تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس

با سلام

اقا ما که پدرمون از توی صف وایسادن در اومد امروز هم به سلامتی شما دو ساعت توی صف گرفتن خلافی ماشین ایستادم،آخرش هم نوبتم نشد.و گفتند فردا بیایید.از وقتی که خودمان را شناختیم با غولی به نام صف روبرو شدیم هنوز به زور می توانستیم راه برویم که ملت همیشه در صحنه انقلاب کردند.ما که انوقتها چیزی حالیمون نبود ولی مسلما پدارنمان انقلاب کردند تا عدالت اجتماعی بر قرار شود و دین اسلام پیاده شود و خیلی چیزها مجانی شود و از همه مهمتر در چاپلوسی و تملق و تعریف و تمجید بیخودی که همیشه حال مرا بهم می زند تخته شود و دیگر همه دست در دست هم دهند به مهر و میهن خویش را کنند آباد!!!؟؟؟

ولی هنوز حلاوت و خوشی انقلاب در دهان ملت مزه نکرده بود که جنگ خانمانسوز هشت ساله شروع شد و ما مجبور بودیم زیبا ترین سالهای زندگیمان را که  باید سرشار از شادیهای کودکانه باشد در صفوف مختلف بگذرانیم یک روز در صف روغن روز دیگر در صف برنج ویا شاید بعد از ظهرش را در صف تخم مرغ و فردایش را در صف نفت و همینطور هر ماه  این دور باطل تکرار و تکرار میشد و ما هی بزرگ و بزرگتر می شدیم .البته صف نان هم که معمولا روزی حداقل یکبار در کنار دیگر صفوف بودو هست فراموشمان نشود.یادم می اید قبلا به خانواده های ده نفره یک قوطی روغن پنج کیلو می دادند ولی ما که هفت نفر بودیم باید تو صف می ماندیم تا نوبتمان شود و روغن را در ترازو برایمان بکشند و در ظرفی که همراه مان بود بریزند، چقدر آرزو می کردم کاش زودتر تعداد نفرات خانواده مان به ده نفر برسد که از شر صف روغن خلاص شوم.و بیچاره من که تنها پسر خانواده بودم همیشه باید توی صف می بودم.الان که سالهای سال است که از جنگ می گذرد خوشبختانه از صف مواد غذایی نجات پیدا کرده ایم(البته بعید نیست به زودی دیگر بار شاهد این صفوف باشیم به لطف دولت مهرورز و حق مثلث ... بخشید مسلم).ولی سایر صفها هستند مثل صف ثبت نام گواهینامه که خود شامل چند صف است ،صف دریافت و پرداخت پول در بانکها که با خوش اخلاقی همیشگی کارمند بانک همراه است و صفهای وحشتناک نیروی انتظامی برای گرفتن گواهینامه،گذر نامه،خلافی ماشین،تعویض پلاک ماشین،دفترچه اماده به خدمت سربازی،کارت پایان خدمت،کارت ملوانی و و و و ....

جالب اینجاست بعد از این همه سال باز ملت ما یاد نگرفته اند که چگونه در صف بیاستند این صفوف همواره همراه است با دعواهای مردم که اغا من از صبح زنبیلم اینجا بوده و شما الان امدی و من بعد از فلانی و قبل از بهمانی بودم الان اونا رفته اند و اینها... و قهر کردنهای مامورین گیرنده مدارک و ازدحام همه جلوی باجه تحویل مدارک که معمولا پنجره ایست که بزور می توانی دستت را  داخل ببری و نه شما  صدای انطرف پنجره را می شنوی ونه او صدای شما را می شنود.و هزار جور مشکلات دیگر .

نمی دانم تا کی قرار است این سیستم مسخره ادامه پیدا کند البته ناگفته نماند امروزه این مشکلات در مراکز استان تا حدودی حل شده  ودفاتری هستند که با گرفتن هزینه ای این کارها را برای شما انجام می دهند ولی نمی دانم ما در این شهرهای کوچک تاکی ان وضع را باید تحمل کنیم.

به هر حال من و خودم و همسالان خودم را نسل سوخته ی این ملت می دانم باشد که فردای بهتری برای فرزندانمان بسازیم گرچه علت این سوختن نیاز به پست مستقلی دارد و وقت دیگری می طلبد.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:57  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
طبق قولی که به چند تا از دوستان داده بودم بدنبال مطلبی در مورد زندگی استاد شهناز بودم که وبلاگ بسیار خوب تحریر را دیدم این مطلب بر گرفته از این وبلاگ است در وبلاگ می توانید اهنگهایی از استاد را هم بشنوید.

برای رعایت امانت ادرس پست و ادرس وبلاگ را در زیر مطلب می آورم ،گرچه اصل مطلب برگرفته از روزنامه ایران با این لینک است.

