تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس
اي واي بهار اومد و ما هم مِثِ پاريم /تا هم وُ بِگَرده كه دَهسِش وُ لباسِش يِه بِليكِه
امروز بوي بهار و هواي بهاري را با تمام وجود احساس مي كنم ،مخصوصا در وبلاگها كه همه بهاري شده اند.امروز وقت ازاد خوبي داشتم و به اكثر دوستان سر زدم و بهمه عيد را تبريك گفتم ولي نمي دانم چرا ته دلم گرفته و چيزي در كوچه پس كوچه هاي دلم بغض كرده و بهمين خاطر هم بيتي از اين شعر زيباي شاعر عزيز ديلمي مختار تنگسيري را در بالاي اين نوشته قرار دادم.
كه معنايش اينست كه:

باز هم بهار امد و حال روز ما مانند پارسال است.خوشي و تفريخ براي همان كساني باشد كه لباسهاي نو بر تن دارند و غرق زيور آلات هستند.
سال خوشي را براي تمامي عزيزان آرزو دارم اين هم تقلب از روي دست يكي از دوستان " پیشاپیش آغاز سال 7029 میترایی آریایی و 3745 زرتشتی و 2566 شاهنشاهی و 1386 خورشیدی" را به همه ی ايران دوستان و ايرانيان تبريك مي گويم.
درضمن خاطرات من به فرنگ هنوز تمام نشده منتظر بقيه خاطراتم باشيد.

اینهم یک سفره ی هفت سین کار یک هنرمند واقعی

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

دوشنبه 14 اسفند

خوب الان كه دارم مي نويسم به وقت ايران ساعت دو  و ده دقيقه است و ديگر وارد روز پانزدهم شده ايم

خاطرات روز دوازدهم هم هنوز تمام نشده است.

از زوريخ كه برگشتيم چون روز تعطيل بود و از شركت به اينترنت دسترسي نداشتم در خماري مزمن بودم.  آمدم پايين و از پذيرش هتل در مورد امكان ونحوه استفاده از اينترنت پرسيدم گفت كه بيست و چهار ساعتي پنج فرانك پرسيدم حالت ديگري مثلا ساعتي، يا نوع ديگر ندارد كه پاسخ منفي بود.

خلاصه فكرش را كردم ديدم به صرفه است و مسئول پذيرش يك مودم به من داد كه فقط يك كابل لن" LAN" براي اتصال به لپتاپ داشت يعني كابلي كه يك سرش به مودم و سر ديگرش به ورودي شبكه لپتاپ وصل مي شد و يك ترانس براي تغذيه مودم، برايم خيلي عجيب بود پرسيدم كه پس يوسري ،پسوورد چيزي لازم نيست گفت نه همين؛ وسايل را گرفتم و به اتاق آمدم طبق روشي كه گفته بود عمل كردم ولي نتيجه اي نگرفتم يعني سعي مي كرد به شبكه وصل شود ولي با پيغام خطايي مواجه مي شدم معلوم بود كه يك جاي كار مي لنگد تصور من اين بود كه اين مودم از طريق بيسيم با مركزي يا جايي وصل مي شود به پايين برگشتم و مشكلم را به نفر پذيرش گفتم پرسيد چه اتاقي هستي وقتي شماره اتاق را گفتم، گفت احتمالا مشكل از برق اتاق است چند دقيقه ديگر خودم مي ايم بالا.

چند دقيقه بعد با يك سيار امد و برق را از راهرو گرفت و گفت ترانس مودم را به اين سيار بزنم وقتي زديم با كمال تعجب ديدم كه شبكه وصل شد.در دوران دانشجويي شنيده بودم كه در آمريكا بصورت آزمايشي در بعضي مناطق اينترنت و انتقال اطلاعات را از طريق برق شهر انجام مي دهند. ولي فكر نمي كردم كه در روستايي در سويس با اين روش مواجه شوم كه اينترنت را ازطريق برق شهر بگيرند آن هم با چه سرعتي به راحتي پهناي باند 128 كيلو را داشت خلاصه اينكه من حساب كتاب كرده بودم كه دقيقا 24 ساعت مودم را نگه دارم و فردا بعد از ظهر آنرا پس بدهم ولي اينقدر از سرعت و كيفيت آن حال مي كردم كه اگر روز بعدش هوا آنقدر عالي و افتابي نبود و كوچكترين لكه ابري در اسمان بود قيد همه چيز را مي زدم و جلوي اينترنت پلاس بودم.به هر حال روز دوم تعطيل را هم مودم را نگه داشتم و همين الان هم وسوسه مي شوم كه برم دوباره مودم را بگيرم ولي به خودم قول داده ام كه حداكثر يك در ميان مودم را بگيرم كه خرجم زياد نشود.

روز يكشنبه دوازدهم را در شهر بادن گذرانديم چون كه هنوز جاهاي ديدني زيادي دارد كه نرفته ايم البته نمي دانم در مورد جمعيت شهر بادن گفتم يا نه ولي اين شهر كوچك زير بيست هزار نفر جمعيت دارد يعني به اندازه ديلم خودمان يا همين روستا وتينگن حدود 15 هزار نفر جمعيت دارد ولي هر دو ايستگاه قطار دارند و در هر كدام چندين فروشگاه زنجيره اي وجود دارد بيش از بيست خط اتوبوس وجود دارد كه بعضي ها در داخل شهر مي چرخند و بعضي به شهر هاي اطراف مي روند.هر كدام يك سينما دارند در بادن حداقل چهار پنج هتل و در وتينگن دو  هتل وجود دارد تعداد رستورنها هم كه خيلي زياد است و بنظر مي رسد مردم زياد از رستوران مي روند.و اگر از من بپرسيد كه سويس چه منابع طبيعي دارد من كه نمي دانم ولي فكر نمي كنم كل سويس به اندازه نفت و گازي كه در همين استان بوشهرخوابيده ،معادن و منابع داشته باشد.

خلاصه روز يكشنبه را به قلعه روين اشتاين كه در بالاي شهر بادن خود نمائي مي كرد رفتيم و باز هم همه چيز به زبان الماني بود پس از من در مورد تاريخچه و مشخصاتش نپرسيد كه نمي دانم .البته تصميم دارم سري به ويكي پديا بزنم ولي هنوز فرصت نشده.از ان بالا در روز آفتابي كه در اروپا نعمت بسيار گرانبهايي است تمامي شهر بادن و وتينگن وحتي دور نماي زوريخ ديده ميشد.بيش از سه ساعت در بالا مانديم چونكه بسيار هوا و مناظر دلنشين بود.

