پنجشنبه 24 اسفند
چند روز آخر را در سويس بيشتر به خريد پرداختيم هر كسي هر چيزي مي خواست بخرد مي خريد .اين چند روز، ديگر جاي خاصي، حداقل در اطراف نمانده بود كه نرفته باشيم؛ هر جا را شد پياده يا با اتوبوس رفتيم.
الان كه دارم مي نويسم در پرواز برگشت به استانبول هستم.خاك كشور سويس را ترك كرده ايم ولي شايد هنوز در آسمان اين كشور باشيم به هرحال اينجا كشوري دوست داشتني و كوچك بود و ابتدا تا انتهايش را ميشد در سه ساعت رفت.بگذاريد از شام ديشب بگويم.ديشب مهماني شامي از طرف شركت برايمان ترتيب داده شده بود. در يك رستوران ايتاليايي عجيب اينجا بود كه من كه معمولا شام را خيلي ظرفيت ندارم و سبك مي خورم ديشب حسابي جا داشتم. باز هم همه چيز به زبان آلماني بود منو غذا هم همينطور، نفري كه از شركت همراه ما بود و مدير پروژه اموزشي شركت بود ،بايد همه چيز را برايمان ترجمه مي كرد جالب تر از همه خود مدير رستوران بود كه فكر كنم آلماني هم زياد نمي دانست و همه چيز را به ايتاليايي ميگفت و بعد همراهمان برايمان ترجمه مي كرد ،ابتدا پرسيد از كجا آمده ايد وقتي شنيد ايراني هستيم گفت كه قبلا يكي از دوستانم به ايران آمده بود و كلي از ايران تعريف كرد و از پسته ايراني گفت به هر حال اين ايتاليايي هم آدم جالبي بود و خيلي با آرامش حرف مي زد و بنوعي به آدم آرامش مي داد ؛رستوران هم محيط زيبايي داشت اينجا چه در مغازه ها و چه در رستورانها خيلي به نور پردازي اهميت مي دهند و معمولا با تنظيم و تركيب نورها، فضاهاي بسيار زيبا و آرام بخشي را ايجاد مي كنند.ابتدا به عنوان پيش غذا برايمان سالاد سبزيجات و چند پيتزاي ايتاليائي و اسپاگتي و نوعي لازانيا يا چيزي شبيه به آن آوردند. پيتزا هاي ايتاليائي نمي دانم خورده ايد يا نه ولي شامل نون پيتزا و پنير پيتزا و مقدار سس مي شود البته خيلي خوشمزه بود وگرم بودن آن حسابي مي چسبيد.اسپاگتي هم كه پر از سير بود خيلي خوشمزه بود. شبه لازانيا كه وسطش با پنير پرشده بود هم خوشمزه بود.تقريبا بعد از اين پيش غذا همه سير بودند و فكر نمي كرديم بتوانيم چيز ديگري بخوريم.آها راستي در كنار اين غذا ها يك چيز ديگري هم بود كه اولش كسي نمي دانست چيست چيزهاي حلقه اي شكلي بود كه دورش رو هم ارد و تخم مرغ زده بودند و وقتي خورديم متوجه طعم درياي آن شديم هركسي حدسي مي زد يكي مي گفت ميگو اِ يكي مي گفت ماهيه ولي من با توجه به بچه بندر بودنم همان ابتدا حدس زده بودم كه چي باشد ،البته كمي شك داشتم شايد نوعي صدف باشد.ولي وقتي از همراهمان پرسيديم كه چيست اون بنده خدا هم اسم انگليسيش رو نمي دانست ولي وقتي به تعداد پاهاش اشاره كرد من ديگر مطمئن شدم كه همان مركب ماهي يا هشت پاي خودمان است.تازه بعضي از دوستان اه و اوهشان شروع شد كه اي بابا حرام بود كاش نمي خورديم. اين ايتاليائي هم كه آدم بسيار جالبي بودهر غذايي كه مي آورد آخرش كه غذا رو مي خورديم با علاقه فراوان مي پرسيد كه چطور بود؟ خوب بود؟ نمي دانم كه ايا واقعا برايش مهم بود يا اينكه يه نوع ژست بود كه توي اين گونه رستورانها مده.تازه بعد از اين غذاي اصلي كه ماهي و ميگو بود رو آورد. يك تكه ماهي و دوتا هم شاه ميگو كه به خيلي جالب هم تزيين شده بود وبراي وسط ميز هم يك ديس بزرگ شاه ميگو، خلاصه من كه افتادم به جون شاه ميگو ها تا جا داشت خوردم يكي از بچه ها هم كه با همان اسپاگتي و پيتزا سير شده بوده، من ترتيب ميگو هاي اون رو هم دادم.