« جلیل شهناز »
 
 
سيد عليرضا ميرعلى نقى
جليل شهناز (اصفهان ۱۳۰۰) پنجه طلای تار
 
جليل شهناز متولد ۱۳۰۰ در اصفهان است. وى نوازندگى تار را نزد پدر و برادرش در دوران كودكى آموخت وبه نوازندگى ويلن، سنتور و ضرب نيز آشنايى دارد. شهناز يكى از بهترين تك نوازان راديو تهران و برنامه گلها در دو دهه اخير در گروه استادان موسيقى به سرپرستى فرامرزپايور در كنار حسن ناهيد، هوشنگ ظريف، على اصغربهارى و حسين تهرانى به تك نوازى ادامه داد. جليل شهناز سال گذشته نيز به عنوان چهره ماندگار معرفى شد. از اين هنرمند گزيده آثار برنامه گلها و تك نوازى در بازار موسيقى موجود است.
چو نو كردى نواى مهرگانى
ببردى هوش خلق از مهربانى
ميراث دارى «تار»، شاه سازهاى موسيقى دستگاهى ايران، در دو حوزه شهرنشينى مهم تهران و اصفهان به دست دو خانواده بوده است: شهنازى و شهناز. خاندان اول در تهران ابتدا به نام «فراهانى» شهرت داشتند و با مرگ استاد بزرگ، حاج على اكبر خان شهنازى در بيست سال پيش، تاريخ حيات ظاهرى آنها به پايان رسيد. اما خاندان قديمى شهناز در اصفهان هنوز به بركت وجود هنرمند برگزيده اى چون جليل شهناز، زنده است. قدما در اصطلاح به اين بزرگان، «تتمه دوران» مى گفتند و به تعبير استاد حسن كسايى، همكار هنرى و دوست يك عمر سفر و حضر جليل شهناز، «ايشان چكيده موسيقى و تار است».
بى راه نيست اگر بگوئيم نام «تار» و نام «شهناز» در دل اهل موسيقى، تداعى كننده مستقيم يكديگرند. جليل شهناز در يك خانواده «حرفه اى» موسيقيدان متولد شده؛ و خود نيز تاريخ دقيق تولد خود را نمى داند! حتى در سال ۱۳۷۸ هنگامى كه سالنامه موسيقى ايران را دوباره مى خواستم منتشر كنم، با تلفن از ايشان درخواست كردم روز و ماه و سال تولدشان را بگويند. گفتند: «درست نمى دانم. سال كه همان ۱۳۰۰ خورشيدى است؛ و روز و ماه را هم خاطر ندارم!»
با استاد توافق كرديم روز اول خرداد را به احترام ايشان در سالنامه موسيقى ايران به عنوان روز تولد در نظر بگيريم. روح آزاد و شاعر پيشه شهناز ۸۲ ساله، نه در بند آن است كه تعداد آثار خود را بداند و نه نام نوارهايى كه از آثار پنجه و مضراب او منتشر شده؛ و لحظه لحظه عمرش چنان در فضاى شگفت انگيز موسيقى ايرانى غوطه ور است كه گاه مثل كودكى معصوم در روشن ترين مسائل هم دچار حيرتى شيرين مى شود و مخاطبش را مبهوت مى كند؛ و البته اين فقط يك روى سكه شهناز است.
روى ديگر، به تعبير حافظ «رند عافيت سوزى است» كه ملاحت طنز و مطايبات و ظرافت هاى گفتارى و رفتارى او را حدى نيست.
جليل شهناز زير نظر پدرش شعبان خان با تار آشنا شده و از سن خيلى كم، شايد حدود پنج سالگى، تار را به عنوان نزديك ترين همدم و دوست يك عمر خود برگزيده است. محيط زندگى او سرشار از موسيقى بود؛ برادرانش همه اهل نوازندگى بودند و شهناز از استعداد «آن يكى كه جوانمرگ شد» با حسرت و غم ياد مى كند. به علاوه، موسيقى، حرفه خانواده او بود و محيط خانه، هنرستان شبانه روزى او كه امروزه كمتر استعدادى از آن برخوردار است.
دوره كودكى او در اصفهان، بهشت موسيقى ايرانى بود و جز نغمه هاى اصيل، صداى ديگرى شنيده نمى شد. آواز حبيب شاطر حاجى، اديب خوانسارى، تاج اصفهانى، شهاب اصفهانى، صدرالمحدثين و...، تار اكبر خان نوروزى، نى حسين ياورى و كمانچه غلامرضا خان سارنج (كه با خانواده شهناز نسبت نزديك داشت) و دهها نوازنده ديگر كه مطلعين موسيقى اصفهان بهتر مى دانند، در فضاى آن شهر بهشت آسا جريان داشت و ضمير حساس اين كودك با استعداد كه جز موسيقى معبود ديگرى نمى شناخت، نمى توانست از آن فضا بى تأثير بماند.
مهم تر اين كه نوازندگان كاملا «حرفه اى» و آنهايى كه از سنين كم، رو در رو با مخاطبان متعدد و متنوع ساز زده يا آواز خوانده اند، از خصوصيات ممتازى برخوردارند و نمى توان آنها را به آسانى در نوازندگان يا خوانندگانى سراغ كرد كه سالهاى رشد شخصيت خود را در پستوى خانه و يا كلاسهاى ساكت هنرستان تمرين كرده و تعامل نيروى متقابل «مخاطب» با نوازنده را درست در نيافته اند.
