سلام به این دو خبر از بی بی سی توجه کنید ،احتمالا بزودی این خبر را البته اولی را با بوق و کرنا و هله هله از صدا و سیما و روزنامه های داخلی در مورد فساد در رژیم صهیونیستی خواهیم شنید ولی به نظر من به این می گویند عدالت و تعارف نداشتن با هیچکس
رييس جمهوری اسرائيل با اتهام تجاوز مواجه است
پليس اسرائيل می گويد بر اين باور است که شواهد کافی برای متهم کردن موشه کاتساو، رييس جمهوری اين کشور، به تجاوز جنسی و استراق سمع غيرقانونی در اختيار دارد. بيانيه پليس اسرائيل در حالی انتشار يافته است که قرار است روز دوشنبه، 16 اکتبر، رييس جمهوری اسرائيل دوره جديد کنست - پارلمان اين کشور - را افتتاح کند و تعدادی از نمايندگان پارلمان تهديد کرده اند که در صورت حضور وی، در اين مراسم شرکت نخواهند کرد.انتظار می رود گزارش پليس ! اسرائيل، که از چند هفته قبل سرگرم تحقيق درباره ادعاهای تجاوز جنسی و ساير تخلفات عليه آقای کاتساو بوده ، در اختيار مناخيم مازوز، دادستان کل اين کشور قرار گيرد.استراق سمع غيرقانونی از جمله اتهامات ديگری است که به رييس جمهوری اسرائيل وارد شده است.
کاتساو در گشايش پارلمان اسرائيل شرکت نکرد
موشه کاتساو، رييس جمهوری اسرائيل که با امکان پيگرد قضايی به اتهام تجاوز جنسی مواجه شده از شرکت در مراسم رسمی گشايش پارلمان آن کشور خودداری ورزيده است. قرار بود روز دوشنبه، 16 اکتبر، رييس جمهوری اسرائيل مطابق معمول در مراسم افتتاح دوره جديد کنست - پارلمان اين کشور - شرکت کند اما وی در اشاره ای غير مستقيم به بيانيه اخير پليس اين کشور، اعلام داشته است که با توجه به شرايط کنونی تصميم گرفته دعوت به شرکت در اين مراسم را نپذ! يرد.روز يکشنبه، پليس اسرائيل اعلام داشت که بر اين باور است که شواهد کافی را برای ايراد اتهامات تجاوز جنسی و شنود غيرقانونی عليه رييس جمهوری به دست آورده است. برادر رييس جمهوری اسرائيل گفته است که موشه کتساو به منظور حفظ حرمت پارلمان تصميم گرفته است در مراسم گشايش شرکت نکند اما همچنان ادعاهايی را که عليه وی مطرح شده رد می کند.
از قدیم گفته اند یک دیوانه یک سنگ توی چاه می اندازد و هزارتا عاقل برای بیرون آوردنش جمع می شوند
یک ضرب المثل دیگه میگه دزد ناشی به کاهدون میزنه،و ترکیب این دو ضرب المثل می شود حکایت ما.
چند روزی است که توی این ماه رمضون بدجور درگیر این قضیه و دزد و کاهدون و دیوونه و چاه بودیم داستان ازاین قرار بود که یک دزدِ کابل دزدِ ناشی به کابل برق دار زده بود.
داستان را بهتر از چند وقت جلوتر شروع کنم قصه از اینجا آغاز شد که یک مغز متفکر برای اینکه مسئله ای را حل کند حکم به پاک کردن صورت آن داد.بعله کابلی بود که مدتی بود که مشکل داشت وبقول ما مهندسا باعث تریپ کلید بالا دست خود می شد( البته من هنوز هم می گویم که علت کابل نیست و باید مشکل را در جای دیگری جستجو کرد ولی مغزهای متفکر حکم به خراب بودن کابل دادند و راه حل بهتر از حکمشان هم این بود که باید روی کابلی را که یک متر ونیم زیر خاک دفن شده بود را خاکبرداری کنیم تا ببینیم مشکل چیست .و مسیر این کابل هم چیزی حدود سه کیلومتر بود.)برای اینکه موضوع را بازتر کنم باید بگویم که در این مسیر حدود 12 کابل ولتاژ متوسط با ولتاژ 33 کیلو ولت دفن بود که شش عددش برقدار بود و شش تای دیگرش بی برق ،که سه تا از این کابلها همان کابل های داستان ما می باشند.که برق مورد نیاز حدود چهار کارخانه را تامین می کنند.