البته ماهي رو هم تست كردم ولي زياد جالب نبود بعد از ميگو ها تازه هوس بستني كرديم مثل اينكه بستني ايتاليائي هم توي دنيا معروفه خلاصه بستني را هم سفارش داديم بستني هم بد نبود ولي بيشتر به خامه مي خورد تا بستني ،و اصلاي به پاي بستني ايراني نمي رسيد جالب اين بود كه هر كسي چيزي رو نمي خورد ايتاليائيه كلي اصرار مي كرد كه جون من بايد بخوري من ناراحت مي شم و اين حرفا، البته ما كه نمي فهميديم چي مي گفت ولي به نظر اين طوري مي اومد.خلاصه شام آخر رو هم كلي حال و صفا كرديم و حدودا دو ساعتي رو در رستوران بوديم .البته به نظر مي رسيد كه كه اينجا رسم بر اِينه و همه زمان زيادي رو در رستوران مي گذرونند.
از موارد جالب ديگر اينجا اين بود كه ساعت هشت همه فروشگاه ها تعطيل مي شوند و فقط بارها و رستورانها و اين قبيل موارد باز هستند.و اين براي ما ايرانيها كه معمولا تا پاسي از شب توي خيابانها پرسه مي زنيم يه كم عجيب بود.البته توجيه من اينه كه خريد و تماشاي ويترين مغازه ها براي ما ايرانيها جنبه تفريح و سرگرمي داره ولي اينجا آنقدر تفريحات سالم وناسالم هست كه همه مي توانند استفاده كنند.
پنجشنبه24 اسفند
امروز كه دارم مي نويسم آخرين روزي است كه در سويس هستيم و ساعت يك ربع به پنج پرواز برگشتمان است.البته امروز من بايد در مورد تيتليس و شهر لوزرن كه يكشنبه رفتيم بنويسم.
اين تور يك روز توسط شركت آلستوم برايمان ترتيب داده شده بود.و راننده همان راننده اي بود كه ما را از فرودگاه به هتل آورده بود.قرارمان ساعت هشت و دم در هتل بود.شب قبلش از طريق اينترنت به سايت تيتليس رفتيم و اطلاعات را گرفتيم شنبه دماي هواي تيتليس به منفي پانزده درجه رسيده بود بنابر اين بايد خودمان را براي يكي از سردترين روزهاي زندگيمان آماده مي كرديم.خوشبختانه يكشنبه هوا كاملا آفتابي بود.از وتينگن تا تيتليس حدود يك ساعت و نيم راه بود و ما در مسير فرصت داشتيم كه از مناظر و طبيعت زيباي سويس لذت ببريم.تتليس تقريبا در مركز سويس و در قسمت كوهستاني سويس واقع شده و با توجه به اينكه ما در شمال سويس بوديم مسير حركتمان به سمت جنوب بود. يكي از جالبي هاي سيستم موبايل اينجا اينست كه، شما وارد هر منطقه اي كه مي شويد گوشي موبايل شما نام منطقه را در گوشه اي مي نويسد البته اين مختص سويس نيست و در تمام اروپا به همين منوال است. حتي در فرودگاه اتاتورك ،درتركيه هم ما كلمه فرودگاه اتاتورك را روي موبايلمان داشتيم.خوبي اين نوشته اين بود كه بدون نياز به تابلو نام هر شهر يا منطقه ،ما مي فهميديم كه الان در كدام منطقه يا شهر هستيم.خلاصه با نزديك شدن به منطقه كوهستاني سويس كم كم كوه هاي پوشيده از برف هم خودنمايي مي كردند.و اين كوه هاي سرتا پا سفيد در كنار زمين سبز و مخملي اطراف مناظر بسيار زيبايي را به تصوير مي كشند كه واقعا انسان از ديدنشان سير نمي شود.از ديگر زيبايي هاي سويس درياچه هاي آنست و اين كشور به كشور درياچه ها معروف است. تازه وقتي كه من در كنار محيط يكپارچه سبز تصوير كوه پوشيده از برف را دردرياچه هاي زيباي سويس ديدم تازه فهميدم كه چرا مي گويند سويس كشور زيبايي است.اين هم دو عكس از اين مناظر چشم نواز گرچه من معتقدم كه هيچ دوربيني نمي تواند زيبايي ها را آنگونه كه هست به تصوير بكشد.


تيتليس يكي از معروف ترين پيست هاي اسكي اروپا است و شايد هم دنيا و از ورودي تا نوك قله تله كابين دارد. كه البته براي رسيدن به بالا ترين نقطه كوه بايد چهار بار تله كابين را عوض كنيد.
قيمت بليط تا بالاي قله حدود هشتاد فرانك بود كه خود شركت تهيه كرد و گرنه فكر نمي كنم اكثر دوستان من پايه بودند و حاضر مي شدند هزينه را پرداخت کنند.خوشبختانه هواي امروز در بالاي قله گرمتر از ديروز بود و حدود هشت درجه زير صفر بود با توجه به خوبي هوا خيلي شلوغ بود و ملت همه وسايل اسكي يا سنو بورد بدست امده بودندتا از اين روز تعطيل بسيار عالي، لذت ببرند.و براي اولين بار اينجا هم مقداري در صف مانديم.