از مشاهدات و خاطرات در بالاي قلعه بايد از گروه فيلم برداري تركي بگويم كه براي ضبط برنامه به آنجا آمده بودند و جالب ترين منظره براي من كار فيلمبردار ترك بود كه ته سيگاريش را بجاي اينكه در سطل زباله اي كه در بيست قدميش بود بياندازد چند قدمي به سمت سطل آمد و سيگارش را روي زمين انداخت.البته اينطور نيست كه اينجا هيچكسي زباله نريزد مخصوصا گه گاهي شيشه هاي مشروب شكسته شده يا گوشه پرت شده را در گوشه كناري مي بينيم ولي من كه فكر مي كنم كه علت بد مستي آن شخص بوده است.پايين كه امديم باز به سمت بافت قديمي بادن رفتيم و در همان اطراف كليسايي ديديم كه ساختمان قديمي و جالبي داشت چون روز يكشنبه بود فكر مي كرديم كه بايد مراسمي باشد ولي  وقتي در را باز كرديم و داخل را نگاه كرديم هيچكسي داخل نبود با توجه به اينكه هيچ اشنايي بافرهنگ كليسا ندارشتيم نمي دانستيم كه ايا اجازه داريم وارد شويم يا نه حداقل تصور من اين بود كه همينطور كه ما اجازه نمي دهيم غير مسلمان وارد مسجد شود.نگران بوديم كه اين كارمان باعث بي احترامي به كليسا باشد به هر حال با ترس و لرز  واحتياط وارد شديم واقعا ساختمان زيبايي بود مجسمه ها و تابلو ها بساير زيبا بود و براي ما تازگي داشت.با عجله خارج شديم كه باعث ناراحتي كسي نشويم البته چند عكس هم با عجله گرفتيم همان اطراف بوديم كه يك خانم و  اقايي  وارد كليسا شدند كه ماهم دوباره پشت سرشان وارد شديم و ازشان پرسيديم كه ايا مي توانيم در انجا عكس بگيريم كه باسخ مثبت بود و ما شروع به عكس گرفتن كرديم.

كليساي قديمي بادن

بعد از كليسا در كنار رودخانه و پل چوبي كه قبلا گفتم قدمي زديم و كوچه هاي زيباي ديگري را كشف كرديم.حدود ساعت دو ونيم به هتل برگشتيم  ونهار را دستجمعي با چند كنسرو خورش قيمه و چند تن ماهي گذرانديم.البته در كنارش زيتون و نوشابه اي هم خريده بوديم كه زيتون ها واقعا عالي بود.تصميم داشتم كه اگر كسي پايه باشد بعد از نهار دوباره بيرون بروم كه كسي حوصله نداشت و من هم دوباره پاي اينترنت نشستم و از ساعت چهار تا يك شب پشت اينترنت بودم و هم با خانواده در ايران چت كردم و هم بعد از مدتها با كاپيتان حميد بخوبي و بدون قطع و وصل يك ساعت و خورده اي چت كرديم. 

پینوشت:

الان که این مطلب را آپ می کنم به ایران برگشته ام و این نوشته ها برای خودم هم خاطراتی شیرین شده 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:16  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
این ماد بزرگی که می بینید در ارتفاع ۳۲۳۹ متری اومده بود اسکی کنه باورتون می شه ! کلی دنبالش دویدم تا عکس دوم رو ازش گرفتم.

عکس بعدی عکس همون کوهی یه که من از این مادر بزرگ عکس گرفته ام.البته با تله کابین تا کله کوه رفتیما .ولی دمای هوای منفی هشت درجه بود.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 21:16  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

يكشنبه 13 اسفند

ديروز فرصت نكردم كه بنويسم چونكه صبح با برنامه قبلي ساعت هشت از خواب بيدار شدم و پس از گرفتن يك دوش، براي صبحانه رفتيم پايين ،برنامه ديروزمان زوريخ بود.بعد از صبحانه گرچه بارون مي باريد

ولي از هتل خارج شديم و با اتوبوس بسمت ايستگاه قطار بادن حركت كرديم.البته بعضي از دوستان تنبلي كردند و بعضي از آنها هم بارون رو بهانه كردند و نيومدند. ما سه نفري رفتيم.بليط بادن تا زوريخ 19.6 فرانك بود سوار قطار شديم. جالب اينجاست كه قطار هم خيلي خلوت بود و ما سه تا يك واگن اختصاصي داشتيم.البته قطار دو طبقه بود.طبق معمول نه در رفت و نه در برگشت كسي بليطي را كه خريده بوديم چك نكرد بليط تاريخ دار و براي همان روز بود و ما آخرش نفهميديم كه اين بليط دو طرفه در كل روز قابل استفاده است يا نه يعني مي توان دوبار با ان رفت و برگشت يا نه خلاصه اينكه ما هم ايراني بازي در آورديم و وقتي برگشتيم يعني پنج بعد از ظهربليط را داديم به بقيه بچه ها و آنها هم يك بار ديگر به زوريخ رفتند البته در طول اين مسيرها فقط قطار هاي سريع سير بليط رو چك مي كنند و آنرا پانچ مي كنند.يعني در برگشت كه دوستان با قطار سريع و سير برگشته بودند بليطها رو مامور قطار پانچ كرده بود.

خوب بگذريم. در قطار در يكي از ايستگاههاي بين راهي  چند تا عرب هم سوار شدند لهجه شان به مصري ها مي خورد چند ايستگاه بعد هم پياده شدند.جالب اينجاست كه وقتي ما به سويس و به هتل رسيديم ديديم كه تمامي بروشور هايي كه براي راهنمايي ما تهيه شده بود به زبان عربي بود. وقتي كه با مسئول آموزشمان در شركت آلستوم  صحبت كرديم گفت كه من فكرمي كردم شما عربي صحبت مي كنيد و يا يك روز يكي از كارمندان شركت كه احتمالا مدتي را در يك كشور عربي بوده جلو آمد و موقع نهاربه ما مي گفت صباح الخير خلاصه اينكه اينجا هيچ چيزي از فرهنگ و تاريخ ايران نمي دانند.پس گلي هم به جمال مسئولان و رايزنان فرهنگي جمهري اسلامي در كشور هاي اروپايي .

