سلام اگر يادتون باشه مطلبي نوشته بودم در مورد كابل دزدي ها و قضاياي مرتبط با آن كه مورد استقبال هم واقع شد وخيلي از دوستان هم در اين مورد نظر دادند وهر كسي علت رابه چيزي مربوط دانست، كه اين قضيه هنوز هم كم و بيش ادامه دارد ولي امروز يكي از دوستان اين بريده روزنامه اطلاعات را به من داد.شما خودتان قضاوت كنيد.
كابلهاي برق ايالت واشنگتن را دزديدند!!!!
آمريكا:افزايش بهاي جهاني مس سبب شد تا سارقان آمريكايي،با بهره گيري از يك فرصت،بخش هايي از كابلهاي مسي خطوط انتقال برق ايالت واشنگتن را بدزدند.
مقامهاي مسئول اداره برق واشنگتن گفتند :از اين كه بر ق گرفتگي در جريان اين دزدي گزارش نشده،متعجب و حيرت زده هستندچرا كه درعمده خطوط قطع شده،برق فشار قوي در جريان بوده است.سارقان بدنبال بارش شديد برف كه منج به اختلال در تردد شده بود با بهره گيري از فرصت پيش آمده و بدون وحشت از خطر برق فشار قوي دست به اين كار زده اند.
امشب از شبهايي است كه كلي مطلب به ذهنم هجوم آورده و نمي دانم كدامشان را بنويسم، شايد هم، همه را نوشتم و يا شايد هم قسمت بنديش كردم و مثل سريال های تلوزيوني هر قسمتي را هر چند روزي يه بار آپ كردم .
اولش مي خوام يه حكايت بنويسم ... البته حكايت كه نه يك جك است.اين را امروز دوستي تعريف مي كرد داستان سه تا طوطي ؛ بنده خدايي به مغازه پرنده فروشي اي مي رود.و مي بيند سه تا طوطي براي فروش در قفس گذاشته اند.قيمت طوطي اول را كه مي پرسد فروشنده مي گويد :پنجاه هزار تومان!!! طرف مي پرسد: چه خبر است ؟ مگر این طوطي چه كار مي كند؟ فروشنده مي گويد: اين طوطي بلد است با كامپيوتر كار كند.طرف كلي تعجب مي كند و قيمت طوطي دوم را مي پرسد فروشنده مي گويد صد هزار تومان باز فرد مي پرسد چه خبر است مي گويد اين طوطي هم با كامپيوتر كار مي كند هم برنامه نويس كامپيوتر است.بنده خدا بسيار تعجب مي كند و از قيمت طوطي سوم مي پرسد كه فروشنده خبر از قيمت دويست هزارتوماني پرنده مي دهد و باز هم تعجب و پرسش علت ،از سوي قهرمان داستان ما، كه فروشنده اينگونه جواب مي دهد:
"والله ما كه از اين طوطي هنري نديده ايم ولي اين دوتاي ديگر رئيس ،صدايش مي كنند!!!!؟؟؟"
يكي ديگر از موضوعاتی كه به ذهنم مي رسد، مربوط مي شود به بندگاني از خدا و يا شايد هم شيطان كه فقط نوك دماغشان را مي بينند، وقتي به آنها مي گويي آنجا را نگاه كن و با دست اشاره مي كني فقط به نوك انگشتتان نگاه مي كنند.و حالا مشكل وقتي بيشتر مي شود كه خود را نماينده تام الاختيار خداوند بر روي زمين هم مي دانند.مي خواستم يك شعر كم ربط و يا شايد هم، بيربط هم تقديمشان كنم كه با توجه به اينكه امشب با ترافيك مطلب مواجه هستيم و بقول دوستان قافيه هم تنگ نيست اين شعر را به وقت ديگري موكول مي كنم.چند وقت پيش با دوستي بحثي داشتيم كه ايشان مي گفتند چه مي شد اگر ما بجاي اينجا در آنجا بدنيا مي امديم منظورش آمریکا بود ولي من به او گفتم كه من جور ديگري فكر مي كنم و در چند خط بعدي سعي مي كنم نقطه نظراتم را در این مورد بگويم.