از همين ابتدا احساس مي كردم كه كفشم جوابگوي سرماي بالاي قله نيست و چون از قبل تجربه يخ زدن انگشتهاي پا را در برف داشتم و مي دانستم چطور مي تواند يك روز خوب آدم را خراب كند.تصميم گرفتم كه اگر كفش كوهي براي اجاره باشد.بروم و اجاره كنم رفتم از قسمتي كه وسايل اسكي اجاره مي دادند پرسيدم خوشبختانه داشتند ولي وقتي كه قيمت را پرسيدم و جواب يازده فرانك را شنيدم نمي دانم چرا خود به خود انگشتان پام شروع به گرم شدن كردند و من هم از اجاره كفش منصرف شدم!!!.
اولين قسمت مسير را با يك مونوريل بالا رفتيم.و دومين و سومين قسمت را هم با جماعت عظيم اسكي پوش با تله كابين بالا رفتيم.البته در هر قسمت تعدادي جدا مي شدند و با اسكي به پايين مي رفتند و تعدادي هم كه از قسمت هاي بالاتر با اسكي امده بودند پايين، دوباره سوار مي شدند و بالا مي آمدند اين دو مرحله را كه بالارفتيم توقفي كرديم و نگاهي به اطراف انداختيم در اين قسمت يك رستوران و بار وجود داشت كه بار كلا از يخ ساخته شده بود.و جاي بسيار جالبي بود و عده زيادي هم مشغول افتاب گرفتن بودند.
در اينجا از زبان ها مشخص بود كه از همه اروپا براي اسكي و تفريح به اينجا مي ايند.جالب اينجا بود كه تعداد زيادي هم هندي و ژاپني ديده مي شد كه تعدادي با تيپ و ظاهر توريستي مثل ما بودند و تعداد زيادي از هندي ها هم با وسايل اسكي بودند.
تكه آخر مسير تا قله را با تله كابينهاي خاصي بالا رفتيم كه حين بالا رفتن دور خود مي چرخيد و شما فرصت داشتيد كه همه اطراف را ببينيد و طبق نوشته هاي كه زده بود اين اولين تله كابين از اين نوع در جهان مي باشد.و اين مطلب را به همه زبانها حتي عربي (بغيراز فارسي) نوشته بودند و يك مورد ديگر هم اينكه روي هر يك از تله كابين ها پرچم يك كشور زده شده بود وهمين طور در ورودي هم پرچم تمامي كشور ها نصب شده بود. ولي ما كه اثري از پرچم سه رنگ جمهوري مبارك اسلامي نديديم.
در بالاي قله كه سه هزار هفتصد وبيست متر ارتفاع داشت مناظر اطراف بسيار زيبا و دل انگيز بود يكي از مواردي كه در پايين و در تبليغات تيتليس ديده بوديم. پارك يخي و غارهاي يخي آن بود كه ما در بالاي قله كه دربعضي از قسمتهاي ان هم باد بسيار سردي مي وزيد وبرف هار را دوباره بلند مي كرد و به صورت آدم مي پاشيد هرچه گشتيم اثري نديدم و از چند نفر هم كه پرسيديم جواب دقيقي نگرفتيم ولي بعدا كه نقشه ها را با دقت نگاه كردم به اين نتيجه رسيدم كه بايد قسمتي از مسير را با اسكي يا با تله اسكي پايين مي رفتيم تا به اين مكان زيبا مي رسيديم.و اين هم با لباسها و كفشهاي ما غير ممكن بود.از قله پايين امديم و در تيتليس غذا را خورديم كه من يك غذاي سويسي كه همه اش ماكاروني و نوعي پنير بود را سفارش دادم غذاي بدي نبود و خوشمزه بود در كنارش هم يك نوع سس ميوه اي بود كه به نظر من تركيبي از پوره ي سيب، هلو زرد آلو بود.
بعد از نهار كه ساعت دو خورديم به سمت شهر لوزرن يكي ديگر از شهرهاي بزرگ سويس حركت كرديم.
لوزرن هم تقريبا بافتي مانند زوريخ دارد يعني باز يك درياچه و يك رودخانه كه شهر را نصف مي كند.
همزمان با ورود ما به شهر لوزرن مثل اينكه يك بازي فوتبال باشگاهي داشت شروع مي شد و ملت همه با پرچم هاي زرد و لباسهاس زرد به سمت استاديوم مي رفتند و اين هم براي ما صحنه جالبي بود.