قدرت روحى و جسمى در نوازندگى، تسلط به شگردهاى شيرين و ترفندهاى مخصوص روانشناسى مخاطب براى جذب دلهاى آنها به سوى خود، از حفظ داشتن مطالب فراوان، چابكى در جواب به آواز و ساز، متنوع نواختن و... شايد دهها شيوه و شگرد ديگر، در يد اختيار كسانى است كه به قول استاد كسايى «چكيده موسيقى» هستند (به معنى اين كه ارث و نسب موسيقايى دارند)، نه «چسبيده موسيقى» كه كنايتا، درباره اشخاصى بدون ريشه خانوادگى در حرفه موسيقى (هرچند با استعداد) هستند. به همان صورت كه تهران براى خود پايتخت موسيقى البته موسيقى دستگاهى بود، در درجه اول اصفهان و بعد از آن، قزوين و شيراز نيز از مراكز پر قدرت موسيقى دستگاهى محسوب مى شدند.
قزوين از سرچشمه پربار تعزيه خوانى بهره داشت و شيراز مركز موسيقيدانان حرفه اى، ضربى خوانان و بويژه ترانه خوانان عالى مقام بود. تا جايى كه شيراز را شهر ترانه و تضعيف خوانده اند و به روايت استاد عبدالله دوامى «تضيف هاى اصيل از شيراز آمد كه به دربار ناصرالدين شاه راه يافت». اگر موسيقى دستگاهى در تهران، با حمايت هاى سودمند ناصرالدين شاه قاجار و تنى چند از اعيان فرهيخته عصر اميركبير تا عصر اعتماد السلطنه رشد كرد، در اصفهان، اين موسيقى از پشتوانه حمايت مردمى ترى برخوردار بود و چندان به حكام و واليان تكيه نداشت، سهل است كه در دوره ويرانگر مسعود ميرزاظل السلطان (فرزند ظالم ناصرالدين شاه) آسيب فراوان هم ديد. حكايت رفتار هاى او با ميرزا ابراهيم خان خاكى خواننده مشهور اصفهانى كه علامه جلال الدين همايى در كتاب دلكش خود نقل كرده، نمونه اى از اين سبعيت هنرمند كش است.
موسيقيدانان اصفهان نسبت به تهرانى ها از قدمت و ريشه بيشترى برخوردار بودند و بعضى از اعيان فرهيخته اصفهان، هر چند كم و معدود، حامى هنرمندان برگزيده محسوب مى شدند.
اين بود كه سنت موسيقى در پايتخت صفوى، هم اندازه سنت موسيقى در پايتخت ناصرى ديده مى شد؛ و در بعضى موارد حتى غنى تر از آن. در اصفهان، چند خانواده ريشه دار و تعدادى هنرمندان خلاق و خود انگيخته، موسيقى را رهبرى مى كردند و خانواده شعبان خان شهناز نيز از آنها بود.
در اين فضا و در اين بستر تاريخى، نقش «تار» را نيز نبايد از خاطر برد. تار، ساز اصلى موسيقى مبتنى بر رديف دستگاهى بود و باقى سازها از لحاظ اهميت و اقبال در رده هاى پائين تر قرار مى گرفتند.
در اصفهان از سه تار و سه تارنواز نشانى نبود، سنتور خواستاران اندكى داشت و تنها كمانچه و تنبك بودند كه به اصطلاح «پشت سه تار» حركت مى كردند. در عوض، زادگاه «نى» همانا اصفهان بود و تا همين سى سال پيش، كمتر نى نوازى بود كه تبار اصفهانى نداشته باشد.
پيانو و ويولون نيز قدرى ديرتر، از تهران به اصفهان نفوذ كردند و خانواده هاى اشرافى اين شهر هيچ گاه پيانو نواز قابلى را به خود نديدند. از اين رو، تار سوگلى سازها بود كه هم براى موسيقى مجلسى طبقه متوسط، هم موسيقى مجالس طرب وهم برنامه هاى محافل موسيقيدانان متخصص، استفاده مى شد.
بررسى تكنيك هاى مخصوص تار نوازى در اصفهان محتاج مقاله اى جداگانه از نوازنده اى صاحب صلاحيت است؛ همين حد مى توان گفت كه گذشته از نوازندگان قدرقدرتى چون اكبرخان نوروزى، عبدالحسين برازنده و عباس خان سرورى (كه دايى شهناز بوده اند)، نيروى نافذ پنجه و مضراب يك نفر در موسيقى اين شهر، قابل چشم پوشى نيست:
عبدالحسين شهنازى، فرزند ميرزاحسينقلى فراهانى كه طبع تند و خلاقش، راهى سواى پدر و برادرش را انتخاب كرد و به گفته هنرمند بزرگ، محمدرضا لطفى: «به سوى شيوه مطربى كه سوخته حال تر بود هدايت شد.» كمتر تار نواز قديمى اصفهان را مى شود شناخت كه تحت تأثير سازپرشور عبدالحسين خان قرار نگرفته باشد و يك بار هم شهناز به نويسنده اين يادداشت فرمود: «از گذشتگان صدايى دلچسب تر از تار عبدالحسين خان به گوشم نرسيده».
