کرامت جان من در همان سالها آرزو داشتم که بخشدار دیلم بیدم نه خورموج که هم تلفن داشت و میشد با همدان و تهران، تماسی گرفت و هم به آبادان نزدیک بود. زمانی که فرماندار کل که بمن محبتی داشت، پرسید " دوست داری بخشدار کجا باشی؟" گفتم: دیلم.
ولی او مرا به دیر فرستاد که اشتباه فهمیده بود. و این خود داستانی شنیدنی دارد. شاید روزی نوشتماش.
در ادامه بیاد خاطره ای دیگر از یکی از قدیمی ها افتادم و اینکه آنزمان هم دیلم شهری بوده دو قطبی و محل درگیری که یک سمت آن مرحوم ... اصلا ولش کنید از ان اختلافات و آن در گیری ها دیگر کمتر کسی مانده و من به دلایلی هنوز هم نمی خواهم از ریشه ی این اختلافات بنویسم ولی ریشه آن اختلافات من را بیاد این ضرب المثل می اندازد که:
هفت درویش بر گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
در مورد عمو اروند یا محمد افراسیابی، هم باید بگویم که خاطرتشان بسیار خواندنی است و کوله باری از تجربیات سالیان دور ودراز ،و همین طور که گفته مدتی را هم بخشدار خورموج بوده و الان هم در سوئد زندگی می کند.و مدتی است که از طریق اینترنت همدیگر را می شناسیم.