بالا و پايين رفتنمان در تتليس بيش از چهار ساعت طول كشيده بود و تعدادي از دوستان خسته بودند بنابر اين در لوزرن زياد نمانديم. و زود برگشتيم، از زيبايي هاي لوزرن كه ما ديديم پل چوبي قديمي بود كه يكبار هم در سال 1993 آتش گرفته بود و حدو هفتاد در صد آن در آتش سوخته بود.قسمت زيادي از اين اثر زيبا از بين رفته بود در قسمت طاقي شكل اين پل در بالاي ان تقريبا هر دومتري يك تابلوي نقاشي كشيده شده بود كه احتمالا به تاريخ اين پل و اين شهر بر مي گشت از پل قديمي عبور كرديم و چند دقيقه را هم در قسمت قديمي اين شهر زيبا قدم زديم و به سمت ميني بوس برگشتيم تا اين شهر را ترك كنيم ،البته تصميم داشتيم سري هم به موزه ماشين اين شهر بزنيم كه متاسفانه تعطيل بود و فقط ما از پشت شيشه هاي ان توانستيم قطاار ها و ماشينهاي قديمي را ببينيم.اين طور كه راننده مي گفت از قديمي ترين تا جديد ترين ماشينها در اين موزه وجود دارد.
شايد اين يكي از آخرين مطالبي باشد كه در سويس مي نويسم بنابر اين اجازه بدهيد يك توصيف كلي از اين كشور برايتان داشته باشم.مردم بسيار آرام و خوبي دارد و در طول اين سفر هيچگاه احساس نكرديم كه نگاهي ناشي از عدم اعتماد به ما مي شود و هر وقت از كسي سوالي پرسيديم خيلي دوستانه سعي مي كردند به ما كمك كنند.حداقل شهر بادن و روستاي وتينگن شهر بسيار آرام و امني مي باشد و در هر ساعتي از شب مي شد به تنهايي بيرون رفت وقدم زد و زياد پيش مي امد كه مي ديديم يك دختر بچه تنها در يك مكان خلوت بدون هيچگونه احساس ناراحتي در حال قدم زدن است.كشور بسيار گراني است حتي هزينه حمل و نقل عمومي در اينجا بسيار زياد است.اجاره ماهيانه يك منزل كوچك در اينجا نزديك سه هزار فرانك است و در اينجا دولت ماهيانه به همه پول مي دهد (همان پول نفتي كه قرار است آقاي احمدي نژاد هم به ما بدهد) يك خانواده ايراني كه از فاميلهاي يكي از دوستان بودند مي گفتند كه به خانواده چهار نفره آنها ماهيانه سه هزار و پانصد فرانك دولت پول مي دهد. ولي اين پول را بايد همه را هزينه كنيد و در اخر ماه فاكتورهاي بيمه و هزينه هاي تحصيلي و غيره را به دولت ارائه كنيد.در ضمن اين خانواده ايراني هر دو نفر شاغل بودند.
مشكلات سويس بيشتر با مهاجران كشورهاي بالكان است كه بعد از جنگ بالكان از بوسني و صربستان به اين كشور آمده اند و بهمين خاطر كشور سويس ديگر به راحتي مهاجر نمي گيرد و حداقل بايد دوازده سال در اين كشور شاغل باشيد شايد به شما اقامت دائم بدهند.حتي اگر با يك سويسي ازدواج كنيد بايد درامد بالاي حدود هفت هزار فرانك داشته باشد تا بتواند براي شما اقامت دائم سويس بگيرد.در آمد كشور سويس حدود هفتاد درصد از بانكداري و صنعت بيمه است و در زمينه كشاورزي، صادرات خاصي ندارد.
شنبه 19 اسفند
كم كم نوشته هام كه قرارم بر اين بود كه روزانه باشد، دارد به سه يا چهار روزانه تبديل مي شود .روز جمعه را بعد از كلاس طبق توصيه استادمان كه چند روز پيش در مورد جاهاي ديدني بادن به محلي به اسم بالدگ اشاره كرده بود به آنجا رفتيم.بالدگ منطقه اي روستايي و در ارتفاعات اطراف شهر بادن است. كه ما به كمك همان بليط طلايي مان به آنجا رفتيم.منطقه ي بسيار زيبايي بود و رستوراني بسيار جالب در آنجا وجود داشت وجالب اين بود كه در يكي از مزارع كنار جاده يك حيوان عجيبي ديديم كه من فكر مي كردم فقط در آمريكاي جنوبي يافت مي شود. اين حيوان لاما نام دارد و بقولي به آن شتر بي كوهان هم مي گويند به هر حال برايمان جالب بود چند عكسي هم از اين شتر عجيب گرفتيم.
استادمان گفته بود كه در اين منطقه منظره خوبي از اطراف ديده مي شود كه ما در ابتدا چيز خاصي نديديم.
