با سلام
اقا ما که پدرمون از توی صف وایسادن در اومد امروز هم به سلامتی شما دو ساعت توی صف گرفتن خلافی ماشین ایستادم،آخرش هم نوبتم نشد.و گفتند فردا بیایید.از وقتی که خودمان را شناختیم با غولی به نام صف روبرو شدیم هنوز به زور می توانستیم راه برویم که ملت همیشه در صحنه انقلاب کردند.ما که انوقتها چیزی حالیمون نبود ولی مسلما پدارنمان انقلاب کردند تا عدالت اجتماعی بر قرار شود و دین اسلام پیاده شود و خیلی چیزها مجانی شود و از همه مهمتر در چاپلوسی و تملق و تعریف و تمجید بیخودی که همیشه حال مرا بهم می زند تخته شود و دیگر همه دست در دست هم دهند به مهر و میهن خویش را کنند آباد!!!؟؟؟
ولی هنوز حلاوت و خوشی انقلاب در دهان ملت مزه نکرده بود که جنگ خانمانسوز هشت ساله شروع شد و ما مجبور بودیم زیبا ترین سالهای زندگیمان را که باید سرشار از شادیهای کودکانه باشد در صفوف مختلف بگذرانیم یک روز در صف روغن روز دیگر در صف برنج ویا شاید بعد از ظهرش را در صف تخم مرغ و فردایش را در صف نفت و همینطور هر ماه این دور باطل تکرار و تکرار میشد و ما هی بزرگ و بزرگتر می شدیم .البته صف نان هم که معمولا روزی حداقل یکبار در کنار دیگر صفوف بودو هست فراموشمان نشود.یادم می اید قبلا به خانواده های ده نفره یک قوطی روغن پنج کیلو می دادند ولی ما که هفت نفر بودیم باید تو صف می ماندیم تا نوبتمان شود و روغن را در ترازو برایمان بکشند و در ظرفی که همراه مان بود بریزند، چقدر آرزو می کردم کاش زودتر تعداد نفرات خانواده مان به ده نفر برسد که از شر صف روغن خلاص شوم.و بیچاره من که تنها پسر خانواده بودم همیشه باید توی صف می بودم.الان که سالهای سال است که از جنگ می گذرد خوشبختانه از صف مواد غذایی نجات پیدا کرده ایم(البته بعید نیست به زودی دیگر بار شاهد این صفوف باشیم به لطف دولت مهرورز و حق مثلث ... بخشید مسلم).ولی سایر صفها هستند مثل صف ثبت نام گواهینامه که خود شامل چند صف است ،صف دریافت و پرداخت پول در بانکها که با خوش اخلاقی همیشگی کارمند بانک همراه است و صفهای وحشتناک نیروی انتظامی برای گرفتن گواهینامه،گذر نامه،خلافی ماشین،تعویض پلاک ماشین،دفترچه اماده به خدمت سربازی،کارت پایان خدمت،کارت ملوانی و و و و ....
جالب اینجاست بعد از این همه سال باز ملت ما یاد نگرفته اند که چگونه در صف بیاستند این صفوف همواره همراه است با دعواهای مردم که اغا من از صبح زنبیلم اینجا بوده و شما الان امدی و من بعد از فلانی و قبل از بهمانی بودم الان اونا رفته اند و اینها... و قهر کردنهای مامورین گیرنده مدارک و ازدحام همه جلوی باجه تحویل مدارک که معمولا پنجره ایست که بزور می توانی دستت را داخل ببری و نه شما صدای انطرف پنجره را می شنوی ونه او صدای شما را می شنود.و هزار جور مشکلات دیگر .
نمی دانم تا کی قرار است این سیستم مسخره ادامه پیدا کند البته ناگفته نماند امروزه این مشکلات در مراکز استان تا حدودی حل شده ودفاتری هستند که با گرفتن هزینه ای این کارها را برای شما انجام می دهند ولی نمی دانم ما در این شهرهای کوچک تاکی ان وضع را باید تحمل کنیم.
به هر حال من و خودم و همسالان خودم را نسل سوخته ی این ملت می دانم باشد که فردای بهتری برای فرزندانمان بسازیم گرچه علت این سوختن نیاز به پست مستقلی دارد و وقت دیگری می طلبد.
برای رعایت امانت ادرس پست و ادرس وبلاگ را در زیر مطلب می آورم ،گرچه اصل مطلب برگرفته از روزنامه ایران با این لینک است.