گرچه با برداشتن خاک از روی کابلها خیلی گند ها و کثافت ها رو شد که بماند برای وقت دیگر، ولی هیچ دلیل محکمه پسندی برای عیب کابل پیدا نشد.البته هرچی تا حالا گفتم برای روشن شدن صحنه داستان بود حالا بریم سر داستان ؛ با برداشته شدن خاک از روی این کابلها مثل شیرینی که به محض افتادن روی زمین معلوم نیست ،یک ثانیه بعد مورچه ها از کجا پیداشون میشه، سر کله جناب دزد یا دزدها هم معلوم نشداز کجا پیدا شد.و کابل دزدی ها شروع شد.این خاک برداری با حجمی که در توضیحات اولیه گفتم با بیست وپنج کارگر در مدت تقریبی یک ماه تا چهل روز ادامه داشت.حال خودتان حساب کنید که هزینه ی این خاکبرداری احمقانه چقدر شد. خلاصه به موازات کار خاکبرداری کار دزدی از کابلهای بی برق هم همچنان ادامه داشت و روزی دو متر و سه متر و چهار متر ازاین کابلها بریده می شد و غیب می شد با وجودی که چندتا نگهبان هم در طول مسیر قرار گرفته بود ولی با توجه به اینکه مسیر زیاد بود و کابلها هم داخل کانال بود دزدی ها هم ادامه داشت.
تا دو روز پیش که یکی از جنابان دزد اره را بر با کمال مهارت روی کابل برق دار گذاشت و شروع کرد به بریدن و اینجا بود که کابل بیچاره هم صداش در اومد و یک جرقه کوچولو زد و چهار کارخانه تولیدی را از سرویس خارج کرد.و حال مشکلات ما تعمیراتچی ها شروع شد.البته از اینکه برق 33 کیلوولت چطوری جرقه ای به این کوچکی زد و هیچ بلایی سر دزد بینوا نیاورد هنوز بر ما که پوشیده است و حداقل انتظارمون این بود که نصف بدنش تبدیل به ذغال اعلا بشه (البته اینرا خارج از شوخی می گم واقعا چیزی شبیه به معجزه پیش امده که طرف دارد صاف صاف راه می رود.)خوب حالا نمی دانم دیوونه نفر اولی بود که حکم بر حذف صورت مساله را داد یا دزد با نوا بود که کابل برق دار را برید؟ هنوز معلوم نشده و کارشناسان در حال بررسی می باشند.انشالله به محض بررسی جعبه سیاه نتیجه معلوم و دیوانه خدمت امت همیشه در صحنه معرفی خواهد شد. ولی مطمئنا یکی از هزار عاقلی که ی خواستند سنگ را از چاه در بیاورند شخص شخیص اینجانب بوده است.البته تقریبا معلوم شده که دزد از بین همان کارگرهای خاکبردار است ولی مدرکی در دست نیست.خلاصه ما این دو سه روز گذشته را درگیر کار تعمیر کابل معیوب بودیم و در این چند روز چهار کارخانه با حداقل پانصد نفر کارمند خوابیده بودند و فقط خدا می داند برای اینکه دزد بینوای ما به چند کیلو مس حداکثر کیلو سه چهار هزار تومن برسد ،چند میلیارد ضرر به صنعت مملکت اسلامی وارد شده؟البته این مشکل کابل دزدی فقط مربوط به ما نمی شود ؛ کلا سازمان برق خوزستان با دو مشکل عمده روبرو است، یکی برق دزدی است و دیگری کابل دزدی؛ و خیلی از دزد های ناشی جانشان بر سر این دزدی ها گذاشته اند.مثلا طرف بجای اینکه از برق سه فاز چهارصد ولت برای انشعاب دزدی استفاده کند کابل انشعابش را روی خط 33 کیلو ولت انداخته و جانش را از دست داده یا هنگام قطع سیم برق دچار برق گرفتگی می شوند؛ و سالانه بیش از ده نفر جانشانشان را در این راه از دست می دهند.به هر حال با مشکلات بوجود امده الان باز حکم شده که کابلها هرچه سریعتر مدفون گردد.و فکر دیگری به حال این مسئله بشود.