ولي بعد يك برج بتوني مخابراتي توجه ما را به خود جلب كرد يكي از دوستان گفت شايد بايد برويم آن بالا، گرچه به ظاهرش نمي خورد كه بشود از آن، بالا رفت.به هر حال به سمت برج رفتيم در پايين برج چند تا كودك داشتند از پله هاي برج بالا مي رفتند.در پشت سرشان هم تقريبا همزمان با ما خانمي كه همراه آنها بود به كنار برج رسيد .از خانمه پرسيدم كه ايا مي توان به بالاي برج رفت؟ گفت بله و خودش هم به سمت بالاي برج رفت.ما هم چند دقيقه بعد از پله ها بالا رفتيم. حدودا صد و هفتاد پله بود و وقتي كه به بالاي برج رسيديم همگي به نفس نفس افتاده بوديم، گرچه مناظري كه در آن بالا ديديم واقعا ارزش ديدن داشت .از آن بالا همه ي منطقه ديده مي شد.كار جالبي كه آن بالا انجام شده بود،اين بود كه در هر چهار طرف برج نقاشيي از منظره اي كه ديده مي شد روي تابلوي بزرگي به ابعاد تقريبي دو متر در 60 سانتي متر كشيده شده بود و نام تمامي مناطق را مشخص كرده بود مثلا در جايي كه شهر بادن را مي ديديم روي تابلو نقاشي هم محل شهر را مشخص شده بود و در مورد كوهها و دره ها هم اسم و ارتفاع كوه را روي تابلو مشخص كرده بودند. به هر حال ،جالبي كار اين بود كه برج كاربرد مخابراتي داشت و اطراف آن ديش هاي مخابراتي و انتن هاي موبايل نصب شده بود و كاربرد توريستي آن احتمالا ابتكاري جالب بود كه بعدا اضافه شده بود.
خلاصه از برج پايين آمديم و با اتوبوس بعدي به ايستگاه بادن برگشتيم.بقيه روز اتفاق خاصي نبود .
روز بعد يعني شنبه را طبق تصميم قبلي به شهر بير رفتيم؛ كه تا شهر بروگ را با قطار و بقيه مسير را با اتوبوس رفتيم چونكه تا قطار بعدي به مقصد اين شهر زمان زيادي مانده بود.
بير بيش ازيك روستاي كوچيك نبود و چون چيز خاصي نديديم پس از نيم ساعتي پياده روي به شهر بروگ برگشتيم. هنگام رفتن به بير در مسير و در قسمتي از شهر بروگ يك سري از بچه ها را ديدم كه لباسهاي خاصي پوشيده اند و كه كنجكاوي من را برانگيخت.در هنگام برگشت از بير به دوستم پيشنهاد كردم كه يك سري به آن محل بزنيم شايد چيز جالبي باشد. در نزديكي محلي كه ديده بودم از اتوبوس پياده شديم . از دور،محل، به يك زمين ورزشي مي مانست دوستم گفت كه احتمالا چيز خاصي نيست و يك كمپينگ مدرسه اي است چون چند تا چادر هم زده شده بود.وقتي نزديكتر رسيديم، قضيه جالب تر شد محل كه كمي پايين تر از محيط اطراف بود مشخص بود كه جزء آثار باستاني است وقتي كه رسيديم از روي تابلويي كه آنجا نصب شده بود و خوشبختانه چند خطي هم به انگليسي نوشته شده بود توضيح داده بود كه محل يك آمفي تئاتر ده هزار نفري بوده و مربوط به رومي ها بوده و تاريخ ان به قرن اول ميلادي بر مي گشت و در ادامه نوشته بود كه اين منطقه در ان زمان كمپ لژيون هاي هشت ، يازده و بيست و يك سپاه روم بوده كه داراي چهار دروازه بوده و توسط ديوار محصور مي شده است.
البته در نقشه اي در تابلو، محل چهار دروازه و ساير جزييات اين منطقه را مشخص كرده بود .حالا اين از محل؛ ولي جالب اينجا بود كه دانش آموزان لباسهاي سربازان رومي را پوشيده بودند و در پايين در حال اجراي برنامه اي شبيه تئاتر بودند البته با توجه به اينكه هيچ تماشاگر بغير از ما براي اين تئاتر وجود نداشت نبايد اتفاق خاص و با اهميتي مي بود دوست داشتم كه جلوتر بروم و در مورد اين برنامه سوال كنم ولي چون احساس كردم دوستم خسته است و چندان حوصله ندارد بي خيال شدم و قدم زنان مسيرمان را ادامه داديم.
خلاصه اينكه اين ملت دوهزار سال پيش چهار سربازخارجي از مملكتشان گذشته اند امروز به عنوان يك تكليف مدرسه اي بچه هايشان را مكلف مي كنند كه در مورد آن تئاتر بازي كنند ولي ما كل تاريخ پر عظمت مملكت خودمان را فراموش كرده ايم و اگر آن خدا بيامرز هم خواست كاري كند امروزه به تمسخر از آن حرف ميزنيم و كلي هم شاكي هستيم كه عربها ابن سينا و ابوريحان و خيام را از ما گرفته اند و تركها هم مولانا را.(رجوع شود به پينوشت)
اصلا بگذريم.مسير را ادامه داديم تا به محل پارك مانندي رسيديم به داخل پارك رفتيم كه باز علامتي مانند همان علامتي كه در كنار تابلو محل قبلي ديده بوديم.(كلاه يك سرباز رومي) توجه مرا جلب كرد به سمتي كه تابلو اشاره كرده بود رفتيم.در كنار كليسايي كه بنظر زيادهم قديمي نمي آمد ودر كنار ساختمان زيبا وقديمي ديگري ،باز هم محلي پايين تر از سطح زمين توجه مان را جلب كرد. به كنارش كه رسيديم با تابلويي كه در كنارش زده بود مشخص مي كرد كه به محل يكي از دروازه هاي همان كمپ رومي رسيده ايم.البته تنها پي ديوارها و دروازه باقي مانده بود.