در این دنیای وانفسا که هرکسی به فکر خودش می باشد، تنها چیزی که یافت می نشود شجاعت است.این را خطاب به دوست عزیزم جناب فضول باشی می گویم که واقعا فضول است و گرنه از ما نمی خواست که تحلیلی بر نمایندگان مجلس بنویسیم. اصولا شجاعت بنده وقتی گل می کند بدانم دست طرف به من نمی رسد به عنوان نمونه همین شیخ حسن را می گویم که تا بخواهد از لبنان بیاید به ایران کلی وقت می برد تازه چون فارسی هم بلد نیست فکر نکنم بتونه مطالب من را بخونه چه برسه به اینکه بخواد به من گیر بده.این جناب اقای نماینده مردم یا بقول انهایی که اصلا دوستش ندارند راهیافته نه نماینده!!!! هم همین طور، چون نزدیک است، من ترجیح می دهم کاری بکارش نداشته باشم.از قدیم وندیم حکیمان گفته اند"دوری و دوستی" ... هاااا چی برعکس بود .... نه بابا ضرب المثل دیگه ای پیدا نکردم همین خوبه ....،این یک دلیل،و دلیل دوم اینکه این جناب اقای داریوش سجادی چنین اشتباهی را کرد و هنوز دارد پس می دهد ایشان وارد بحثی با اقای ابو طالب از راهیافتگان مجلس شد و حتما می دانید چی شد شبکه تلفزیونی هما در کشور آمریکا درش تخته شد.البته این اول ماجرا بود این راهیافتگان قانونی مصوب نمودند که هرکی با هر شبکه ماهواره ای کوچکترین همکاری بکند چنینش می کنیم و چنان .و به همین دلیل یا همین برهان قاطع (اگر جریانش را نمی دانید بگویید تا بنویسم) اکتفا می کنیم وگرنه می ترسم نون علیرضا شیرازی صاحب بلاگفا هم سنگ شود.حالا چه اصراری هست که وبلاگ من در این کشور سرتاسر ازادی درش تخته که نه، از جا کنده بشه نمی دانم.
به هرحال بهتر می دانم سری را که درد نمی کند دستمال نبندم وگرنه میدی دیگه نیدی (لطفا به صورت آهنگین بخوانید).ولی چه کار کنم که همان جریان آتش و جوشیدن اینها هست، چند مورد را می گویم. من از نظر فکری و سیاسی 360 درجه با ایشان مخالفم و به ایشان هم رای نداده ام .وانتصاباتی هم که با نظر ایشان ودر استان و شهرستان انجام شده است را کاملا جناحی می دانم.البته بدلیل اینکه من خارج ازشهرستان هستم دقیقا نمی دانم و از گفته و شنیده هایم می نویسم.البته ببخشید این 360 درجه مارا یکم در جهت خلاف عقربه های ساعت بچرخانید تا به 180 برسید چون زیادی گاز دادم با جناب راهیافته همجهت شدم که جهت صحیح عکس می باشد.
این هندونه های جناب فضول باشی هم آخرش کار دست من میده حالا نگین نگفتم.
می دانید که ما ایرانی ها همواره مرده پرستیم، تا کسی زنده است و در بین ما هست از او یادی نمی کنیم.همین که برحمت ایزدی پیوست همه حرف از کرامات و خوبی های مرحوم می زنند.بسیار دیده ام و دیده ایم که پیرمردی را که هیچ کدام از فرزندانش حاضر به نگه داری از او نیستند و بر سر بردنش به خانه دیگری با هم دعوا دارند، اما وقتی فوت کرد باز سر اینکه چه کسی متولی مراسم فاتحه خوانیش باشد دعوا دارند.ولی این بار یک ایرانی مثل اینکه این خرق عادت کرده و دارد سنت شکنی می کند.
جمعه صبح بود که با صدای استاد شجریان از خواب بیدار شدم و گفتم به به چه روز خوبی بیدار شدن با صدای استاد؟ آنهم از تلوزیون جمهور اسلامی؟ پس از اینکه به خودم اومدم و خواب از سرم پرید بقول قدیمی ها دلم هزار راه رفت گفتم ای وای نکنه خود استاد فوت کرده و بعد از اینکه چشمام را مالیدم و به صفحه تلوزیون نگاه کردم.دیدم نه نوشته بزرگداشت استاد جلیل شهناز با همان حالت خواب آلوده و صدای خشک از بابام پرسیدم شهناز هم فوت کرد؟بابام جواب داد نه براش بزرگداشت گرفته اند.خلاصه کلی خوشحال شدم.
