکی مثل بسیاری از کودکان می ترسیدی و وقتی بیدار شدی زیر خروارها آوار بجز تاریکی هیچ چیز دیگری ندیدی. نمی دانم در رویا های کودکانه ات دوست داشتی چه کاره شوی یک معلم یا یک سرباز که اجازه ندهی دیگر رویاهای کودکانه کودکان میهنت را دشمنان له کنند, و شاید می خواستی خلبان جنگنده های نداشته میهنت باشی تا اجازه ندهی آسمان زیبای کشورت جولانگاه بدون رقیب هواپیما ها و بمب های لیزری امریکایی اسرائیلی ها گردد.ویا شاید می خواستی ملکه زیبایی لبنان شوی.
نمی دانم الان درپیش خداوند با زبان شیرین کودکانه ات از چه کسی شکایت می کنی و گناه محروم شدنت از زندگی را به گردن چه کسی است؟و خداوند" انروزی که سوال میکند به کدامین گناه کشته شدی" از که می پرسد. والان حتما با هم روستایی هایی که ده سال پیش کشته شدند همبازی هستی .به انها هم سلام برسان.
آنها چه رویاهایی داشته اند؟شعر از ملک الشعرا بهار می باشد گرچه شعر بسیار سنگین است ولی این وزن سنگین بخاطر ناخوشایندی جنگ انتخاب شده است. اگر حوصله دارید تا اخر بخوانیدش.
فغان ز جغد جنگ و مرغواي او كه تا ابد بريده باد ناي او
بريده باد ناي او وتابد ابد گسسته و شكسته پر وپاي او
زمن بريده يار آشناي من كزو بريده باد آشناي او
چه باشد از بلاي جنگ صعبتر كه كس امان نيايد از بلاي او
شراب او زخون مرد رنجبر وز استخوان كارگر غذاي او
همي زند صلاي مرگ و نيست كس كه جان برد ز صدمت صلاي او
همي دهد نداي خوف و ميرسد به هر دلي مهابت نداي او
همي تند چو ديو پاي در جهان به هر طرف كشيده تارهاي او
چو خيل مور ، گرد پاره شكر فتد بجان آدمي عناي او
به هر زمين كه باد جنگ بر وزد به حلقها گره شود هواي او
دران زمان كه ناي حرب در دمد زمانه بي نوا شود زناي او
به گوشها خروش تندر اوفتد زبانگ توپ و غرش و هواي او
جهان شود چو آسيا و دمبدم بخون تازه گردد آسياي او
رونده تانك همچو كوه آتشين هزار گوش كركند صداي او
همي خزد چو اژدها و درچكد به هردلي شرنگ جانگزاي او
چو پر بگسترد عقاب آهنين شكار اوست شهر و روستاي او
كلنگ سان دژ پرنده بنگري به هندسي صفوف خوشنماي او
چو پاره پاره ابر كافكند همي تگرگ مرگ ، ابر مرگزاي او
به هر كرانه دستگاهي آتشين حجيمي آفريده در فضاي او
زدود و آتش و حريق و زلزله ز اشك و آه و بانگ هاي هاي او
به رزمگه « خداي جنگ » بگذرد چو چشم شير ، لعلگون قباي او
به هر زمين كه بگذرد بگسترد نهيب مرگ و درد ، ويل و واي او
دو چشم و گوش دهر كور و كر شود چو بر شود نفير كرناي او
جهانخواران گنج بر به جنگ بر مسلطند و رنج و ابتلاي او
بقاي غول جنگ هست درد ما فناي جنگباران دواي او
ز غول جنگ و جنگبارگي بتر سرشت جنگباره و بقاي او
الا حذر زجنگ و جنگبارگي كه آهريمن ست مقتداي او
نه بيني آنكه ساختند از اتم تمامتر سليحي اذكياي او
نهيبش ار بكوه خاره بگذرد شود دو پاره كوه از التقاي او
تف سموم او به دشت و در كند ز جانور تفيده تا گياي او
به ژاپن اندرون يكي دو بمب ازان فتاد و گشت باژگون بناي او
تو گفتي آنكه دوزخ اندرو دهان گشاد و دم برون زد اژدهاي او
سپس بدم فرو كشيد سر بسر زخلق ووحش و طير و چارپاي او
شد آدمي بسان مرغ بابزن فرسپ خانه گشت گردناي او
بود يقين كه زي خراب ره برد كسي كه شد غراب رهنماي او
به خاك مشرق از چه رو زنند ره جهانخوران غرب و اولياي او
به خويشتن هوان و خواري افكند كي كه در دل افكند هواي او
نهند منت نداده بر سرت و گر دهند چيست ماجراي او
به نان ارزنت بساز و كن حذر ز گندم و جو ومس و طلاي او
بسان كه كه سوي كهربا رود رود زر تو سوي كيمياي او
نه دوستيش خواهم و نه دشمني نه ترسم از غرور و كبرياي او
همه فريب و حيلتست و رهزني مخور فريب جاه و اعتلاي او
غناي اوست اشك چشم رنجبر مبين بچشم ساده در غناي او
عطاش را نخواهم و لقاش را كه شومتر لقايش از عطاي او
لقاي او پليد چون عطاي وي عطاي وي كريه چون لقاي او
كجاست روزگار صلح و ايمني ؟ شكفته مرز و باغ دلگشاي او
كجاست عهد راستي و مردمي ؟ فروغ عشق و تابش ضياي او
كجاست دور ياري و برابري حيات جاوداني و صفاي او
فناي جنگ خواهم از خدا كه شد بقاي خلق بسته در فناي او
زهي كبوتر سپيد آشتي كه دل برد سرود جانفزاي او
رسيد وقت آنكه جغد جنگ را جدا كند سر به پيش پاي او
برين چكامه آفرين كند كسي كه پارسي شناسد و بهاي او
ترجمه :
من نمی دانم چرا اینقدر علاقه دارم که بازدید کننده ها در مورد مطالبم نظر بدهند هر چه در وبلاگ دیلمیل داد زدیم کسی نیامد برامون نظر بنویسه ، تا یک مطلب می نویسی بقیه فوری مطلب نوشتنشون گل می کنه بنابر مطلب شما می ره پایین و دیگه کسی نمی اید نظر بدهد خوب من هم امدم یک وبلاگ زدم که همیشه مطلبم بالا باشد ولی به هر حال از این به بعد اگر مطلبی که می زنم کمتر از ۲۰۰ نظر داشته باشد اصلا دیگر مطلبی برای علاقه مندانم نمی نویسم.و همه را تحریم می کنم.
توضیحات:
دوستان سلام
بنا به توصیه دوست عزیزی تصمیم گرفتم هر چیزی که دوست دارم بنویسم و بنوعی حداقل نفع ان اینست که تمرین نویسندگی است . و کم کم قلمم ببخشید کیبوردم بهتر می شود به هر حال از من خرده نگیرید.