در كنار اين محل حوض سنگي و زيبايي قرار داشت كه گرچه چندان بزرگ نبود ولي پر از ماهي هاي رنگارنگي بود كه بعضي هايش هم خيلي بزرگ بودند.
قدم زنان از پشت ساختمان زيبا و قديمي رفتيم و به جايي در پشت رسيديم كه بنظر مي آمد يك مزرعه كوچك براي سرگرمي بچه ها درست كرده اند و همه حيوانات مزرعه از قبيل گوسفند، گاو ،اسب،الاغ،مرغ و خروس و خوك هم در آن قرار داده بودند.من كه تا به حال خوك نديده بودم چند دقيقه اي به خوكها نگاه كردم و چند عكسي هم از حيوانات مزرعه گرفتيم.از پشت دور زديم و به كنار كليسا برگشتيم در كنار درب كليسا نوشته بود كه ورودي ده فرانك و به نظر موزه اي چيزي مي رسيد كه به ريسكش نمي ارزيد كه بريم و داخل را ببينيم و ده فرانك بديم،يك وقت مي ديدي چيز خاصي ندارد. به هرحال بي خيال شديم و راه را ادامه داديم.و از پارك خارج شديم در هنگام خروج از پارك سنجابي قهواي و زيبا كه داشت در زير چمنها بازي مي كرد و از اين درخت به ان درخت مي پريد توجه ما را جلب كرد و چند عكسي هم از اين سنجاب زيبا گرفتيم.
پس از خروج از پارك قدم زنان به ايستگاه قطار آمديم و به بادن برگشتيم.امروز را هم مهمان مكدونالد شديم.البته مكدونالد بادن هم بزرگتر و هم خلوت تر از مشابه زوريخي خود بود.بعد از نهار مقداري در خيابانهاي بادن قدم زديم چونكه امروز بنوعي از همه روزهاي ديگر شلوغ تر بود وهمه در حال خريد بودند از دور صدايي آشنا بگوشم رسيد به دوستم گفتم نكند اينجا هم از اين كولي ها يا بقول خودمان غربت هست و دارند تنبك مي فروشند (البته شوخي بود) جلوتر كه رفتيم ديديم كه گروهي چهار پنج نفره افريقايي دارند آواز مي خوانند و همه هم لباس محلي كشورشان را پوشيده بودند. يك نفرشان گيتار يكيشان از اين تنبك بلندا كه نمي دونم اسمش چيچيه ميزد و يكي دوتاي دگرشون هم مي خوندند.ملت هم دورشان جمع بودند و بعضي ها هم يه كمي قرشان گرفته بود و يه خورده با آهنگ تكون مي خوردند به هرحال اين هم جالب بود و هركسي هم دوست داشت يه پولي برايشان مي انداخت ولي واقعا صداي دوتا خواننده شان خيلي قوي بود و من كه اولش باور نمي كردم هيچ بلندگويي يا اكويي در كار نيست.ناگفته نماند كه كارشان خوب بود و خيلي جالب مي خواندند.در گوشه ديگري گروهي به نظر مي آمد كه دارند براي مؤسسه خيريه اي، چيزي، كمك جمع مي كنند.يك سري هم به يكي از فروشگاههاي زنجيره اي زديم و بعدش به هتل برگشتيم.هوا اينقدر عالي بود كه تصميم داشتم بعد از استراحت مختصري دوباره بيرون بروم. ولي مشغول اينترنت شدم و ديگر بيرون نرفتم.
پينوشت:
البته این نوشته قبل ازانتشار خبر فيلم300 و توهين به ايراني ها نوشته شده بود.
پنجشنبه 17 اسفند
اين چند روز زياد حس و حال نوشتن نداشتم ،پياده روي ها و رفتن به جاهاي جديد همچنان ادامه دارد .اين هفته هوا عالي بود و از دوشنبه تا امروز پنجشنبه هوا يا چند ساعتي ابري و بقيه روز افتابي بوده يا صبح چند ساعتي باروني بوده وبقيه روز هوا خوب بوده است.بعد از ظهر روز سه شنبه هيچكدام از بچه ها حال و حوصله بيرون رفتن را نداشتند، ولي من با توجه به خوبي هوا اصلا تصميم نداشتم كه در هتل بمانم بنا بر اين پس از استراحت كوتاهي به ايستگاه اتوبوس رفتم و قبلا يكبار اشتباهي خطي را سوار شده بوديم و در اخرين ايستگاهش مجبور شده بوديم از اتوبوس پياده شويم تا اتوبوس بعدي بيايد و دوباره به مسير اصلي مان برويم انتهاي اين ايستگاه جاي بسيار با صفا و ارام و پارك مانندي بنظر مي رسيد.به همين دليل برنامه امروزم رفتن به آنجا بود.وقتي به آنجا رسيدم از مسيري كه قبلا ديده بودم وارد محيط پارك مانند شدم ،جاي بسيار با صفاي بود كمي كه جلوتر رفتم تازه متوجه شدم كه به كجا آمده ام، بله وارد قبرستان شده بودم جاي بسيار زيبا و سر سبزي بود و واقعا ديدني دوربينم به كار افتاد و كلي از مناظر و قبرها عكس گرفتم.