بد نيست در اين جا ذكرى كنيم از زنده ياد رضا كسايى برادر استاد حسن كسايى كه از بهترين موسيقى شناسان بود و درباره مضراب ها و احوالات موسيقى عبدالحسين شهنازى اطلاعات مفيد و منحصرى داشت كه كاش ضبط شده باشد. بررسى عناصرى كه اكسير هنر تار نوازى جليل شهناز را ساخته اند، نه آسان است و نه غير ممكن؛ كارى است مشكل.
بعيد است از سالهاى پيش از ۱۳۳۵، بتوان نوارهاى روشن و «شنوا» (مثل «خوانا» ) يى از تار نوازى شهناز به دست آورد و نبودن اسناد صوتى قابل اعتماد و كافى، اين كار را دشوارتر مى كند. امروزه ما آن «جناب شهناز» ى را مى شناسيم كه كم كم از سالهاى ۱۳۳۶ ۱۳۳۵ به بعد، صداى سازش از راديو تهران به گوش رسيده و در اين چهل سال، نام او قوى ترين جاذبه را براى دوستداران تار و هنر بداهه نوازى داشته است. يعنى، شايد بتوان گفت كه ما اين هنرمند را بعد از سن پختگى و دوره وصول به لحن و بيان فردى خود، شناخته ايم.
بخش عمده اى از اين لحن و بيان فردى كه در بعضى متون از آن با واژه غير دقيق «سبك» (به معنى Style) تعبير مى شود، در سالهاى نوازندگى در راديو اصفهان و راديو تهران شكل گرفته؛ و تفاوت عميق فضاى استوديوها و روبرويى با ميكروفون، با فضاى محافل و مجالس كه مخصوص اجراى زنده موسيقى بود، مطلبى نيست كه بتوان در هنر شهناز ناديده گرفت.
تأثير پذيرى نوازندگانى چون مرتضى محجوبى، احمد عبادى و جليل شهناز از فضاهاى استوديويى و تغييراتى كه اين هنرمندان در نحوه نوازندگى (وگاه تا مرحله دستكارى در ظرايف ساختمانى سازشان، همچون عبادى) و نحوه تلقى شان از موسيقى پذيرفتند، بى شك در شكل گيرى نهايى و معرفى آنها به مخاطبان ميليونى بسيار مؤثر بوده است.
اكنون، صاحب نظران، سازشهناز را با اولين طنين مضراب هايش به خوبى مى شناسند و تشخيص مى دهند: ريزهاى متنوع، تك هاى خوش آهنگ و مؤثر، حصول صداى زنگدار و پخته و روشن، صدادهى متنوع با استفاده از جابه جايى وضعيت مضراب روى انگشت اشاره، ويبراسيون هاى ظريف با فشار روى سيم گير تار، پرده بندى صحيح و كوك دقيقى كه تميزترين صدا را به گوش برساند، پرهيز از شلوغ زدن و ناخوانازدن، گلچين كردن شگردهاى قديمى مضراب و پنجه كارى و گاه كنده كارى هاى پرتنوع از قديم وجديد، استفاده از لرزش هاى خفيف كاسه و چرخش دسته ساز نسبت به ميكروفون، و دهها و دهها فوت و فن استادكارانه، هنر جليل شهناز را معرفى مى كند.
در اين مجموعه هنرى، محفوظات عالى او از قطعات قديمى و رديف هاى مجلسى، وزن شناسى، مهارت كم نظير درجواب آواز و گهگاه، خلق كوك تازه اى مثل چهارگاه فا (كه كمتر كسى قادر به نواختن در اين كوك است و اكثرا ترجيح مى دهند چهارگاه دو يا حداكثر چهارگاه (را بنوازند) و همچنين تسلط به ضربى نوازى را بايد در شمار امتيازهاى او قرار داد.
مجموعه اين فنون و زيباشناسى خاص نوازندگى اين ويرتوئوز تمام عيار در آميخته با احساسات و تأثرات قلبى او، مجموعه اى را مى سازد كه انحصارا در تملك استاد جليل شهناز است وتاكنون همتايى برايش نديده ايم. اهميت شهناز هنگامى روشن مى شود كه بدانيم در آن زمان، نوازندگان قدر قدرتى از نسل گذشته و نوازندگان شيرين پنجه اى از همدوره هاى او نظير زنده ياد لطف الله مجد و آقاى فرهنگ شريف با كمى اختلاف سن با او، در اوج محبوبيت بودند و رسيدن به اين حد كار ساده اى نبود. گنجينه پنهان هنر شهناز، در نواختن سه تار و تنبك و سنتور و آشنايى به ادبيات منظوم و تك بيت هاى زيبا نيز خود را نشان مى دهد و درك خلاقيت او در حضور خود او، موهبتى است كه متأسفانه براى هر كسى دست نمى دهد.
تأثير هنر او را در بسيارى از جمله بندى هاى آوازى محمدرضا شجريان و پاره اى از مضرب هاى دلنشين محمدرضا لطفى آشكارا مى توان شنيد و تأثير غير آشكار او در تار نوازى چهل سال گذشته چنان است كه تاربدون شهناز، قابل تصور نيست. هم اكنون نيز وى تواناترين نوازنده استادان هم نسل خود و در ۸۳ سالگى، با عبور از فراسوى مرزهاى درونى موسيقى، به جايى رسيده است كه رسيدن به آن براى ما اگر نه غير ممكن، بلكه معيار و آرمان مى تواند باشد.
 