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت ومردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
شنبه 23 اسفند 1337
باسلام اگه یادتون باشه چند وقت پیش پستی نوشتم به عنوان "من و کامپیوتر "واگه یادتون باشه نوشتم ادامه دارد.خوب داستان را به اونجا رسوندیم که چطوری تونستم صاحب اولین کامپیوتر خودم بشوم البته اون کامپیوتر قدیمی حتی برای اون روزها هم نمی تونست حس کنجکاوی و علاقه من را ارضاء کنه ولی چاره ای نبود و باید به علت کمبود وقت!!! (در چنین مواقعی با گفتن جمله اخر ادم با دستش حالت پول شمردن را نشان می دهد و با زبان بی زبانی می گوید کمبود پول) با همین سیستم دیزلی می ساختیم.
خلاصه مدتی بعد که مسولان شرکت به من اعتماد کردند (البته منظورم از نظر کارایی است)تصمیم گرفتند برای اینکه برای شرکت مفید تر باشم یک سیستم برای توی خونه برای من آماده کنند و، کردندند که دستشان درد نکند، یک سیستم پنتیویم وان 233 مگاهرتزی که اون روزها بد نبود و قابل تحمل بود.خلاصه اینکه چند صباحی را هم با این سیستم حالیدیم تا اینکه توی شرکت اون سیستم لازم شد و من با حسرت اونو برگردوندم به شرکت.بعد از اون قضیه رفتیم به شهر خودمان و طی یکسری سخنرانی های بی پروا و افشا گرانه اهالی خانه شامل پدر و خواهران را متقاعد کردیم که توی قرن بیستم هر خانه و خانواده ای نیازمند یک کامپیوتر است. و تصمیم بر این شد که من توی شیراز بگردم و یک کامپیوتر قسطی برای اهل خانه بیابم و یافتم با اقساط دو ساله و اندکی پیش که جمعا چیزی حدود 600 هزار تومن شد. این سیستم روزی که خریدم بهترین بود ،در نوع خودش ؛ سی پی یو دورون 800 آ ام دی که اونروزها خیلی بهتر پنتیوم تری اینتل بود.
خلاصه به بهانه اینکه مدتی باید تست شود یکی دو ماهی در شیراز با این سیستم حال می کردیم و هر وقت اهل خانه اصل ضرورت وجود کامپیوتر را در قرن بیستم ،برای خانه و خانواده گوشزد می کردند من می گفتم بابا باید کاملا تست شود، اگه چیزیش خراب بود دیگه کی می خواد این همه راه دوباره بیاوردش براتون شیراز من که نیستم ؛ بیچاره خواهرام هم کوتاه می اومدند.این مدت هم بسر رسید و من ماندم و اون 486 لعنتی که دیگر بدر هیچ نمی خورد تصور کنید مدتی را سوار ماکزیما باشید بعد مجبور بشید سوار ژیان یا حالا یه کم خوشبینانه تر سوار پی کی شوید.اینجاست که شاعر می فرماید:
" میان ماه من تا ماه گردون ----- تفاوت از زمین تا آسمان است"
البته این را هم بگویم که، این 486 یه مزیتی که داشت این بود که هر روز دل و رودش پیاده می شد و بعد از چندین عمل جراهی وپیوند مغز و استخوان دوباره سر هم بندی می شد و دوباره کار می کرد و به دانش کامپیوتر من هم چیزهای افزوده می شد.البته این سرنوشت همه دستگاههای است که من می خرم بعد حدود یکهفته که دیگر اون عزیزی اولیه رو نداشتند. سر کارشون با اچارو پیچ گوشتی منه همون دورون نازک نارنجی هم همینطور دقیقا بعد از یک هفته پلمبش را شکستم و یه عمل جراحی روی مودمش انجام دادم.
