تبليغاتX
مِــــيْـــــــــــدی
یادداشت های یک مهندس
بدنبال نوشتن مطلب دیروزی و فکر کردن به دلایل در جا زدن شهرمان و خواندن مطلبی در وبلاگ ماهرویان که دیروز هم لینکش را در نوشته ام قرار دادم ،در مورد پیشینه  و تاریخ نه چندان دور شهرمان، نظر زیر از عمو اروند در وبلاگ دیلمی در پای مطلب "یاد تلیفون هندلی"  را به عنوان تاییدی بر آن نوشته دیدم.گفتم بد نیست شما هم آنرا ببینید.

کرامت جان من در همان سال‌ها آرزو داشتم که بخشدار دیلم بیدم نه خورموج که هم تلفن داشت و می‌شد با همدان و تهران، تماسی گرفت و هم به آبادان نزدیک بود. زمانی که فرماندار کل که بمن محبتی داشت، پرسید " دوست داری بخشدار کجا باشی؟" گفتم: دیلم.
ولی او مرا به دیر فرستاد که اشتباه فهمیده بود. و این خود داستانی شنیدنی دارد. شاید روزی نوشتم‌اش.

در ادامه بیاد خاطره ای دیگر از یکی از قدیمی ها افتادم و اینکه آنزمان هم دیلم شهری بوده دو قطبی و محل درگیری که یک سمت آن مرحوم ... اصلا ولش کنید از ان اختلافات و آن در گیری ها دیگر کمتر کسی مانده و من به دلایلی هنوز هم نمی خواهم از ریشه ی این اختلافات بنویسم ولی ریشه آن اختلافات من را بیاد این ضرب المثل می اندازد که:

هفت درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

در مورد عمو اروند یا محمد افراسیابی، هم باید بگویم که خاطرتشان بسیار خواندنی است و کوله باری از تجربیات سالیان  دور ودراز ،و همین طور که گفته مدتی را هم بخشدار خورموج بوده و الان هم در سوئد زندگی می کند.و مدتی است که از طریق اینترنت همدیگر را می شناسیم.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:50  توسط مِــــيْـــــــــــدی