البته قبرستان زياد بزرگي نبود وناخودآگاه ياد خاطره اي افتادم، خيلي وقت پيش ها شايد پانزده سال پيش، داشتيم با يك هم استاني در مورد شهرمان حرف مي زديم كه حرف جالبي زد ايشان كه خدمت سربازي را مهمان شهر ما بوده مي گفت كه تنها جايي كه در شهر شما چند تا درخت دارد قبرستان شهرتان است و واقعا هم آنزمان راست مي گفت.
به هر حال خوش بحال مرده هاي وتينگن كه در چنين جاي باصفايي در زير گل سبزه خوابيده اند.در انتهاي قبرستان جويي پر آب رد مي شد كه مناظر زيبا و بكري در پشت ان وجود داشت به هر ترتيبي بود مسير عبور از جوي را را كه پلي كوچك بود پيدا كردم و در مسير راه باريك وآسفالته روستايي براه افتادم،واقعا لحظه به لحظه آن لذت بخش بود و با تمام توانم هواي تميز و خوش عطر روستايي را به درون ريه مي بردم.
تقريبا سه ربع ساعتي را در مسير روستايي به سمت جلو مي رفتم هوا كم كم تاريك مي شد و چاره اي نبود جز برگشت. در طول مسير چون تنها هم بودم هر جايي كه خوشم مي آمد دوربين را بر روي تايمر مي گذاشتم و روي پرچين هاي مزارع كنار جاده جايي برايش پيدا مي كردم و خودم مي دويدم جلو دوربين و از خودم ومناظر زيباي اطراف عكس مي گرفتم و كلي باخودم حال مي كردم.
در مسير برگشت باز هم طبق سنت هميشگي مسير ديگري پيدا كردم و از مسير جديد برگشتم.
و خوشبختانه دقيقا به همان محل اول و به كنار ايستگاه رسيدم. چند دقيقه قبل از اينكه برسم اتوبوس حركت كرد تا آمدن اتوبوس بعدي هم خيلي مانده بود بنابر اين اين مسير تا خيابان اصلي را هم پياده آمدم و از آنجا به مركز شهر بادن رفتم و پياده روي را دوباره از آنجا شروع كردم.طبق برنامه قبلي به سمت گراند كازينو اصلي بادن رفتم.كمي دو دول بودم كه آيا سري به داخل بزنم يا نه بلاخره تصميم گرفتم كه به داخل بروم در بيرون از ساختمان چند نفري با كت و شلوار و كراوات يا پاپيون ايستاده بودند و فرم يكدست لباسها و هيكلها ادم را بياد فيلمها مي انداخت.به نظر بادي گارد و سكيوريتي گارد يا بقول خودمان نگهبان مي آمدند.
خلاصه داخل رفتم. در قسمت پذيرش يك آقا و دو خانم هركدام پشت كامپيوتري ايستاده بودند.به سمت اقاهه رفتم و پرسيدم كه امكان دارد كه به داخل بروم خيلي مؤدبانه جواب داد كه بله مي توانيد برويد ولي اگر بخواهيد وارد قسمت اصلي بشويد بايد ده فرانك پرداخت كنيد و در ادامه گفت ولي قسمت پايين كه دستگاههاي كامپيوتري و سكه اي قمار است آزاد است و مي توانيد وارد شويد.
خواستم بروم و نگاهي به داخل بندازم كه باز خيلي محترمانه گفت كه بايد كاپشن و كيفتان را تحويل بدهيد. همينطور ادامه داد كه براي ورود نياز به پاسپورت داريد. خلاصه پاسپورت و پولهايم را از كيف برداشتم. و كيف و كاپشن را تحويل دادم و در عوض يك رسيد داد. ومن به سمت پايين و ورودي كازينو رفتم در پايين در كنار در ورودي باز خانمي پشت كامپيوتر نشسته بود و پاسپورتم را خواست وقتي پاسپورت گرفت باز هم به اندازه همان مامورپليس ورودي فرودگاه زوريخ آنرا بالا پايين كرد و از علت آمدنم به آنجا و اينكه ايا اولين باري هست كه به آنجا مي آيم پرسيد كه جواب دادم و پاسپورت را برگرداند و اجازه دادكه وارد شوم .