نمي دانم ولي فكر مي كنم تقريبا همه ما ايراني ها وقتي به گذشته فكر مي كنيم مي بينيم چه خاطرات خوبي داريم مثلا "عروسي فلاني پارسال چه قدر خوش گذشت".،" تابستان مسافرت شمال را هيچوقت فراموش نمي كنم" و از اين قبيل حرفها وشاعر هم در اين مورد مي گويد:
هرچه رفت از عمر ياد آن به نيكي مي كنيم //چهره ي امروز در آيينه ي فردا خوشست
مي بينيد شاعر هم با من هم عقيده است، يعني ما هيچوقت در حال زندگي نمي كنيم .من فكر مي كنم كه ما ياد نگرفته ايم از لحظه ی حال لذت ببريم. در زمان حال هميشه داريم با خودمان فكر مي كنيم که بگذار فلان كار را تمام كنم، بعدش چنين مي كنم ولي هميشه تا اين كار بخواهد تمام شود كار دومي و سومي وجود دارد، و باز هم همين جمله را مي گوييم. و هيچوقت از لحظه ها لذت نمي بريم هيچوقت شده ؟هنگام خوردن يك سيب همان لحظه مزه سيب،عطر سيب و طعم سيب را احساس كنيم و از ان لذت ببيريم ؟ فكر نمي كنم، بعد كه تمام شد، تازه يادمان مي آيد چه سيب خوشمزه اي خورديم .(البته مي دانم هرچه مطلب طولاني تر شود خواندنش سخت تر مي شود.ولي من يك امشبي حال نوشتن دارم ببخشيد ديگر.)و از این مثالها مي دانيم كه در زندگيمان بسيار است. باور كنيد براحتي مي توان با احساس لحظه ها، دنياي زيباتري داشت و باور كنيد در همين ايرانمان و حتي در همين جنوبمان آنقدر مناطق زيبا هست كه در هيچ جاي ديگر دنيا نيست. و باور کنید همیشه در همین شهرهای ما که بقول شاعر "مردانش عصا از کور می دزدند"چنان انسهای به معنی واقعی کلمه انسان یافت می شوند که در هیچ جای دیگری یافت می نشوند.ما مثال ماهيان شناور در آبيم كه همواره دنبال آب مي گرديم.البته من را ازمرفهان بيدرد ندانيد ،فقط من واقعيت ها راقبول مي كنم و نمي گذارم كه مشكلات مانع زندگي كردنم شود و گرنه من هم يك جوان ايراني هستم با همه مشكلات از نوع ايرانيش يعني مسكن،وام ،قسط و ...
اين يك بحث، ولي چيزهاي ديگري هم براي نوشتن هست كه باشد براي پست بعدي، كه بر مي گردد به نظر من در پست اخر عمو اروند
از عجايب روزگار ديروز برنامه اي ازشبكه سه پخش مي شد كه ما را بغايت به تحيّر وا داشت برنامه اي در كرمانشاه ،در مورد روز بيستون!!!! عجيبتر اينكه حاج اقايي معمّم!!!؟؟ از بيستون و داريوش كبير داد سخن مي راند و از ايشان به نيكي ياد مي كرد.باور كنيد تا بحال چيزي به اين عجيبي در طول اين ساليان نديده و نشنيده بودم و ملت همگي در پاي بيستون جمع بودند .به هرحال هر انگيزه در پشت اين قضيه باشد كار خوبي بود و قابل تقدير.بهمين مناسبت من هم بياد فرهاد اين عاشق هميشگي افتادم و در ادامه شعر بسيار زيباي "مناظره خسرو با فرهاد" را مي آورم كه يكي از معروف ترين و زيباترين مناظره هاي ادبيات فارسي است.
مناظره خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کز کجایی//بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند//بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست//بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان//بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین در تو چون است//بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی تو در خواب//بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک//بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش//بگفت اندازم این سرزیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش//بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتاگر كسيش آرد فرا چنگ//بگفت آهن خوردور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه//بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور//بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هرچه داری//گفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا دوستیش از طبع بگذار//بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفتا گر بسر يابيش خشنود //بگفت از گردن اين وام افكنم زود
بگفت آسوده شو کاین کار خام است//بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد//بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست //بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است//بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست//بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش میترسی از کس//بگفت از محنت حجران او بس
بگفتا هیچ همخوابیت باید//بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش//بگفت آن، کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین//بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او زان من شد، زو مکن یاد//بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی//بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش//نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی//ندیدم کس بدین حاضر جوابی