همین الان که دارم اینا رو می نویسم این لب تاپ جدیدم داره مثل بید می لرزه و و توی اون سی پی یوش با خودش می گه 0101000001110000 یعنی می دونم که منم به همین سرنوشت دچار می شوم ولی من هم همین جا بهش می گم 111111111000000011111 یعنی که عزیزم نترس تو برای من خیلی عزیزی قول می دم پیش از یک ماه در کمد اچار پیچ گوشتیامو قفل کنم و کلیدش رو هم قورت بدم، ولی فکر نمی کنم باور کنه؛ البته در مورد این لب تاپ در اخر بیشتر می نویسم هرچیزی به وقتش.
خلاصه روزگار همچنان می گذشت تا اینکه استخدام دولتی شدیم و برنامه حقوقی مون مشخص و مرتب شد خوب معلومه دیگه اولین کاری که کردم خرید کامپیوتر بود اونم به این صورت که فقط قطعات گرفتم و و خودم سیستم رو بستم و گه گاهی هم اگر پیچی ، کابلی ، چیزی کم می اومد، حتما می دونید چکار می کردم دیگه؟ بعله درست حدث زدید می رفتم سراغ 486 عزیزم و اون هم با سخاوت هر چیزی می خواستم بهم می داد.
بدین ترتیب این دومین کامپیوترم شد یک آتلون اکس پی 1800 که در زمان خودش حرف نداشت و خیلی تیز بود و هنوز هم هست، فقط یه کمی سر و صدای فن هاش زیاد بود و هنوز هم هست.خلاصه دست روزگار دوباره مارا فرستاد به خارج از شیراز و بعد از مدتی هم فرستاد به اینجایی که هستم یعنی ...، عمرا نمی گم چون هویت واقعی میدی لو میره فکر کردین اینقدر ساده هستم، کارآگاهان عزیز کور خوندید که به این راحتی منو کشف کنید.خلاصه اومدیم اینجا و بدلیل زندگی در خوابگاه کامپیوتر عزیزم را گذاشتم شیراز برای خانم و اومدم.بعد ها هم که خونه گرفتم و خانم هم تشریف فرما شدند به اینجا؛ باز کمبود جا باعث شد سیستم را بزاریم برای خانواده محترم عیال ، البته در راستای همان اصلی که اوایل طی یک سخنرانی غرا در میان خانواده به ان اشاره کردم.و به این ترتیب کامپیوتر دوم را هم دستی دستی و مفتی مفتی بخشیدیم رفت.
البته می خواستم این داستان را درهمین جا تمومش کنم ولی برای اینکه از اوضاع کامپیوتر در شرکت و این لب تاپ عزیزی که الان دارم باهاش می نویسم با خبر بشید چند روز دیگر باید صبر کنید.
همزبانی خویشی یا پیوندی است------ یار با نا محرمان چون بندی است
ای بســا هـنـدو و تــرک هــمــزبان------ ای بســا دو تــرک چون بیگانگـان
پـس زبان مـحرمی خود دیگر است------ همدلی از همزبانی خوشتر است
داشتم شهرام ناظری گوش می دادم, کاست "گل صد برگ" به این چند بیت شعر که رسید،مثل همیشه خیلی خوشم آمد .
گفتم در وبلاگ بنویسمش ،نمی دانم برای شما هم پیش امده که احساس کنید کسی را که برای اولین بار می بینید,انگار سالهای سالست که همدیگر می شناسید, و اکثر اوقات طرف مقابل هم چنین احساسی دارد؟برای من که زیاد پیش امده که حتی طرف با من همزبان نبوده یا حتی همکیش هم نبوده ایم ولی احساس همدلی می کردیم و اینجاست که این شعر مصداق پیدا می کند. و برعکس بارها شده که دوستی را که سالهاست می شناسیم و باهم بزرگ شده ایم و بعضی وقتها برای دیدنش دلمان هم تنگ می شود ولی وقتی به هم می رسیم می بینیم که سالها که نه, بلکه قرنها از هم دوریم و هیچ نقطه مشترکی در وجودمان نیست,و هیچ حرفی برای گفتن به همدیگر نداریم .