داخل اين قسمت كازينو همانطور كه گفتم يكسري دستگاه هاي قمار سكه اي وجود داشت كه كنار آنها نوشته بود هر يك فرانك پنج امتياز؛ كليه ديوار هاي آينه اي بود بنابر اين در نگاه اول نمي شد تشخيص داد كه اين قسمت چه اندازه است.دوري در اطراف زدم در وسط يك بار وجود داشت و پشت اكثر دستگاهها يكي دونفر نشسته بودند و غرق در بازي بودند.بوي سيگار و مشروب ساختمان را پر كرده بود البته قيافه ها و تيپ ها چندان جالب نبود و به بيشتر افراد پايين جامعه و مهاجر هاي شرقي به نظر مي رسيدند.از محيط زياد خوشم نيامد و دوري زدم و زود برگشتم.جالب اينجاست كه وقتي كه كيفم را تحويل دادم و داشتم از پله ها پايين مي رفتم يادم آمد كه دوربينم را از كيف در نياورده ام زود به بالا برگشتم و از همان آقا پرسيدم كه ايا امكان دارد كه دارد كه دوربينم را با خودم ببرم با لبخند و با حالتي كه انگار درخواست غير ممكني كردم ام گفت كه اصلا امكان ندارد.البته من متوجه نشدم كه ورودي قسمت اصلي كازينو از كجا بود و شايد اگر اجازه داشتم دوربين ببرم وسوسه مي شدم كه سري هم به قسمت اصلي كازينو بزنم.
به هر حال وسايلم را تحويل گرفتم و بسمت ايستگاه برگشتم.و به هتل آمدم.
دو روز بعد يعني ديروز و امروز را بدون اتفاق خاصي گذراندم تنها اينكه ديروز يك شبكه وايرلس بدون قفل پيدا كردم كه اگر لپتاپ را كنار پنجره مي گذاشتم و پنجره كمي باز بود آنتن مي داد بنابر اين از سر كنجكاوي به آن وصل شدم.باكمال تعجب وصل شد و ديدم كه به اينترنت هم وصل شد. سرعتش هم عالي بود.خلاصه ديروز را با همان شبكه به اينترنت وصل بودم امروز هم اول نمي شد ولي بعد با كمي انگولك توانستم به اينترنت وصل شوم ولي با خودم فكر كردم من كه قوانين اينجا را نمي دانم و شايد اين كار غير قانوني باشد و باعث ايجاد در سر شود به همين دليل فعلا از خير اين شبكه گذشته ام و به همان چند دقيقه وقت كافي تايم و وقت نهار قناعت مي كنم تا تعطيلات كه دوبار مودم را از هتل بگيرم.
دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب روشن نموده شهر با نور جمال خویش
می خواند درس قرآن درپیش شیخ شهر وزشیخ دل ربوده به غنج ودلال خویش
می داد شیخ درس ضلال مبین به او وآهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش
دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش
می داد شیخ را به دلال مبین جواب وان شیخ می نمود مکرر مقال خویش
گفتم به شیخ راه ضلال اینقدر مپوی کان شوخ منصرف نشوداز خیال خویش
بهتر همان بود که بمانید هردوان او در دلال خویش وتو اندر ضلال خویش
ملک الشعراء بهار
دوشنبه 15 اسفند
امروز دوشنبه و تقربا يك هفته است كه اينجا هستيم اين هفته كلاسهاي مان در شركت آب ب ABB مي باشد .
امروز هم طبق معمول صبح هوا باروني بود. ساختمان اين شركت در خود شهر بادن است به همين خاطر وقت بيشتري هم در صبح و هم در بعد از ظهر داريم.كلاس هاي اين شركت هم امكانات بيشر و بهتري نسبت به كلاسهاي شركت آلستوم دارد .در كلاس روي تخته استاد پول كشورهاي متفاوتي را چسبانده بود پول مصر چين و بحرين را ديدم من هم يكصد توماني بهش دادم كه آنجا بچسباند. جالب بود استاد گفت از اين پولهاي جديدتون كه عكس انرژي هسته اي روش بود نداريد. حتما مي دانيد كه اين خبر مربوط به همين چند روزه و قراره پنجهزار توماني با آرم انرژي هسته اي چاپ كنند.حتي بعضي از بچه هاي خودمان هم اين خبر را نمي دانستند ولي اين استاد سويسي مي دانست.دنياي كوچكي شده نه ؟
راستي يك نقشه جهان در مركزش اموزش شركت بود كه خليج فارس را به همين نام نوشته بود واين هم باعث خوشحالي بود.
امروز بعد از ظهر هم هوا صاف و افتابي شد. امروز را به شهر بروگ رفتيم و چند ساعتي را در اين شهر قدم زديم.امروز از بد شانسي هم باطري دوربين و هم باطري موبايلم تمام شده بود و نتوانستم زياد عكس بگيرم.از مواردي كه در سويس زياد بچشم مي خورد تعداد افراد سيگاريه كه خصوصا بين جوانان و نوجوانان حتي دخترهاخيلي زياده، چيزي كه در ايران به اين وضوح ديده نمي شود.


این یکی هم تقدیم به اونایی که گفته بودن از مردا هم عکس بگیر![]()