 

ادرس وبلاگ تحریر

ادرس پست استاد شهناز

پست گزارش تجلیل از شهناز

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 13:15  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

در این دنیای وانفسا که هرکسی به فکر خودش می باشد، تنها چیزی که یافت می نشود شجاعت است.این را خطاب به دوست عزیزم جناب فضول باشی می گویم که واقعا فضول است و گرنه از ما نمی خواست که تحلیلی بر نمایندگان مجلس بنویسیم. اصولا شجاعت بنده وقتی گل می کند بدانم دست طرف به من نمی رسد به عنوان نمونه همین شیخ حسن را می گویم که تا بخواهد از لبنان بیاید به ایران کلی وقت می برد تازه چون فارسی هم بلد نیست فکر نکنم بتونه مطالب من را بخونه چه برسه به اینکه بخواد به من گیر بده.این جناب اقای نماینده مردم یا بقول انهایی که اصلا دوستش ندارند راهیافته نه نماینده!!!! هم همین طور، چون نزدیک است، من ترجیح می دهم کاری بکارش نداشته باشم.از قدیم وندیم حکیمان گفته اند"دوری  و دوستی" ... هاااا چی برعکس بود ....  نه بابا ضرب المثل دیگه ای پیدا نکردم همین خوبه ....،این یک دلیل،و دلیل دوم اینکه این جناب اقای داریوش سجادی چنین اشتباهی را کرد و هنوز دارد پس می دهد ایشان وارد بحثی با اقای ابو طالب از راهیافتگان مجلس شد و حتما می دانید چی شد شبکه تلفزیونی هما در کشور آمریکا درش تخته شد.البته این اول ماجرا بود  این راهیافتگان قانونی  مصوب نمودند که هرکی با هر شبکه ماهواره ای کوچکترین همکاری بکند چنینش می کنیم و چنان .و به همین دلیل  یا همین برهان قاطع (اگر جریانش را نمی دانید بگویید تا بنویسم) اکتفا می کنیم وگرنه می ترسم نون علیرضا شیرازی صاحب بلاگفا هم سنگ شود.حالا چه اصراری هست که وبلاگ من در این کشور سرتاسر ازادی درش تخته که نه، از جا کنده بشه نمی دانم.

به هرحال  بهتر می دانم سری را که درد نمی کند دستمال نبندم وگرنه میدی دیگه نیدی (لطفا به صورت آهنگین بخوانید).ولی چه کار کنم که همان جریان آتش و جوشیدن اینها هست، چند مورد را می گویم. من از نظر فکری و سیاسی 360 درجه با ایشان مخالفم و به ایشان هم رای نداده ام .وانتصاباتی هم که با نظر ایشان ودر استان و شهرستان انجام شده است را کاملا جناحی می دانم.البته بدلیل اینکه من خارج ازشهرستان هستم دقیقا نمی دانم و از گفته و شنیده هایم می نویسم.البته ببخشید این 360 درجه مارا یکم در جهت خلاف عقربه های ساعت بچرخانید تا به 180 برسید چون زیادی گاز دادم با جناب راهیافته همجهت شدم که جهت صحیح عکس می باشد.

