شنبه 19 اسفند
كم كم نوشته هام كه قرارم بر اين بود كه روزانه باشد، دارد به سه يا چهار روزانه تبديل مي شود .روز جمعه را بعد از كلاس طبق توصيه استادمان كه چند روز پيش در مورد جاهاي ديدني بادن به محلي به اسم بالدگ اشاره كرده بود به آنجا رفتيم.بالدگ منطقه اي روستايي و در ارتفاعات اطراف شهر بادن است. كه ما به كمك همان بليط طلايي مان به آنجا رفتيم.منطقه ي بسيار زيبايي بود و رستوراني بسيار جالب در آنجا وجود داشت وجالب اين بود كه در يكي از مزارع كنار جاده يك حيوان عجيبي ديديم كه من فكر مي كردم فقط در آمريكاي جنوبي يافت مي شود. اين حيوان لاما نام دارد و بقولي به آن شتر بي كوهان هم مي گويند به هر حال برايمان جالب بود چند عكسي هم از اين شتر عجيب گرفتيم.
استادمان گفته بود كه در اين منطقه منظره خوبي از اطراف ديده مي شود كه ما در ابتدا چيز خاصي نديديم.
ولي بعد يك برج بتوني مخابراتي توجه ما را به خود جلب كرد يكي از دوستان گفت شايد بايد برويم آن بالا، گرچه به ظاهرش نمي خورد كه بشود از آن، بالا رفت.به هر حال به سمت برج رفتيم در پايين برج چند تا كودك داشتند از پله هاي برج بالا مي رفتند.در پشت سرشان هم تقريبا همزمان با ما خانمي كه همراه آنها بود به كنار برج رسيد .از خانمه پرسيدم كه ايا مي توان به بالاي برج رفت؟ گفت بله و خودش هم به سمت بالاي برج رفت.ما هم چند دقيقه بعد از پله ها بالا رفتيم. حدودا صد و هفتاد پله بود و وقتي كه به بالاي برج رسيديم همگي به نفس نفس افتاده بوديم، گرچه مناظري كه در آن بالا ديديم واقعا ارزش ديدن داشت .از آن بالا همه ي منطقه ديده مي شد.كار جالبي كه آن بالا انجام شده بود،اين بود كه در هر چهار طرف برج نقاشيي از منظره اي كه ديده مي شد روي تابلوي بزرگي به ابعاد تقريبي دو متر در 60 سانتي متر كشيده شده بود و نام تمامي مناطق را مشخص كرده بود مثلا در جايي كه شهر بادن را مي ديديم روي تابلو نقاشي هم محل شهر را مشخص شده بود و در مورد كوهها و دره ها هم اسم و ارتفاع كوه را روي تابلو مشخص كرده بودند. به هر حال ،جالبي كار اين بود كه برج كاربرد مخابراتي داشت و اطراف آن ديش هاي مخابراتي و انتن هاي موبايل نصب شده بود و كاربرد توريستي آن احتمالا ابتكاري جالب بود كه بعدا اضافه شده بود.
خلاصه از برج پايين آمديم و با اتوبوس بعدي به ايستگاه بادن برگشتيم.بقيه روز اتفاق خاصي نبود .
روز بعد يعني شنبه را طبق تصميم قبلي به شهر بير رفتيم؛ كه تا شهر بروگ را با قطار و بقيه مسير را با اتوبوس رفتيم چونكه تا قطار بعدي به مقصد اين شهر زمان زيادي مانده بود.
بير بيش ازيك روستاي كوچيك نبود و چون چيز خاصي نديديم پس از نيم ساعتي پياده روي به شهر بروگ برگشتيم. هنگام رفتن به بير در مسير و در قسمتي از شهر بروگ يك سري از بچه ها را ديدم كه لباسهاي خاصي پوشيده اند و كه كنجكاوي من را برانگيخت.در هنگام برگشت از بير به دوستم پيشنهاد كردم كه يك سري به آن محل بزنيم شايد چيز جالبي باشد. در نزديكي محلي كه ديده بودم از اتوبوس پياده شديم . از دور،محل، به يك زمين ورزشي مي مانست دوستم گفت كه احتمالا چيز خاصي نيست و يك كمپينگ مدرسه اي است چون چند تا چادر هم زده شده بود.وقتي نزديكتر رسيديم، قضيه جالب تر شد محل كه كمي پايين تر از محيط اطراف بود مشخص بود كه جزء آثار باستاني است وقتي كه رسيديم از روي تابلويي كه آنجا نصب شده بود و خوشبختانه چند خطي هم به انگليسي نوشته شده بود توضيح داده بود كه محل يك آمفي تئاتر ده هزار نفري بوده و مربوط به رومي ها بوده و تاريخ ان به قرن اول ميلادي بر مي گشت و در ادامه نوشته بود كه اين منطقه در ان زمان كمپ لژيون هاي هشت ، يازده و بيست و يك سپاه روم بوده كه داراي چهار دروازه بوده و توسط ديوار محصور مي شده است.
البته در نقشه اي در تابلو، محل چهار دروازه و ساير جزييات اين منطقه را مشخص كرده بود .حالا اين از محل؛ ولي جالب اينجا بود كه دانش آموزان لباسهاي سربازان رومي را پوشيده بودند و در پايين در حال اجراي برنامه اي شبيه تئاتر بودند البته با توجه به اينكه هيچ تماشاگر بغير از ما براي اين تئاتر وجود نداشت نبايد اتفاق خاص و با اهميتي مي بود دوست داشتم كه جلوتر بروم و در مورد اين برنامه سوال كنم ولي چون احساس كردم دوستم خسته است و چندان حوصله ندارد بي خيال شدم و قدم زنان مسيرمان را ادامه داديم.