گرچه بنده اصلا از برنامه های صدا و سیما خوشم نمی آید و تا آنجا که ممکن است برنامه هایش را نگاه نمی کنم، ولی می خواهم در اینجا از رئیس این سازمان تشکر کنم. و چون این دومین باری است که چنین کار خوبی را از ایشان می بینم.بار اول معرفی شاعر عزیزمان منوچهر آتشی به عنوان چهره های ماندگار بود. واین دومین بار بزرگداشت استاد جلیل شهناز بود.به هر حال این را از ارزش و دانشمندی و شخصیت خود اقای ضرغامی رئیس این سازمان می دانم.البته همین طور که گفتم من زیاد برنامه های صدا و سیما را نمی بینم بنا بر این احتمال اینکه ازاین موارد بیشتر باشد هست.
|
این شعر هم از اون شعرهایی که من خیلی دوستشان دارم فريدون توللی |
||
بلم آرام چون قويي سبكبال به نرمي بر سر كارون همي رفت به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد ز دامان افق بيرون همي رفت شفق بازي كنان در جنبش آب شكوه ديگر و راز دگر داشت به دشتي پر شقايق باد سرمست تو پنداري كه پاورچين گذر داشت جوان پارو زنان بر سينه ي موج بلم مي راند و جانش در بلم بود صدا سر داده غمگين در ره باد گرفتار دل و بيمار غم بود «دو زلفونت بود تار ربابم چه مي خواهي از اين حال خرابم» «تو كه با مو سر ياري نداري چرا هر نيمه شو آيي به خوابم» درون قايق از باد شبانگاه دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد زني خم گشته از قايق بر امواج سر انگشتش به چين آب مي خورد صدا چون بوي گل در جنبش آب به آرامي به هر سو پخش مي گشت جوان مي خواند سرشار از غمي گرم پس دستي نوازش بخش مي گشت «تو كه نوشم نئي نيشم چرايي تو كه يارم نئي پيشم چرايي» «تو كه مرهم نئي ريش دلم را نمك پاش دل ريشم چرايي» خموشي بود و زن در پرتو شام رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت ز آزار جوان دل شاد و خرسند سري با او، دلي با ديگري داشت ز ديگر سوي كارون زورقي خرد سبك بر موج لغزان پيش مي راند چراغي كورسو مي زد به نيزار صدايي سوزناك از دور مي خواند نسيمي اين پيام آورد و بگذشت: چه خوش بي مهربوني هر دو سربي جوان ناليد زير لب به افسوس كه يك سر مهربوني، درد سر بي |
اشنایی اولیه
از وقتی که فهمیدم که وسیله ای بنام کامپیوتر هست و توی فیلمهای امریکایی دیدمش عاشقش شدم و وقتی که توی دبیرستان سال سوم ریاضی فیزیک درس برنامه سازی کامپیوترمان شروع شد،برای رفتن و کار کردن با کامپیوتر لحظه شماری می کردم. تا اون روز موعود فرا رسید و برای اولین بار رفتیم و در سایت کامپیوتری هنرستان شهر همسایه مان َ، به دیدنش مفتخر شدیم ،البته اون روزها کامپیوتر خیلی کم بود و خیلی هم گرون و بخاطر همین اون سالها اصلا توی شهرمان مرکز کامپیوتری نبود و ما همانطور که گفتم باید یکساعت سوار مینی بوس می شدیم و می رفتیم به مرکز شهرستان، اون هم چه کامپیوتر هایی ،مدل 286 ،باور کنید کارایی این کامپیوتر ها به اندازه ساده ترین موبایلهای امروزی هم نبود، یک صفحه سیاه جلو رویتان بود که که فقط باید می نوشتید و اون هم فقط در جواب شما می نوشت .اگر خیلی وارد بودید مثل بچه های دوساله کلاس می تونستید یک بازی ساده مثل پرنس را اجرا کنید ،اونوقت بقیه به چشم یک نابغه بشما نگاه می کردند.خلاصه در اولین دیدار تازه دو زاریمون افتاد که این موجودی که تابحال فکر می کردیم خیلی باهوشه بدون ورود اطلاعات از سمت ما هیچ چیزی نداره ولی این هم باعث کاهش علاقه من به اون نشد شاید هم علاقه ام بیشتر شد.
خلاصه سال چهارم دبیرستان که یک کامپیوتر 386 برای دبیرستان خریدند و اوردند دیگه ما توی پوستمون نمی گنجیدیم.معلم مون گروه بندیمون کرده بود که هر گروه چهار نفره،هر دو روزی یکبار ، سه چهار ساعت، با این کامپیوتر کار کنه.البته برای اینکه کامپیوتر را بیارن و توی دبیرستان بزارن کلی تمهیدات اندیشیده شد و اول نماز خونه را موکت کردند و بعد دو تا کولر گازی اونجا گذاشتند و کل پنجره ها رو هم پرده کردند بعدش این کامپیوتر را اوردند.