این هندونه های جناب فضول باشی هم آخرش کار دست من میده حالا نگین نگفتم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:46  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

می دانید که ما ایرانی ها همواره مرده پرستیم، تا کسی زنده است و در بین ما هست از او یادی نمی کنیم.همین که برحمت ایزدی پیوست همه حرف از کرامات و خوبی های مرحوم می زنند.بسیار دیده ام و دیده ایم که پیرمردی را که هیچ کدام از فرزندانش حاضر به نگه داری از او نیستند و بر سر بردنش به خانه دیگری با هم دعوا دارند، اما وقتی فوت کرد باز سر اینکه چه کسی متولی مراسم فاتحه خوانیش باشد دعوا دارند.ولی این بار یک ایرانی مثل اینکه این خرق عادت کرده و دارد سنت شکنی می کند.

جمعه صبح بود که با صدای استاد شجریان از خواب بیدار شدم و گفتم به به چه روز خوبی بیدار شدن با صدای استاد؟ آنهم از تلوزیون جمهور اسلامی؟  پس از اینکه به خودم اومدم و خواب از سرم پرید بقول قدیمی ها دلم هزار راه رفت گفتم ای وای نکنه خود استاد فوت کرده و بعد از اینکه چشمام را مالیدم و به صفحه تلوزیون نگاه کردم.دیدم نه نوشته بزرگداشت استاد جلیل شهناز با همان حالت خواب آلوده و صدای خشک از بابام پرسیدم شهناز هم فوت کرد؟بابام جواب داد نه براش بزرگداشت گرفته اند.خلاصه کلی خوشحال شدم.

گرچه بنده اصلا از برنامه های صدا و سیما خوشم نمی آید و تا آنجا که ممکن است برنامه هایش را نگاه نمی کنم، ولی می خواهم در اینجا از رئیس این سازمان تشکر کنم. و چون این دومین باری است که چنین کار خوبی را از ایشان می بینم.بار اول معرفی شاعر عزیزمان منوچهر آتشی به عنوان چهره های ماندگار  بود. واین دومین بار بزرگداشت استاد جلیل شهناز بود.به هر حال این را از ارزش و دانشمندی و شخصیت خود اقای ضرغامی رئیس این سازمان می دانم.البته همین طور که گفتم من زیاد برنامه های صدا و سیما را نمی بینم بنا بر این احتمال اینکه ازاین موارد بیشتر باشد هست.

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:6  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

این شعر هم از اون شعرهایی که من خیلی دوستشان دارم

فريدون توللی

 
     
 
بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت

به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت


شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت

به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت


جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود


«دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم»

«تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم»


درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد

زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد


صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت

جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت


«تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي»

«تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي»


خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت

ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت


ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند

چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند


نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي

جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي
2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:46  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

اشنایی اولیه

از وقتی که فهمیدم که وسیله ای بنام کامپیوتر هست و توی فیلمهای امریکایی دیدمش عاشقش شدم و وقتی که توی دبیرستان سال سوم ریاضی فیزیک درس برنامه سازی کامپیوترمان شروع شد،برای رفتن و کار کردن با کامپیوتر لحظه شماری می کردم. تا اون روز موعود فرا رسید و برای اولین بار رفتیم و در سایت کامپیوتری هنرستان شهر همسایه مان َ، به دیدنش مفتخر شدیم ،البته اون روزها کامپیوتر خیلی کم بود و خیلی هم گرون و بخاطر همین اون سالها اصلا توی شهرمان مرکز کامپیوتری نبود و ما همانطور که گفتم باید یکساعت سوار مینی بوس می شدیم و می رفتیم به مرکز شهرستان، اون هم چه کامپیوتر هایی ،مدل 286 ،باور کنید کارایی این کامپیوتر ها به اندازه ساده ترین موبایلهای امروزی هم نبود، یک صفحه سیاه جلو رویتان بود که که فقط باید می نوشتید و اون هم فقط در جواب شما می نوشت .اگر خیلی وارد بودید مثل بچه های دوساله کلاس می تونستید یک بازی ساده مثل پرنس را اجرا کنید ،اونوقت بقیه به چشم یک نابغه بشما نگاه می کردند.خلاصه در اولین دیدار تازه دو زاریمون افتاد که این موجودی که تابحال فکر می کردیم خیلی باهوشه بدون ورود اطلاعات از سمت ما هیچ چیزی نداره ولی این هم باعث کاهش علاقه من به اون نشد شاید هم علاقه ام بیشتر شد.

خلاصه سال چهارم دبیرستان که یک کامپیوتر 386 برای دبیرستان خریدند و اوردند دیگه ما توی پوستمون نمی گنجیدیم.معلم مون گروه بندیمون کرده بود که هر گروه چهار نفره،هر دو روزی یکبار ، سه چهار ساعت، با این کامپیوتر کار کنه.البته برای اینکه کامپیوتر را بیارن و توی دبیرستان بزارن کلی تمهیدات اندیشیده شد و اول نماز خونه را موکت کردند و بعد دو تا کولر گازی اونجا گذاشتند و کل پنجره ها رو هم پرده کردند بعدش این کامپیوتر را اوردند.