زرويخ بزرگترين شهر سويس است و از پايتخت آن يعني برن هم بزرگتر است و اين هم از ديگر عجايب اروپا براي ما بود.مهمترين خيابان زوريخ خيابان بانهوف يا همان خيابان ايستگاه قطاراست كه از اول تا اخرش مغازه است و از ايستگاه قطار شروع مي شود و تا كنار درياچه زوريخ ادامه پيدا مي كند البته كلي هم خيابانهاي فرعي كه به اين خيابان باز مي شوند.يكي از تفاوتهاي عمده زوريخ با بادن  اتوبوس هاي برقي آن بود كه بنظر مهم ترين وسيله نقليه عمومي اين شهر مي امد و ريلهاي مخصوص آن كل خيابانهاي را كه ما ديديم مي پوشاند و جلوه خاصي به اين شهر مي داد از ديگر موارد جالب اين شهر تعداد ريلهاي زيادي بود كه هر چه به زوريخ نزديك مي شديم بيشتر مي شد و شايد در ايستگاه اصلي راه اهن زوريخ اين تعداد به 50 خط كنار هم و يا شايد بيشتر  هم مي رسيد.خوشبختانه وقتي به زوريخ رسيديم بارون هم بند آمده بود  و فرصت بسيار عالي براي پياده روي به ما  مي داد.در زوريخ توريستهاي زيادي به چشم مي خورد و مردم هم بيشتر به زبان انگليسي آشنا بودند ما كل خيابان را قدم زديم و به كنار درياچه رسيديم در كنار درياچه و در كل مسير عكس مي گرفتيم در كنار درياچه كه رسيديم چند دقيقه اي  باران شروع به باريدن كرد ولي خوشبختانه زود بند آمد. وما از خيابان ديگري كه در كنار رودخانه ليمات قرار داشت مسير را برگشتيم از كنار رودخانه از كنار پل زيابيي به اين سمت رودخانه امديم و چند عكسي هم در ميدان ها و در كنار مجسمه ها گرفتيم. البته همه توضيحات به زبانهاي غير انگليسي بود و ما واقعا نمي دانستيم كه در كنار مجسمه اي كه عكس مي گيريم مربوط به چه شخصيتي است. البته بايد اضافه كنم كه كل اين منطقه مورد صحبت مربوط به بافت قديمي شهر زوريخ مي باشد. پس از عبور از رودخانه وارد كليساي قديمي شهر زوريخ شديم كه بازهم همه چيز به الماني نوشته بود و بروشورهاي انگليسي داخل كليسا هم نيم فرانك فروخته مي شد كه بيخيال خريد آن شديم.

در داخل كليسا فلاش زدن ممنوع بود بنابر اين عكسها را بدون فلاش گرفتيم.ساختمان كليسا بسيار جالب و زيبا بود. مخصوصا شيشه كاري هاي محراب اصلي كليسا و ازعكسهاي كه از اين شيشه هاي رنگي گرفته شده بود و براي فروش گذاشته بودند به نظر مي رسيد كه بايد كار هنري بي نظيري باشد ما كه بيش ازاين متوجه نشديم.از كليسا خارج شديم. و در خيابانهاي سنگفرش زيبا كه پر از توريست بود ما هم قدم مي زديم به خيابان بانهوف كه رسيديم بار و اين بار با شدت شروع شد ما كه از قبل چند مغازه اي را براي چنين موقعي نشان كرده بوده بوديم .به يك اسباب بازي فروشي رفتيم كه سه يا چهر طبقه داشت قيمتها مثل بقيه چيزها بسيار بالا بود و عروسكهايي كه در خود ديلم وگناوه سه تايي هزار تومن فروخته مي شود را اينجا كمتر از 12 فرانك پيدا نمي شد.از زيبايي هاي اين اسباببازي فروشي  و ساير اينگونه مغازه ها اين بود كه از هر نوعي چندتايي

روي ميزي بود و بچه ها با مهارت  و بسيار خوب با انها بازي مي كردند پيش خودم تصور مي كردم كه اگر يك بچه ايراني را وارد اين مغازه مي شد هيچ نيرويي ديگر نمي تواند از آنجا خارجش كند مگر اينكه كل اسباب بازي ها رو هم با خودش ببرد. ولي اين بچه ها با صداي مادر يا پدرشان براحتي بدنبال آنها از انجا خارج مي شدند. اين موضوع من را بياد خاطره اي انداخت البته نمي دانم در مورد چه كسي بود ولي اينرا شنيده بودم كه يكي از خانواده اي همشهري كه معمولا تابستان را به مشهد مي رفتند انجا در طول مسير خانه تا حرم بايد چشم بچه هايشان را مي بستند وگرنه هر چيزي را كه مي ديدند با جيغ داد بايد برايشان مي خريدند.در كنار ميز يكي از اسباب بازي ها كه مربوط به قطار برقي و ريلهي آن بود يك پسر كوچولوي بسيار با مزه اي بود كه داشت قطار را كنترل و خاموش روشن مي كرد وقتي ديد كه من و دوستم با علاقه داريم نگاهش ميكنيم كلي به زبان شيرين كودكانه الماني برايمان توضيح داد ما كه چيزي متوجه نشديم.

خيلي دوست داشتم از بچه ها عكس بگيرم ولي نگران بودم كه با توجه به ناآشنايي بافرهنگ اين مردم  احساس خطري يا نارحتي از اين كار بكنند.

از اين فروشگاه كه كلي وقتمان را گرفت با هركداممان با جعبه بزرگ يك عروسك خارج شديم !!آخه يكي از عروسكها خيلي با مزه بود من كه تا حالا اينجور عروسكي نديده بودم.حاضر شديم بابتش هركدام 85 فرنك بدهيم. اصلا خودتون فيلمش رو ببينيد بهتره.