توی کنکور دومین رشته ای که انتخاب کردم مهندسی نرم افزار بود ولی از شانس حالا بد یا خوب این رشته رو قبول نشدم.دانشگاه که رفتیم دیدیم به! یه اتاق بزرگی هست بنام مرکز کامپیوتر و حدود بیستایی کامپیوتر در اونجا هست،که هر وقت بری می تونی کار کنی ویا حداکثرش باید نیم ساعتی منتظر بمونی تا یه کامپیوتر خالی بشه.
باور کنید ترم اول هر کلاسی رو که تونستم جیم می زدم و می رفتم مرکز کامپیوتر ،کامپیوتر کار میکردم البته هنوز هم خبری از اینترنت و بازی های سه بعدی و دیدن فیلم وپخش موزیک نبود و باور کنید اون روزها نیازی به موس هم نبود همین کیبورد کافی بود برای همه ی کارها.
شاید باورتون نشه شبها که می رفتم خوابگاه تا صبح حسرت می خوردم که الان کامپیوتر ها خاموشن و کسی از شون استفاده نمی کنه.بعدها که مرکز کامپیوتر خوابگاه راه افتاد.بعضی روزها تا چهارده ساعت پشت کامپیوتر بودم.خلاصه سالها همچنان می گذشت و عشق من به سیستم کم نمیشد که هیچ روز به روز بیشتر می شد.خوشبتانه توی رشته مهندسی برق درسها و نرم افزار های کامپیوتری کم نبود و من همیشه نفر اول توی این درسها و نرم افزار ها بودم.همیشه همه دانشجوها ،چه هم ترمی چه ترم پایینی ها در پایان ترم برای حل مشکلات نرم افزاریشون دست به دامن من بودند و من با تمام علاقه به انها کمک می کردم.
اولین کامپیوتر
سالها همچنان گذشت و ما فارغ تحصیل شدیم و نگران از اینکه با بی کامپیوتری چه کار کنیم که یک کار عالی برای برنامه نویسی صنعتی و رابط های گرافیکی برای کنترل دستگاههای صنعتی بهمون پیشنهاد شد که امروزه بهش میگن HMI که خلاصه کلمات Human Machine Interface میباشد و ما عاشقانه و بااین شرط که سه ماهی، برای اون شرکت خصوصی مفتی کار کنیم. که ببینند از کار ما رازی هستند یا نه ، شروع کردیم. ودر طول سه سالی که اونجا کار کردیم واقعا در یک جمع گروهی کارهای بسیار زیبایی انجام دادیم که هنوز هم از بیاد اوردن نتیجه کارهامون لذت می برم.
ها... قرار بود از اولین کامپیوترم بگم در طول همین مدت یک بار که مرخصی اومدیم به شهرمان ،دایی مون گفت ما یک کامپیوتری در انبارمان داریم که دو سه سال پیش برای کسی از دبی اوردیم ولی اون سال انرا بعنوان قاچاق گرفتند.دو سه سالی توی انبار گمرک بود و صاحبش هم گفت که ما از خیر این کامپیوتر دست دوم گذشتیم . خلاصه بیا ببین ،اگر بدردت می خوره ببر و استفاده کن.با کلی شوق ذوق کامپیوتر را اوردیم خونه ولی هر کاریش کردیم روشن نشد.ولی بازهم نامید نشدیم و کامپیور برداشتیم و اوردیم به شیراز بردیم پیش یک شرکت کامپیوتری،ا لبته این را در حاشیه بگم که دیگر دوران کامپیوتر های 486dx4و 5 بود و کم کم سر وکله ی پنتیوم وان و حتی تو هم داشت پیداش می شد و این کامپیوتر ما یک سیستم 386 بود.که کم کم داشت از رده خارج می شد.مسوول اون شرکت کامپیوتری وقتی ازش پرسیدیم، چه کار می تونی برامون بکنی گفت: به نظر من یک شب که کوچه خلوته یواش سمت چپ و راستتون را نگاه کنید اگر کسی نبود بزارینش پشت در و در را ببندید.البته من هم بهش جواب دادم که ما اینو تازه از پشت یک در برداشتیم.بلاخره با سی چهل هزار تومن خرج کردن و تعویض سی پی یو و مادر بورد سیستم راه افتاد.
این داستان ادامه دارد...