توی کنکور دومین رشته ای که انتخاب کردم مهندسی نرم افزار بود ولی از شانس حالا بد یا خوب این رشته رو قبول نشدم.دانشگاه که رفتیم دیدیم به! یه اتاق بزرگی هست بنام مرکز کامپیوتر و حدود بیستایی کامپیوتر در اونجا هست،که هر وقت بری می تونی کار کنی ویا حداکثرش باید نیم ساعتی منتظر بمونی تا یه کامپیوتر خالی بشه.

باور کنید ترم اول هر کلاسی رو که تونستم جیم می زدم و می رفتم مرکز کامپیوتر ،کامپیوتر کار میکردم البته هنوز هم خبری از اینترنت و بازی های سه بعدی و دیدن فیلم وپخش موزیک نبود و باور کنید اون روزها نیازی به موس هم نبود همین کیبورد کافی بود برای همه ی کارها.

شاید باورتون نشه شبها که می رفتم خوابگاه تا صبح حسرت می خوردم که الان کامپیوتر ها خاموشن و کسی از شون استفاده نمی کنه.بعدها که مرکز کامپیوتر خوابگاه راه افتاد.بعضی روزها تا  چهارده ساعت پشت کامپیوتر بودم.خلاصه سالها همچنان می گذشت و عشق من به سیستم کم نمیشد که هیچ روز به روز بیشتر می شد.خوشبتانه توی رشته مهندسی برق درسها و نرم افزار های کامپیوتری کم نبود و من همیشه نفر اول توی این درسها و نرم افزار ها بودم.همیشه همه دانشجوها ،چه هم ترمی  چه ترم پایینی ها در پایان ترم برای  حل مشکلات نرم افزاریشون دست به دامن من بودند و من با تمام علاقه به انها کمک می کردم.

اولین کامپیوتر

سالها همچنان گذشت و ما فارغ تحصیل شدیم و نگران از اینکه با بی کامپیوتری چه کار کنیم که یک کار عالی  برای برنامه نویسی صنعتی و رابط های گرافیکی برای کنترل دستگاههای صنعتی بهمون پیشنهاد شد که امروزه بهش میگن HMI که خلاصه کلمات    Human Machine Interface میباشد و ما عاشقانه و بااین شرط که سه ماهی، برای اون شرکت خصوصی مفتی کار کنیم. که ببینند از کار ما رازی هستند یا نه ، شروع کردیم. ودر طول سه سالی که اونجا کار کردیم واقعا در یک جمع گروهی کارهای بسیار زیبایی انجام دادیم که هنوز هم از بیاد اوردن نتیجه کارهامون لذت می برم.

ها... قرار بود از اولین کامپیوترم بگم در طول همین مدت یک بار که مرخصی اومدیم به شهرمان ،دایی مون گفت ما یک کامپیوتری در انبارمان داریم که دو سه سال پیش برای کسی از دبی اوردیم ولی اون سال انرا بعنوان قاچاق گرفتند.دو سه سالی توی انبار گمرک  بود و صاحبش هم گفت که ما از خیر این کامپیوتر دست دوم گذشتیم . خلاصه بیا ببین ،اگر بدردت می خوره ببر و استفاده کن.با کلی شوق ذوق کامپیوتر را اوردیم خونه ولی هر کاریش کردیم روشن نشد.ولی بازهم نامید نشدیم و کامپیور برداشتیم و اوردیم به شیراز بردیم پیش یک شرکت کامپیوتری،ا لبته این را در حاشیه بگم که دیگر دوران کامپیوتر های 486dx4و 5 بود و کم کم سر وکله ی پنتیوم وان و حتی تو هم داشت پیداش می شد و این کامپیوتر ما یک سیستم 386 بود.که کم کم داشت از رده خارج می شد.مسوول اون شرکت کامپیوتری وقتی ازش پرسیدیم، چه کار می تونی برامون بکنی گفت: به نظر من یک شب که کوچه خلوته یواش سمت چپ و راستتون را نگاه کنید اگر کسی نبود بزارینش پشت در و در را ببندید.البته من هم بهش جواب دادم که  ما اینو تازه از پشت یک در برداشتیم.بلاخره با سی چهل هزار تومن خرج کردن و تعویض سی پی یو و مادر بورد سیستم  راه افتاد.

این داستان ادامه دارد...