 

 

نهار را مهمان  مكدونالد بوديم كه 12 فرانك برايمان آب خورد البته اينقدر شلوغ بود كه ده دقيقه اي منتظر مانديم تا ميزي خالي شود و بتوانيم بشينيم و غذا بخوريم.از جالبي هاي اين فست فود معروف داشتن يك قسمت كوچك وسايل بازي براي بچه ها بود و اينكه همه غذاي كودكان به يك هديه همراه بود كه چيز شبيه اسباب بازي هاي لپ لپ خودمان.بعد نهار همچنان بارون با شدت مي باريد در خيابان به سمت فروشگاه بزرگ ديگري كه زير نظر گرفته بوديم مي رفتيم كه صدا هاي فرياد و شعار توجه مان را جلب كرد از دور فكر مي كردم كه طرف داران تيمي ورزشي هستند،نزديكتر كه رفتيم با ديدن چند خانم محجبه فكر كرديم بايد راهپيمايي اسلامي در حمايت يكي از ملتهاي مسلمان باشد كه باز هم اشتباه حدس زده بوديم.راهپيماي كردها در حمايت از عبدالله اوجلان بود كه اين را از عكسهاي كه همراه داشتند.جمعيت بسيار زياي بودند و چند خيابان را پركرده بودند..

فروشگاهي كه رفتيم اسمش Jelmoli بود كه بسيار بزرگ بود و هر طبقه اي مربوط به يك نوع از اجناس بود ماآقايان كه معمولا علاقه اي به نگاه كردن ويترينها نداريم بيش از سه ساعت در اين فروشگاه بوديم نمي دانم اگر به جاي ما خانم هاي ايراني بودند چند روز در آنجا اطراق مي كردند. البته جالب اينجاست دو تا خانم ايراني هم در اين فروشگاه ديديم.كه فرصت نشد ازشون بپرسيم چند روزه كه اونجا هستند.در ضمن هنوز طبقه همكف بودند.

از فروشگاه كه بيرون امديم بارون هم بند امده بود از فرط خستگي به ايستگاه قطار پناه برديم و نيمكتي براي نشستن يافتيم.تقريبا نيم ساعتي هم روي نيمكت ها نشسته بوديم.در طول اين مدت اقايي به كنار دوستمان امد و ما فكر مي كرديم كه سوالي دارد ولي وقتي كه دوستمان را به اسم صدا زد و معلوم شد كه هموطن است.

و يك ترم با دوستمان هم دانشگاهي و همكلاسي بوده و قيافه ايشان را شناخته  بود.قضيه جالب شد با خانمش با هم بودند و در سويس كار مي كرد پس از رفتن انها گرچه هنوز نمي توانستيم از شهر زيباي زوريخ دل بكنيم از زور خستگي مجبور شديم بر گرديم.

دوست داشتم ادامه  قضاياي  ديروز وامروز رو هم بنويسم ولي ساعت دوازده شده و خوابم گرفته انشالله بقيه اش را بعدا خواهم نوشت. 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:3  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
دوست عزیزم عبدالرضا خواسته بود که چند عکس از مردم بگیرم البته من زیاد از مردم عکس می گیرم ولی آپ کردن عکسها هم کلی درد سر داره فعلا همین چندتا رو داشته باشید تا بعد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 23:18  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

جمعه 11 اسفند

امروز صبح هم بارندگي بود اينجا با توجه به وضعيت هوا آدم ياد مي گيرد كه هرروز نگاهي به وضعيت آب و هوا در تلوزيون يا اينترنت بكند. اول صبح كه بيدار شدم تلوزيون را روشن كردم و كانال يك سويس را نگاه كردم SF1 در ابتداي روز انگار برنامه ندارند و فقط وضعيت هوا را بصورت تصويري نشان ميدهند.ما كه چيزي از آلماني سرمان نمي شود ولي انگار تصاوير حاكي از اينست كه فردا پس فردا يعني تعطيلات بارندگي نيست و اين واقعا خبر خوشحال كننده اي براي من بود.با توجه به باراني بودن هوا من چترم را باخودم برداشتم.ولي در ترن آنقدر مشغول عكس گرفتن از مناظر و ملت شدم كه اخرش چترم جاماند.

البته اميدوار بودم كه با توجه به خوبي اين ملت بتوانم چترم را از قسمت اشياء گمشده قطار پس بگيرم ولي استادمون گفت احتمالش خيلي كمه پيداش كني حال من فردا يه سري مي زنم شايد پيداش كردم.

خوشبختانه بارون حدود ساعت ده بند اومد و افتاب عالمتاب شروع به خودنمايي كرد.گرچه ابرها در طول روز هي كم وزياد شدند ولي ديگر باراني نباريد و امروز خوشبختانه كلاسمون هم يك ساعت زودتر تعطيل شد واين يعني يك ساعت قدم زدن بيشتر براي من و ساير دوستان.از بس ديشب از كنار رودخانه تعريف كرده بوديم ساير دوستان اصرار زيادي داشتند كه به كنار رودخانه برويم .گرچه من نظرم رفتن به قلعه اي بود كه در بالاي شهر بادن خودنمايي مي كرد.

اينبار پس از پايين رفتن ،در كنار رودخانه شروع به قدم زدن كرديم تا بجايي رسيديم كه محل چشمه هاي آب گرم بادن مي باشد .اينطوري كه من در ويكي پديا خوانده ام چشمه هاي آب گرم بادن بعلت اينكه خواص طبي دارد باعث شده كه مردم از سراسر اروپا به اينجا بيايند و اينطوري كه نوشته بود از زمان روم باستان رومي ها براي استفاده از اين چشمه ها  به بادن مي آمده اند البته امروزه تمامي اين چشمه ها بصورت هتل در آمده و براي استفاده از آن شما بايد احتمالا با پول بسيار زيادي چند روزي را در اين هتل ها بگذرانيد و از حمام هاي

خصوصي يا استخر هاي بزرگتر آن استفاده كنيد. البته با توجه به اينكه اين قسمت شهر جزء بافت قديم شهر بود واقعا زيبا و ديدني است و ما تا توانستيم از خودمان  و در ديوار عكس گرفتيم.ما براي اينكه جاهاي بيشتري را ببينيم همواره سعي مي كنيم از مسير ديگري بر گرديم و بهمين خاطر از روي يك پل به سمت ديگر رودخانه رفتيم و قدم زنان مسير را برگشتيم ،تقريبا در مسير مركز شهر يك پل زيباي چوبي پيدا كرديم كه اين پل واقعا زيبا است و ما قبلا  و از دور كه اين پل را ديده بوديم احتمال مي داديم هر چيزي باشد الا پل اصلا خوتان ملاحضه بفرماييد.يك چيز تونل مانند است كه دو طرف رودخانه را به هم وصل مي كند.