آدمها
چند روز پیش بنا به دلایلی دستور العملی در مورد نحوه انجام یکسری از کارها از یکی از ادارات شرکت بدستم رسید.که برایم خیلی تعجب برانگیز بود. نمی دانم چرا باید اینهمه مسایل را از دید امنیتی ببینیم و عالم و ادم را دشمن بپنداریم و بنوعی دشمن تراشی کنیم.باور کنید با خواندن این دستور العمل احساس کردم که مامور مخفی یک سازمان امنیتی هستم و ممکن است هر لحظه لو بروم و باید به سایه خودم هم اعتماد نکنم.ایا واقعا این همه دشمن وجود دارد؟ من که تصورم این بود که این دستورالعمل مربوط به حداقل بیست سال پیش بوده و بدون اندکی ویرایش بدست من رسیده شما چه فکر می کنید.البته ببخشید که بنا به دلایل بهداشتی نمی توانم بیشتر از این در این مورد توضیح بدهم؛ شما دعا کنید که من به مرحله استفاده از این دستور العملها برسم انشالله بیشتر در این مورد خواهم نوشت.البته یکی دیگر از دلایل نوشتن در این مورد مطلب جدیدی بود که در وبلاگی خواندم ، انجا هم احساس کردم که بدون دلیل این دوست نویسنده عده ای را دشمن خوانده و شاید عده ای را دوست؛ ولی نوع تفکر خود بنده به این صورت است که معمولا برای قضاوت در مورد تک تک افراد ،رفتار و اعمال خود فرد را مورد قضاوت قرار می دهم نه قوم و نژاد وظاهر فرد و یا حتی دین فرد را.
مثلا صرف اینکه این اقا مثلا سنی است ،را دلیل بد بودن او نمی دانم،بلکه سعی می کنم از روی رفتار و اعمالش در مورد او قضاوت کنم.
شاید یکی از بیماری های ما ایرانیها همین باشد که بر اساس قومیت و دین و مذهب افراد در مورد آنها قضاوت می کنیم.
بقول دکتر شریعتی اگر کسی به اندازه یک انگشتانه ظرفیت داشته باشه ظرفیتش همان یک انگشتانه است حالا چه پر از طلا باشه چه پر از لجن و اگر یک ذره بیشتر در او بریزی سرریز می شود و کسی که دریاست، دریاست و هر چه بیشتر در ان بریزی سرریز نمی شود.نگاه من هم به افراد از این زاویه است.یعنی یکی می تواند مسیحی باشد،عرب باشد و یا کم سن باشد ولی دریا باشد ودیگری از برترین نژادها باشد،شیعه اثنی عشری باشد ولی ظرفیتش همان انگشتانه باشد.
دولت و هفته دولت
گرچه همه جا گفته اند و شاید دیگر اینجا گفتنش زیاد جالب نباشد ولی بنا به علاقه ای که به این موضوع دارم من هم می گویم. یکسال از دولت جناب اقای رئیس جمهور گذشت دولتی که با این همه وعده شروع شد و هر چیزی را که بگویند که ما وعده نداده بودیم ؛عکسهای اقای احمدی نژاد در کنار عکسهای شهید رجایی ، که پیام آور عدالت اجتماعی بود، قابل انکار نیست.ولی متاسفانه ما در طول این یکسال هیچ چیزی ندیدیم فقط کارهای غیر کارشناسی که کاملا احساسی بود و نتیجه معکوس داد .
نمونه بارزش که من و امثال من هر روز با ان درگیر هستیم افزایش غیر منطقی حقوق کارگران بود که بغیر از ضرر برای این قشر زحمت کش نتیجه ای نداشت شرکتهای کوچک که اکثرا به دلیل بالا رفتن غیر قابل قبول دستمزد ، تعدادی از کارگران خود را اخراج کردند و شرکتهای بزرگ هم برای جبران مافات از مزایا و اضافه کاری کارگران خود زدند بنوعی که الان حقوق بسیاری از این عزیزان به اندازه حقوق دو سال پیش انها است. ومسلما، به جان مصوبین این افزایشات دعا می کنند!!!پارسال دقیقا روز بعد از انتخابات که داشتم به سمت محل کار می رفتم در بین راه یک پیرمرد و دو پیرزن روستایی را سوار کردم و در بین راه به حرفهای انها گوش می دادم که همگی با امید فراوان در دور اول به اقای کروبی رای داده بودند و در دور دوم هم همگی به احمدی نژاد رای داده بودند به امید اینکه اوضاع معیشتی انها کمی بهتر شود .کاش یکبار دیگر می دیدمشان ببینم امروز از چه سخن می گویند احتمالا از کیک زرد و حق مسلم و بسته پیشنهادی اروپا.
روز کارمند