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:51  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

آدمها

چند  روز پیش بنا به دلایلی دستور العملی در مورد نحوه انجام یکسری از کارها از یکی از ادارات شرکت بدستم رسید.که برایم خیلی تعجب برانگیز بود. نمی دانم چرا باید اینهمه مسایل را از دید امنیتی ببینیم و عالم و ادم را دشمن بپنداریم و بنوعی دشمن تراشی کنیم.باور کنید با خواندن این دستور العمل احساس کردم که مامور مخفی یک سازمان امنیتی هستم و ممکن است هر لحظه لو بروم و باید به سایه خودم هم اعتماد نکنم.ایا واقعا این همه دشمن وجود دارد؟ من که تصورم این بود که این دستورالعمل مربوط به حداقل بیست سال پیش بوده و بدون اندکی ویرایش بدست من رسیده شما چه فکر می کنید.البته ببخشید که بنا به دلایل بهداشتی نمی توانم بیشتر از این در این مورد توضیح بدهم؛ شما دعا کنید که من به مرحله استفاده از این دستور العملها برسم انشالله بیشتر در این مورد خواهم نوشت.البته یکی دیگر از دلایل نوشتن در این مورد مطلب جدیدی بود که در وبلاگی خواندم ، انجا هم احساس کردم که بدون دلیل این دوست نویسنده عده ای را دشمن خوانده و شاید عده ای را دوست؛ ولی نوع تفکر خود بنده به این صورت است که معمولا برای قضاوت در مورد تک تک افراد ،رفتار و اعمال خود فرد را مورد قضاوت قرار می دهم نه قوم و نژاد وظاهر فرد و یا حتی دین فرد را.

مثلا صرف اینکه این اقا مثلا سنی است ،را دلیل بد بودن او نمی دانم،بلکه سعی می کنم از روی رفتار و اعمالش در مورد او قضاوت کنم.

شاید یکی از بیماری های ما ایرانیها همین باشد که بر اساس قومیت و دین و مذهب افراد در مورد آنها قضاوت می کنیم.

بقول دکتر شریعتی اگر کسی به اندازه یک انگشتانه ظرفیت داشته باشه ظرفیتش همان یک انگشتانه است حالا چه پر از طلا باشه چه پر از لجن و اگر یک ذره بیشتر در او بریزی سرریز می شود  و کسی که دریاست، دریاست و هر چه بیشتر در ان بریزی سرریز نمی شود.نگاه من هم به افراد از این زاویه است.یعنی یکی می تواند مسیحی باشد،عرب باشد و یا کم سن باشد ولی دریا باشد ودیگری از برترین نژادها باشد،شیعه اثنی عشری باشد ولی ظرفیتش همان انگشتانه باشد.

دولت و هفته دولت

گرچه همه جا گفته اند و شاید دیگر اینجا گفتنش زیاد جالب نباشد ولی بنا به علاقه ای که به این موضوع دارم من هم می گویم. یکسال از دولت جناب اقای رئیس جمهور گذشت دولتی که با این همه وعده  شروع شد و هر چیزی را که بگویند که ما وعده نداده بودیم ؛عکسهای اقای احمدی نژاد در کنار عکسهای شهید رجایی ، که پیام آور عدالت  اجتماعی بود، قابل انکار نیست.ولی متاسفانه ما در طول این یکسال هیچ چیزی ندیدیم فقط  کارهای غیر کارشناسی که کاملا احساسی بود و نتیجه معکوس داد .

نمونه بارزش که من و امثال من هر روز با ان درگیر هستیم افزایش غیر منطقی حقوق کارگران بود که  بغیر از ضرر برای این قشر زحمت کش نتیجه ای نداشت شرکتهای کوچک که اکثرا به دلیل بالا رفتن غیر قابل قبول دستمزد ، تعدادی از کارگران خود را اخراج کردند و شرکتهای بزرگ هم برای جبران مافات از مزایا و اضافه کاری کارگران خود زدند بنوعی که الان حقوق بسیاری از این عزیزان به اندازه حقوق دو سال پیش انها است. ومسلما، به جان مصوبین این افزایشات دعا می کنند!!!پارسال دقیقا روز بعد از انتخابات که داشتم به سمت محل کار می رفتم در بین راه یک پیرمرد و دو پیرزن روستایی را سوار کردم و در بین راه به حرفهای انها گوش می دادم که همگی با امید فراوان در دور اول به اقای کروبی رای داده بودند و در دور دوم  هم همگی به احمدی نژاد رای داده بودند به امید اینکه اوضاع معیشتی انها کمی بهتر شود .کاش یکبار دیگر می دیدمشان ببینم امروز از چه سخن می گویند احتمالا از کیک زرد و حق مسلم و بسته پیشنهادی اروپا.

روز کارمند

چند دقیقه پیش داشتم به تقویم نگاه می کردم که ببینم در مورد  تاریخ هفته دولت اشتباه نکرده باشم دیدم در گوشه پایین تقویم در صفحه امروز یعنی "شنبه چهارم شهریور"  خیلی کوچک نوشته شده "روز کارمند" همین!!!
2 نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 18:6  توسط مِــــيْـــــــــــدی