تازه وقتي كه از پل برگشتيم تازه به محلي زيبا تر و ديدني تر رسيديم باز بافت قديمي و زيباي بادن خيابانها و كوچه هاي سنگ فرش و مخصوص عابر پياده واقعا ديدني است و اين دوربين هاي ما هي كار مي كرد و لحظات را ثبت مي كرد البته هيچ دوربيني نمي تواند واقعا همان چيزي را كه چشم آدمي مي بيند ثبت كند ولي چاره اي نيست با خودم فكر مي كنم كه ايا همه اروپا چنين زيبا و دلنواز است يا خداوند ما را مستقيم آورده و در بهشت دنيا انداخته باور كنيد نمي دانم البته اين را به حساب نديد پديد بودن من نگذاريد من هنوز خاطرات شمال  دو سال پيشم  در نوشهر و جواهرده رامسر و   همين طورخاطرات سال   هفتاد و هفتم به انزلي و روستاي اندبيل در مرز كوههاي تالش و شهر خلخال و گردنه حيران كه واقعا هر كسي را حيران و مسحور زيبايي خود مي كند را فراموش نكرده ام و غروب زيبا و بوي شرجي ديلم خودمان را با هيچ جاي ديگري عوض نمي كنم. ولي اين شهر بادن هم زيبايي و تازگي خاص خودش را دارد.و بقول يكي از دوستان هر گلي بوي دارد.به هر حال امروز هم ما بهيچ وجه گذر زمان را احساس نكرديم و و پس از كلي قدم زدن و بالا پايين رفتن در اين خيابانهاي سنگفرش، تعدادي از دوستان كه خسته شده بودند با اتوبوس به هتل برگشتند و من و يكي دوتا ي ديگر از دوستان مسير شهر بادن تا وتينگن را قدم زنان امديم.و باز كلي از هوا حال كرديم.برنامه فرداي مان زوريخ است تا ببينيم در زوريخ كه بزرگترين شهر سويس است و از پايتختشان يعني برن هم بزرگتر است چه مي گذرد.

رودخانه لیمات و پل چوبی

پی نوشت:راستی چتر دیگر پیدا نشد و دیروز ایمیلی از اداره راه آهن رسید که تا کنون چتر شما پیدا نشده چون روز بعدی که چترم گم شد با راهنمایی مامور فروش بلیط قطار یک فرم را در سایت اینترنتی راه آهن سویس پر کردم.

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 11:22  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

پنجشنبه 10 اسفند

امروز هم بارون مي امد امروز بعد از ظهر قصد داشتيم به شهر بير برويم ولي به علت باد شديد همراه بارندگي پشيمان شديم و از سر كار مستقيما به هتل برگشتيم البته بعد از گذاشتن وسايل دوباره بيرون رفتيم.

يكي از مزاياي اينجا اينه كه شركت براي ما بليطي گرفته كه در طول يك ماه اقامت ما در كل اين منطقه قابل استفاده است و  مي توانيم همه وسايل  نقليه  عمومي  را سوار شويم به همين خاطر هم مي توانيم به راحتي در شهرهاي اطراف بگرديم و حتي اگر مسيري رو اشتباه سوار شويم فقط نقشه رو چك مي كنيم كه از زون خودمان خارج نشده باشيم و ديگر خيالي نيست. و تا آخر مسير مي رويم همينطوري امروز به يك پارك زيبا رسيديم كه آخر يكي از خطها بود.البته به علت شدت بارندگي نتوانستيم زياد بمانيم و با خط بعدي اين بار به يك جاي ديگر رفتيم. بعد از كلي قدم زدن زير باران ، حدود يك ساعت در منطقه اي بسيار زيبا كه خيلي حال داد. بعلت سرماي زياد دوباره با يك خط ديگر به ايستگاه قطار بادن برگشتيم .از انجا هم دنبال فروشگاه گشتيم و يك فروشگاه زنجيره اي كوپ رو در ايستگاه قطار يافتيم و داشتيم داخل را نگاه مي كرديم كه يكي از فروشنده ها گفت كه داريم تا چند دقيقه ديگر تعطيل مي كنيم و ما از فروشگاه خارج شديم.

از فروشگاه خارج شديم و در نقشه اي كه در ايستگاه قطار بود جايي را در كنار رودخانه نشان كرديم و به اون سمت حركت كرديم.به كنار رودخانه كه رسيديم (اين رودخانه زيبا ليمات نام دارد  و از داخل شهر زوريخ و بادن مي گذرد و رودخانه نسبتا بزرگ و پر آبي است) ديديم كه از سطح رودخانه خيلي فاصله داريم چيزي حدود سي چهل متر ولي مشخص بود كه بايد به پايين راهي وجود داشته باشد و بتوان به كنار رودخانه رفت.البته بارون هم ديگر بند امده بود و هوا جون مي داد براي  قدم زدن؛ صداي رودخانه هم ارامش خوبي به ادم مي داد در آن اطراف پله باريكي پيدا كرديم كه بصورت مارپيچ تا پايين رودخونه مي رفت  . به پايين رودخانه رسيديم البته اونجا هم چند متري از سطح رودخانه فاصله داشت.ولي ديگر نمي شد پايين تر رفت مكان واقعا زيبا و بكري بود البته هوا ديگر كاملا تاريك شده بود . ولي چند عكسي گرفتيم و  قدم زنان راهمون را ادامه داديم.تا به يك پل رسيديم و از بالاي پل در مسيري ديگر به سمت استگاه قطار برگشتيم.

يكي از مهمترين مراكز بادن مركز قمار اين شهر يا گراند كازينو اين شهره كه بنوعي فكر كنم در كل اروپا معروف باشه و در مسير برگشت اونو پيدا كرديم البته از قبل من برنامه داشتم كه اونو پيدا كنم كه حالا اتفاقي  پيداش كرده بوديم يك دوري اطرافش زديم ،من كه خيلي دوست دارم اگر بشه ،مجاني بريم داخل و يك نگاهي بندازيم ولي امروز كه فرصت نشد.شايد يك روز ديگه.به هر حال امروز از معدود روز هايي بود كه خوب از وقت استفاده كرديم و كلي قدم زديم و من واقعا از نتيجه امروز راضي هستم.