خلاصه اينكه اين ملت دوهزار سال پيش چهار سربازخارجي از مملكتشان گذشته اند امروز به عنوان يك تكليف مدرسه اي بچه هايشان را مكلف مي كنند كه در مورد آن تئاتر بازي كنند ولي ما كل تاريخ پر عظمت مملكت خودمان را فراموش كرده ايم و اگر آن خدا بيامرز هم خواست كاري كند امروزه به تمسخر از آن حرف ميزنيم و كلي هم شاكي هستيم كه عربها ابن سينا و ابوريحان و خيام را از ما گرفته اند و تركها هم مولانا را.(رجوع شود به پينوشت)
اصلا بگذريم.مسير را ادامه داديم تا به محل پارك مانندي رسيديم به داخل پارك رفتيم كه باز علامتي مانند همان علامتي كه در كنار تابلو محل قبلي ديده بوديم.(كلاه يك سرباز رومي) توجه مرا جلب كرد به سمتي كه تابلو اشاره كرده بود رفتيم.در كنار كليسايي كه بنظر زيادهم قديمي نمي آمد ودر كنار ساختمان زيبا وقديمي ديگري ،باز هم محلي پايين تر از سطح زمين توجه مان را جلب كرد. به كنارش كه رسيديم با تابلويي كه در كنارش زده بود مشخص مي كرد كه به محل يكي از دروازه هاي همان كمپ رومي رسيده ايم.البته تنها پي ديوارها و دروازه باقي مانده بود.
در كنار اين محل حوض سنگي و زيبايي قرار داشت كه گرچه چندان بزرگ نبود ولي پر از ماهي هاي رنگارنگي بود كه بعضي هايش هم خيلي بزرگ بودند.
قدم زنان از پشت ساختمان زيبا و قديمي رفتيم و به جايي در پشت رسيديم كه بنظر مي آمد يك مزرعه كوچك براي سرگرمي بچه ها درست كرده اند و همه حيوانات مزرعه از قبيل گوسفند، گاو ،اسب،الاغ،مرغ و خروس و خوك هم در آن قرار داده بودند.من كه تا به حال خوك نديده بودم چند دقيقه اي به خوكها نگاه كردم و چند عكسي هم از حيوانات مزرعه گرفتيم.از پشت دور زديم و به كنار كليسا برگشتيم در كنار درب كليسا نوشته بود كه ورودي ده فرانك و به نظر موزه اي چيزي مي رسيد كه به ريسكش نمي ارزيد كه بريم و داخل را ببينيم و ده فرانك بديم،يك وقت مي ديدي چيز خاصي ندارد. به هرحال بي خيال شديم و راه را ادامه داديم.و از پارك خارج شديم در هنگام خروج از پارك سنجابي قهواي و زيبا كه داشت در زير چمنها بازي مي كرد و از اين درخت به ان درخت مي پريد توجه ما را جلب كرد و چند عكسي هم از اين سنجاب زيبا گرفتيم.
پس از خروج از پارك قدم زنان به ايستگاه قطار آمديم و به بادن برگشتيم.امروز را هم مهمان مكدونالد شديم.البته مكدونالد بادن هم بزرگتر و هم خلوت تر از مشابه زوريخي خود بود.بعد از نهار مقداري در خيابانهاي بادن قدم زديم چونكه امروز بنوعي از همه روزهاي ديگر شلوغ تر بود وهمه در حال خريد بودند از دور صدايي آشنا بگوشم رسيد به دوستم گفتم نكند اينجا هم از اين كولي ها يا بقول خودمان غربت هست و دارند تنبك مي فروشند (البته شوخي بود) جلوتر كه رفتيم ديديم كه گروهي چهار پنج نفره افريقايي دارند آواز مي خوانند و همه هم لباس محلي كشورشان را پوشيده بودند. يك نفرشان گيتار يكيشان از اين تنبك بلندا كه نمي دونم اسمش چيچيه ميزد و يكي دوتاي دگرشون هم مي خوندند.ملت هم دورشان جمع بودند و بعضي ها هم يه كمي قرشان گرفته بود و يه خورده با آهنگ تكون مي خوردند به هرحال اين هم جالب بود و هركسي هم دوست داشت يه پولي برايشان مي انداخت ولي واقعا صداي دوتا خواننده شان خيلي قوي بود و من كه اولش باور نمي كردم هيچ بلندگويي يا اكويي در كار نيست.ناگفته نماند كه كارشان خوب بود و خيلي جالب مي خواندند.در گوشه ديگري گروهي به نظر مي آمد كه دارند براي مؤسسه خيريه اي، چيزي، كمك جمع مي كنند.يك سري هم به يكي از فروشگاههاي زنجيره اي زديم و بعدش به هتل برگشتيم.هوا اينقدر عالي بود كه تصميم داشتم بعد از استراحت مختصري دوباره بيرون بروم. ولي مشغول اينترنت شدم و ديگر بيرون نرفتم.
پينوشت:
البته این نوشته قبل ازانتشار خبر فيلم300 و توهين به ايراني ها نوشته شده بود.