تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس

پنجشنبه 24 اسفند

چند روز آخر را در سويس بيشتر به خريد پرداختيم هر كسي هر چيزي مي خواست بخرد مي خريد .اين چند روز، ديگر جاي خاصي، حداقل در اطراف نمانده بود كه نرفته باشيم؛ هر جا را شد پياده يا با اتوبوس رفتيم.

الان كه دارم مي نويسم در پرواز برگشت به استانبول هستم.خاك كشور سويس را ترك كرده ايم ولي شايد هنوز در آسمان اين كشور باشيم به هرحال اينجا كشوري دوست داشتني و كوچك بود و ابتدا تا انتهايش را ميشد در  سه ساعت رفت.بگذاريد از شام ديشب بگويم.ديشب مهماني شامي از طرف شركت برايمان ترتيب داده شده بود. در يك رستوران ايتاليايي عجيب اينجا بود كه من كه معمولا شام را خيلي ظرفيت ندارم و سبك مي خورم ديشب حسابي جا داشتم. باز هم همه چيز به زبان آلماني بود منو غذا هم همينطور، نفري كه از شركت همراه ما بود و مدير پروژه اموزشي شركت بود ،بايد همه چيز را برايمان ترجمه مي كرد جالب تر از همه خود مدير رستوران بود كه فكر كنم آلماني هم زياد نمي دانست و همه چيز را به ايتاليايي ميگفت و بعد همراهمان برايمان ترجمه مي كرد ،ابتدا پرسيد از كجا آمده ايد وقتي شنيد ايراني هستيم گفت كه قبلا يكي از دوستانم به ايران آمده بود و كلي از ايران تعريف كرد و از پسته ايراني گفت به هر حال اين ايتاليايي هم آدم جالبي بود و خيلي با آرامش حرف مي زد و بنوعي به آدم آرامش مي داد ؛رستوران هم محيط زيبايي داشت اينجا چه در مغازه ها و چه در رستورانها خيلي به نور پردازي اهميت مي دهند و معمولا با تنظيم و تركيب نورها، فضاهاي بسيار زيبا و آرام بخشي را ايجاد مي كنند.ابتدا به عنوان پيش غذا برايمان سالاد سبزيجات و چند پيتزاي ايتاليائي و اسپاگتي و نوعي لازانيا يا چيزي شبيه به آن آوردند. پيتزا هاي ايتاليائي نمي دانم خورده ايد يا نه ولي شامل نون پيتزا و پنير پيتزا و مقدار سس مي شود البته خيلي خوشمزه بود وگرم بودن آن حسابي مي چسبيد.اسپاگتي هم كه پر از سير بود خيلي خوشمزه بود. شبه لازانيا كه وسطش با پنير  پرشده بود هم خوشمزه بود.تقريبا بعد از اين پيش غذا همه سير بودند و فكر نمي كرديم بتوانيم چيز ديگري بخوريم.آها راستي در كنار اين غذا ها يك چيز ديگري هم بود كه اولش كسي نمي دانست چيست چيزهاي حلقه اي شكلي بود كه دورش رو هم ارد و تخم مرغ زده بودند و وقتي خورديم متوجه طعم درياي آن شديم هركسي حدسي مي زد يكي مي گفت ميگو اِ يكي مي گفت ماهيه ولي من  با توجه به بچه بندر بودنم همان ابتدا حدس زده بودم كه چي باشد ،البته كمي شك داشتم شايد نوعي صدف باشد.ولي وقتي از همراهمان پرسيديم كه چيست اون بنده خدا هم اسم انگليسيش رو نمي دانست ولي وقتي به تعداد پاهاش اشاره كرد من ديگر مطمئن شدم كه همان مركب ماهي يا هشت پاي خودمان است.تازه بعضي از دوستان اه و اوهشان شروع شد كه اي بابا حرام بود كاش نمي خورديم. اين ايتاليائي هم كه آدم بسيار جالبي بودهر غذايي كه مي آورد آخرش كه غذا رو مي خورديم با علاقه فراوان مي پرسيد كه چطور بود؟ خوب بود؟ نمي دانم كه ايا واقعا برايش مهم بود يا اينكه يه نوع ژست بود كه توي اين گونه رستورانها مده.تازه بعد از اين غذاي اصلي كه ماهي و ميگو بود رو آورد. يك تكه ماهي و دوتا هم شاه ميگو كه به خيلي جالب هم تزيين شده بود وبراي وسط ميز هم يك ديس بزرگ شاه ميگو، خلاصه من كه افتادم به جون شاه ميگو ها تا جا داشت خوردم يكي از بچه ها هم كه با همان اسپاگتي و پيتزا سير شده بوده، من ترتيب ميگو هاي اون رو هم دادم.

البته ماهي رو هم تست كردم ولي زياد جالب نبود بعد از ميگو ها تازه هوس بستني كرديم مثل اينكه بستني ايتاليائي هم توي دنيا معروفه خلاصه بستني را هم سفارش داديم  بستني هم بد نبود ولي بيشتر به خامه مي خورد تا بستني ،و اصلاي به پاي بستني ايراني نمي رسيد جالب اين بود كه هر كسي  چيزي رو نمي خورد  ايتاليائيه كلي اصرار مي كرد كه جون من بايد بخوري من ناراحت مي شم و اين حرفا، البته ما كه نمي فهميديم چي مي گفت ولي به نظر اين طوري مي اومد.خلاصه شام آخر رو هم كلي حال و صفا كرديم و حدودا دو ساعتي رو در رستوران بوديم .البته به نظر مي رسيد كه  كه اينجا رسم بر اِينه و همه زمان زيادي  رو در رستوران مي گذرونند.

از موارد  جالب ديگر اينجا اين بود كه ساعت هشت همه فروشگاه ها تعطيل مي شوند و فقط بارها و رستورانها و اين قبيل موارد باز هستند.و اين براي ما ايرانيها كه معمولا تا پاسي از شب توي خيابانها  پرسه مي زنيم يه كم عجيب بود.البته توجيه من اينه كه خريد و تماشاي ويترين مغازه ها براي ما ايرانيها جنبه تفريح و سرگرمي داره ولي اينجا آنقدر تفريحات سالم وناسالم هست كه همه مي توانند استفاده كنند.

اينجا همين كه يك روز هوا افتابي مي شد مردم به سمت تفريحات هجوم مي آوردند. مثلا همان روزي كه ما تيتليس رفته بوديم آسمان پر شده بود از اين چتر بازهاي  گلايدر كه اسم دقيقش را نمي دانم و چند روز پيش هم اسمان پر بود از گلايدر ها و هواپيما ها ملخي؛ خيلي ها رو مي ديديم كه خانوادگي يعني پدر، مادر و بچه ها هر كسي سوار بر دوچرخه دارند صفا مي كنند.پيرزنها و پيرمردها هم جداگانه معمولا با يكي دوتا سگ در حال قدم زدن بودند.
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:14  توسط مِــــيْـــــــــــدی