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 11:26  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

پنج شنبه دهم اسفند

اين يكي دو روزه اتفاق خاصي نيفتاد و تقريبا اكثر ساعات بارون مي باريد البته من كه با بارون كلي حال مي كنم ولي يه خورده دست و پاي آدمو مي بنده استادي كه داريم اهل شهر باسل در قسمت فرانسوي نشين سويس است و مي گفت اين چند روز كارناوالي در آن شهر هست كه در حقيقت جشن خداحافظي با زمستانه خيلي دوست داشتم بروم ولي متاسفانه آنجا برفي بود و واقعا نمي صرفيد كه اين همه راه را برويم و بعلت برفي بودن نتوانيم زياد توي خيابون بمونيم.بنا بر اين از رفتن منصرف شديم. امروز بعد از كلاس به شهر بروگ كه در مسير بين بادن و بير است رفتيم و كمي دور زديم و وقت زيادي هم در شاپينگ سنتري به اسم ميگروس (كه يك فروشگاه زنجيره اي است)گذرانديم تنوع مواد غذايي و انواع پنيرها خيلي جالب بود امروز اولين خريدم رو انجام دادم يك بستني به قيمت 1.5 فرانك خوب خودتون حساب كنيد ديگه هزار و خورده اي ميشه يعني چهار برابر تهران!

اينجا يك چيز عجيب ديگه كه مي بينيم اينه كه مردم اكثرا انگليسي بلد نيستند و اكثر تابلو ها هم به همه زباني نوشته شده الا انگليسي البته علتش اينه كه اينجا به چهار زبان تكلم ميشه آلماني كه زبان اوله قسمتي هم فرانسه و قسمتي هم ايتاليايي و عده كمي هم به زبان روم قديم(  يا نوعي لاتين) صحبت مي كنند خوب معلومه كه ديگه جايي هم براي انگليسي نمي مونه.جالب اينجاست كه در هر منطقه زباني هم، كتاب هاي درسي مدارس به همان زبان نوشته شده شده. از ديگر اطلاعاتي كه امروز بدست اوردم اينه كه حقوقها در سويس از ساير كشورهاي اروپايي بيشتره مثل اينكه يك مهندس جوان در اينجا چيزي حدود ماهي شش تا هفت هزار فرانك حقوق ميگيره ولي در عوض همه چيز گرانتراز ساير اروپا است الا بنزين كه در اينجا ارزونتره.به خاطر همين مردم كشور هاي همسايه ميان اينجا بنزين مي زنن و بر مي گردن البته در مورد شهرهاي مرزي .

سويس جزء اتحاديه اروپا نيست ولي رفت آمد بين اتحاديه اروپا و سويس بدون نياز به پاسپورت و ويزا انجام مي گيره ولي اگر جنسي داشته باشي بايد گمركي پرداخت كني.

از ديگر موارد اينجا خوبي و مهرباني مردمه و خيلي دوستانه سعي مي كنند اگر سوالي داري بهت كمك كنن حتي اگر انگليسي بلد نباشند.اينجا براي ما همه چيزش جالبه؛ جالبي بعدي در مورد اينه كه دوستاني كه قبلا به اروپا اومده بودند مي گويند هر جا مي رفتيم يكي دو نفر در كنار هم بقول خودمان داشتند لب مي گرفتند ولي ما كه تا حالا توي سويس چنين صحنه فجيعي رو نديديم!!!؟؟ اينجا همه بنظر ماشيني و خسته مي آيند هر كسي يك هدفون توي گوششه يا داره روزنامه يا كتاب مي خونه جالب اينجاست كه اكثرا از واكمن استفاده مي كنند نه MP3 Player !!!؟؟ واقعا كلاسشون پايينه.

يكي ديگر از  جالبي هاي اينجا براي ما تنوع و زيبايي ماشينها است بنز، بي ام و ،سيتروئن، پژو و بعضي ماشينهاي ژاپني در انواع كوچك و بزرگ، كه يكي از سرگرمي هاي ما لذت بردن از ديدن اين ماشينها است.ماشينهايي كه  شايد هيچوقت صاحب يكي از آنها نشويم.

يكي از چيزاي كه بنوعي از آرزوهاي من بود دسترسي به اينترنت با سرعت بالا بود كه عملي شد و وقتي كه يك فايل چهار پنج مگا بايتي رو توي چند ثانيه آپلود كردم واقعا لذت بردم.اگر باور نداريد و نمي دونيد من چقدر عاشق كامپيوتر و اينترنتم سري به ارشيو من بزنيد و داستانهاي من و كامپيوترم رو بخونيد.اين چند روز بدون نياز به هيچ پروكسيي و فيلتري هرچي سايت فيلتر شده است رو باز مي كنيم  از بازتاب بگيركه آخريش باشه تا روزآنلاين و بي بي سي و غيره. آآآآآِِي ي ي چه حالي ميده .

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 2:39  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

دو شنبه هفتم اسفند

روز دوم را در سويس ساعت 6:45 دقيقه شروع كرديم.البته به دليل تغييرات ساعت فزيولوژيكي شب به وقت محلي نه و نيم خوابم گرفته بودو صبح هم يك بار ساعت چهار به وقت محلي اتوماتيك بيدار شدم.امروز هم كم بيش باروني بود و هوا كمي سرد ولي عالي بود اين عكس رو ديروز در اتاقم در هتل  گرفتم واقعا عالي شد.

 

 

از ديگر خاطرات ديروز ، دومين  ارائه ي پاسپورتمان در خروجي فرودگاه زوريخ بود كه باز خانم پليسه بعد از پرسيدن اصول دين از ما بعد از اسكن كردن بليط و پاسپورت و ويزامون، مهر ورود به سويس را زد و ما باز همون دعاي هميشگي را خونديم مي توانيد به ياداشت ديروزم مراجعه كنيد.

اينجا همه چيزمنظم و مرتبه ومثلا وقتي كه مي خواهي از خط عابر پياده عبور كني  اگر چراغ نداشته باشد كه راننده ها از چند متري قبل از خط وقتي ببينند عابر پياده قصد عبور داره ترمز مي كنند.در جاهايي هم كه چراغ عابر پياده داره شما بايد دكمه را در كنار چراغ راهنما فشار بدهي وگرنه در زماني كه چراغ عبور ماشين ها هم قرمزه چراغ عابر پياده، سبز نميشه كه من هنوز علت آنرا نفهميدم.

