تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس
اینروز ها بعضی از پستهای همشهری هایم را که می خوانم احساس بسیار بدی به من دست می دهد و بوی نامطبوعی به مشامم می رسد.وخاطراتی از سالهای بسیار دوری در ذهنم تداعی می شود و واقعا متاسف می شوم .خاطرات بسیار زشتی از گوشه های ذهنم بیرون می اید و کلماتی مثل حجتی و حزبی برایم تداعی می شود و شعار مرگ بر ها را بر در خانه مان برایم تداعی می شود.گرچه از قبل هم در نظراتی به این دوستان نظرم را گفته ام ولی از امروز برای محکوم کردن و اعلام بیزاریم از این گونه جریانات ،بعضی از لینکها را از وبلاگم بر می دارم.و از این گونه افراد هم درخواست دارم لینک مرا از وبلاگهایشان بردارند. البته در جایی دیگر هم در وبلاگی دیگر چنین پست زیبایی می بینم و با خودم فکر می کنم شاید علت همه ی این درجا زدنها ،همین درگیریها و تخریبها و همین بوی نامطبوع باشد.و شاید باید فکر کنیم "ما چگونه ما شدیم ؟".در اینجاست که این شعر در ذهنم تداعی می شود.

درآن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند                   من از ناباوری آنجا محبت جستجو کردم

در پایان باید بگویم هدفم از این نوشته فقط بیان دغدغه های فکری خودم می باشد و به دنبال جانب داری از هیچ فردی نیستم و یا قصد بحث و درگیری با هیچ شخصی را ندارم.

جدیدا تصمیم گرقته ام بیشتر از دغدغه های فکری خودم بنویسم.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 18:40  توسط مِــــيْـــــــــــدی