شركت ما الان در آن هستيم يعني آلستوم براي رفت و برگشت ما بليط هاي يك ماهه اي خريد كه  در طول اين مدت در اين منطقه در همه وسايل نقليه عمومي قابل استفاده است. قيمتش 120 فرانكه يعني حدود  صد هزار تومن البته همون طور كه گفتم اين براي همين منطقه قابل استفاده است ولي مثلا براي رفت و برگشت به زوريخ كه تا اينجا بيست كيلومتر فاصله دارد بايد حدود بيست فرانك پرداخت كني براي ما ايراني ها واقعا پول زيادي است. فعلا كه ما هنوز ذخيره آذوقه داريم و نيازي به خريدن چيزي نداريم .ولي واقعا همه چيز اينجا وحشتناك گرانه .امروز صبح براي اولين بار صبحانه سويسي روبرو شديم گرچه انتظار داشتيم بهترين غذاش پنيرش باشه ولي هر دو نوع پنيري كه برداشتم بد مزه بود و نتونستم بخورمش  در عوضش ماست مخلوط ميوه خيلي خوشمزه بود .بقيه مواردش هم كه معمولي بود.بعد از صبحانه نماينده شركت اومد دنبالمون و پس از دادن بليطهايي كه قبلا گفتم ما رو بسمت ايستگاه اتوبوس برد و پس از رفتن به شهر بادن (البته نمي دونم گفتم يا نه هتل ما در روستايي بنام وتينگن است كه خيلي كوچكه  و مثل شهرهاي شمالي خودمان كاملا چسبيده به بادن مي باشد و ما ديروز پياده تا بادن رفتيم)آنجا سوار ترن شديم و به بير محل شركت رفتيم جالب اينجاست با اين همه گروني بليطها ،حداقل امروز چه در رفت چه در برگشت كسي  نه از ما و نه از ديگران بليط نخواست.يعني اينجا هر شهروندي به درستي وظايفش رو انجام ميده.از همه جالبتر به موقع و دقيقا سر ساعت رسيدن و حركت كردن اتوبوسها و ترنها بود كه براي ما خيلي جالب بود.يعني امروز هنگام برگشت از محل شركت دقيقا وقتي كه ثانيه شمار ساعت ايستگاه مترو روي دوازده رسيد دقيقا طبق برنامه اي كه در ايستگاه نوشته شده بود ترن ترمز كرد و درها باز شد؛چون قبل از آن دوتا از دوستان داشتند در مورد دير رسيدن يا به موقع رسيدن ترن بحث و شوخي  مي كردند.

امروز نهار را در رستوراني نزديك شركت صرف كرديم البته هزينه ي نهار ما توسط شركت ميزبان پرداخت مي شود ولي از پرسنل شركت كه همراهمان بودند ، سوال كردم فهميدم ، هر كدام از پرسنل شركت بايد هزينه غذاي خود را  شخصا پرداخت كند. غذا خوب و خوشمزه بود و براي ما از قبل پيشبيني ماهي شده بود چون ميزبانان ما حدس مي زدند كه ما گوشت قرمز نمي خوريم.

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 1:37  توسط مِــــيْـــــــــــدی 

همانطور كه مي دانيد در مسافرت هستم تصميم گرفته ام كه خاطراتم را بنويسم البته اين كار را به اين دليل انجام مي دهم كه خودم اين زيبايي ها را فراموش نكنم چون واقعا نمي دانم كي دوباره ممكن است فرصتي پيش آيد و  بتوانم چنين سفري را تجربه كنم، بنا بر اين انتقاد نكنيد كه حالا مگر چي شده همه اروپا يا بقول خودمان خارج مي روند و از اين چيز ها؛ هدف من از نوشتن اين خاطرات فخر فروشي يا هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريد نيست .من آدم كم حافظه و كم حرفي هستم شايد بعد از برگشتنم نتوانم زياد تعريف كنم مي دانم وقتي برگردم در جمع فاميل و دوستان همه انتظار دارند از سفرم بگويم . ولي چون از همين حالا مي دانم چيزي براي گفتن نخواهم داشت بهتر ديدم كه هر روز خاطراتم را براي خودم بنويسم. هم دفتر خاطراتي براي خودم مي شود و هم شايد بيشتر دوستان با خواندن اين خاطرات كمتر از من كم حرف سؤال بپرسند.بنابر باز هم مي گويم كه به من گير ندهيد چون همين چهارتا نصفي هم كه به وبلاگ من سر مي زنند.اكثرشون خارج از ايران هستند واين نوشته ها هيچ جذابيتي برايشان ندارد و آن دوستاني هم كه در داخل ايران هستند به لطف اينترنت و ماهواره مي توانند به هر جايي كه دلشان خواست سر بزنند.

مثلا خودم قبل از اينكه به اينجا بيايم تمامي اطلاعات اين شهر را از اينترنت گرفته بودم حتي عكس پرسنل هتلي را كه الان در آن اقامت داريم هم ديده بودم.

اما برويم سر داستان حكايت سفرنامه ميدي از فرنگ.البته چيز ديگري را هم بايد اشاره كنم اينكه من زياد وقت براي اينترنت ندارم فقط سر كلاس و در 10 تا 15 دقيقه بقول خارجي ها كافي تايم و در موقع نهار، و گاهي هم دور از چشم استاد سركي به اينترت مي زنم به هر حال اگر در متنهاي نوشته شده غلت املايي يا انشايي ديديد به بزرگواري خود ببخشيد كه فرصت مرور كردن نوشته را ندارم و اين مطالب را هم شب مي نويسم و روز روي شبكه قرار مي دهم.

شهر استانبول و دور نمای دریای مرمره

يكشنبه ششم اسفند

بلاخره روز موعود فرا رسيد و الان كه دارم مي نويسم داخل پرواز 1277 تركيش هستم و مقصدمان استانبول است. ساعت پرواز 4:35 دقيقه صبح بود و الان بوقت ايران ساعت 5:50 دقيقه است زمان پرواز سه ساعت و ده دقيقه اعلام شده يكي از نگراني هايمان در اين سفر غذا بود كه غذاهاي خارجي چگونه هستند  و ايا به مذاق ما سازگار است .الان با اولين غذا يعني صبحانه پرواز تركيش روبرو شديم بغير از پنير و كره و ماست كه ايراني و كاله بود.يك چيزي شبيه به تخم مرغ يا شايد نيمرو و دركنارش يه مقدار سبزي پخته بود كه سبزي بدجور اعلام خطر و بد مزگي مي كرد ولي دقيقا برعكس بود طعم سبزي پخته خيلي جالبتر از تخم مرغه بود. ديروز يعني شنبه پنجم بيشتروقتمان را دنبال كارهاي گرفتن ارز و بيمه و كاغذ بازي هاي آن گذرانديم.اول ازهمه بايد در مورد مقدار كم ارزي بگم كه به ما  دادند روزي پنجاه دلار و اينكه بجاي نوزده روز به علت اشتباه مسئول آموزش فقط پانزده روز حساب كردند و اعترضات ما هم راه به جايي نبرد و گفتند كه معاون وزير امضا كرده و چاره اي نيست. ما كه شنيده ايم كه سويس كشور بسيار گراني است وتنها كاري كه كرديم يه مقدار فرانك از خيابان فردوسي خريديم. و با خودمون مي بريم.البته در شرايط عادي باتوجه به اينكه غذا و اسكان بعهده شركت ميزبان مي باشد مشكل خاصي نداريم  و اميدواريم كه اتفاق بدي هم پيش نياد ولي خوب آدم با هفت اسكناس صد دلاري توي كشوري مثل سويس احساس راحتي نمي كند.

خدا  شرباعث و باني كم كردن حق ماموريت هاي خارجي ،هرچه زودتر از سر اين مملكت كم بشه.

از ديگر خاطرات امروز بايد از گير كوچكمان با مامور نيروي انتظامي بگم كه مي گفتند چون شما اول به تركيه مي رويد بايد عوارض خروج از كشور سي هزار تومن بپردازيد و ولي ما براي رفتن به سويس فقط پانزده هزار تومن پرداخت كرده بوديم كه خوشبختانه قانع شد و ما وارد سالن ترانزيت فرودگاه مهرآباد شديم.

از ديگر نكات جالب برام افتادن كامل روسري خانمي خارجي جلوي اون همان مامور نيروي انتظامي  بود كه خيلي هم با خوشرويي باهاش برخورد شد و تذكري هم بهش نداد چون شنيده بودم در چنين مواردي خيلي بد و با بد اخلاقي تذكر مي دهند.از لحظه ورود به هواپيما هم كه ديگر وارد فري كانتري شديم و هر كسي با هر تيپي دوست داشت بود.

هواپيما به سلامت در فرودگاه آتا ترك نشست ساعت 6:40 دقيقه بوقت استانبول و ما پس از پياده شدن از هواپيما از مسيري كه توسط تابلو ها بخوبي مشخص بود پس از گرفتن كارت پرواز جديد استانبول به زوريخ

به سمت سالن ترانزيت فرودگاه رفتيم.دومين مشكلي باهاش روبرو شديم و قبلا هم پيش بيني اش را كرده بوديم شروع شد، توالت فرنگي، و بقول دوستان بايد بصورت كتبي عمل مي كرديم.فرودگاه آتا ترك بسيار بزرگ است و اصلا قابل مقايسه با مهرآباد نيست.

با وجود اينكه از بچه ها عقب افتاده بودم.و كمي هم نگران شدم چون نمي دانستم كجا رفته اند براحتي مسير را پيدا كردم .

اولين برخورد و استفاده از پاسپورت ايراني را در اينجا و در ورودي گيت پاس 222 محل سوار شدن به هواپيما داشتم نفر قبل از من كه پاسپورت خارجكي داشت بدون هيچ مشكلي  رد شد و تازه يارو ماموره بهش يه گود مورنينگ هم گفت ولي نوبت به ما كه رسيد طرف به فارسي گفت اقا تركي بلد؟ من به انگليسي گفتم نه انگليسي بگيد  لطفا، دوباره طرف پرسيد، باز به فارسي ،براي چند روز مي ريد سويس من باز به انگليسي جواب دادم 21 روز و باز به فارسي پرسيد چند نفريد باز من انگليس گفتم هفت نفر باهميم طرف هي پاسپورت رو بالا پايين مي كرد هي بليط رو پايين بالا مي كرد و در همين حين گفت اصلا فارسي بلدي من با خنده ناخود آگاه به انگليس گفتم يس و بعد فارسي جوابش دادم. طرف اين بار به انگليسي پرسيد براي  چه كاري مي رويد من هم جوابش دادم براي دوره اموزشي خلاصه طرف رضايت داد و مهري روي بليط زد و من با خودم گفتم خدا عاقبت آنهايي رو كه پاس ايراني را به اين روز انداختند، كه يه مامور ترك هم ما رو كوچك بشماره بخير نكنه.البته دليل اينكه من بهش انگليسي جواب مي دادم و نه فارسي بيشتر همين بود كه متوجه باشه با افراد تحصيل كرده اي روبرو شده. الان در پرواز زوريخ هستيم ساعت پروازمان از آتاترك 7:50 بود كه با كلي تاخير ساعت هشت و بيست هواپيما پريد و(يعني تركها هم توي بينظمي دست كمي از ما ايرانيها ندارند) اگر از لهجه بد مهماندار هواپيما درست متوجه شده باشم پرواز حدود چهار ساعت است .و الان ساعت 8:55 دقيقه بوقت استانبول است.

البته مثل اينكه درست متوجه نشده بودم و پرواز دو ساعت و خورده اي بعد در فرودگاه زوريخ نشست.

توي فرودگاه زوريخ بسختي بارهامون رو بعد از كلي پرسيدن از اين و آن پيدا كرديم .نفر شركت آلستوم كه براي بردن ما از فرودگاه به هتل آمده بود و چند بار هم مارو پيج كرده بود پيدا كرديم و سوار يك ميني بوس شديم و بسمت هتل در بيست كيلومتري زوريخ در وتينگن حركت كرديم.

پی نوشت:

چون فردا و پس فردا تعطیل استَ شاید  دسترسی به ایترنت نداشته باشم ونتوانم جوابی بدهم

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:11  توسط مِــــيْـــــــــــدی 
سلام به همه دوستان در مسافرت هستم و دسترسی من به اینترنت هنوز زیاد نیست سر فرصت خواهم نوشت.
2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:46  توسط مِــــيْـــــــــــدی